شعرهایی که به تو بدهکارم

تقدیـــم به سارا

 

فکر می کردم آدم بعد از چند سال که احساساتش را به وحشیانه ترین شکل قربانی کند و سرکوب کند و سلاخی کند، تبدیل به سنگ می شود اما الان می فهمم ما انسانها برای سنگ شدن آفریده نشده ایم!! ما برای کار کردن ساخته نشده ایم. ما برای جشنواره رفتن و برنده شدن خلق نشده ایم. ما برای پز دادن و سختگیری روی زمین نیامدیم. ما رسالت عظیم دیگری داریم. ما برای کسب نیروهای عجیب و غریب نیامدیم. ما برای مدرک گرفتن نیامدیم. ما برای لجبازی و راحت طلبی و حسادت و غرور و تجملگرایی و پول و خانه و زمین نیامدیم. ما برای تنهایی و تنها شدن آفریده نشده ایم، بلکه برای این بوده که به کسی یا چیزی عمیقا باور پیدا کنیم و عشق بورزیم! ما برای دوست داشتن و دوست داشته شدن به دنیا آمده ایم. الان به این راز بزرگ پی برده ام و با گوشت و خونم درک کرده ام که مبنای آفرینش، کینه و تندخویی و نخوت و سرکشی و لجاجت نبوده و صرفا بر اساس محبت محض و نور مطلق گسترش پیدا کرده است و این همان است که بشر امروز فاقد آنست!

 

جهان آفرینش صاحب بزرگی دارد و تدبیر امور به دست توانای اوست و کارکنانی که بی چون و چرا به اوامرش گوش می دهند و انجام وظیفه می کنند. قدرت هایی بسیار بزرگ و فرمانبردار. اولیاء بزرگی بوده و هستند که با سختی های فراوان به قدرت هایی دست پیدا کرده اند و احترام آنها بر ما واجب است حتی اگر منکرشان باشیم. اعمال ما بی پاسخ نیستند و هر عملی حتی کوچک عکس العملی ایجاد می کند و مطمئنم تمرکز و رازونیاز و نیایش برای خودمان خوب است و باید انجامش بدهیم. به میزان مهارتمان بستگی دارد استجابت دعا نه به نیروی بیرونی. هرچه قدرت ما در تمرکز بیشتر شود دعا زودتر و همه جانبه تر مستجاب خواهد شد و اگر فقط از روی لقلقه ی زبان چیزی گفته شود خنده دار است. ما نیاز به نیایش داریم. باید موجودی را پرستش کنیم و باید برنامه ای را اجرا نماییم. ما نیاز به بزرگ و استاد داریم برای این راه.

 

نقص های بسیاری درونمان فعال است. نقص ها از بین رفتنی نیستند و فقط قابل کنترل اند و چنانچه نقصی را کنترل کردیم نقص های دیگری سر باز می کنند و ما پیوسته در معرض چنین کشاکشی هستیم. نقص حسادت، نقص غرور، نقص تنبلی، نقص قضاوت و ...

 

ما حتی برای کار کردن هم آفریده نشده ایم. کار کردن فقط مدت کمی ما را به خودمان مشغول می کند و مثل مخدری چند روزی آرامش کاذبی ایجاد می کند اما بعد از مدتی متوجه می شویم که این هم چیز خاصی نبود. ما نیاز به همراه داریم. نیاز به نوازشی از عمق وجود. نیاز به انسانی غمخوار و تکیه گاهی مهربان. به ما القاء می کنند که باید مدرک داشته باشیم. به آدمها یاد داده اند اگر از خانه و همسرت دور باشی و هرکاری گفتیم انجام دادی آن موقع بهترین جوایز جشنواره ها را به شما خواهیم داد، مثل جایزه ی " کن " و 5 دقیقه تمام تشویقت می کنیم.

 

ما برای جنگیدن به این دنیا نیامده ایم. فاصله ها را باید از میان برداشت. زن و مرد و سیاه و سفید و مذهبی و بی دین ندارد. باید به هم احترام بگذاریم و الان به این نتیجه رسیده ام که زن ها باید نوازش شوند و محبت ببینند و محبت ببینند و محبت ببینند. زن ها باید نوازش شوند از عمق وجود. به زن ها نباید کنایه زد. آنها را نباید تحقیر کرد. نباید با زن ها با درشتی حرف زد. زن ها وقتی یکبار توهین ببینند دیگر تمام می شوند و فقط مترسکی با نقاب زنانگی از آنها باقی خواهد ماند و این همان طلاق عاطفی نصف به اضافه ی دو سوم زوج هاست. باید هر روز روزی چند بار آنها را دوست داشت و هر روز روزی چند بار آنها را صدا زد و دستشان را گرفت و یواش فشار داد تا از بودنت مطمئن شوند و در کنارشان با رعایت فاصله ی خیلی کمی قدم زد و به آنها اطمینان داد که همه چیز خوب است و خوبتر هم می شود. باید خودتان را زیاد به زنها نچسبانید البته. اما باید بگذارید بروید اگر به زنی با درشتی حرف زدید و او را رنجاندید. دیگر این زندگی به دردبخور نیست. رفتن هم برای خودش بهتر است هم برای شما. دیگر زن بشو نیست. شما هم دیگر آدم بشو نخواهید بود.

 

مشروب و سیگار و قلیان بد است. خنده ی زیاد بد است. خواب زیاد بد است و غذا به اندازه اش خوب است. نوشابه بد است. چای بد است و دمنوش خوب است و پیاده روی عالیست. مخصوصا که دست نازنینی توی دستان شما هم باشد!! توی خانه شیر جوشاندن و ماست درست کردن خیلی خوب است. فست فودها بد هستند. همه چیز ضابطه مندش خوب است.  ادب خیلی خوب است. احترام به بزرگترها خیلی فایده ها دارد و خوب است. سینما و تلویزیون آموزش دادن بی ادبی است و بد است. تکنولوژی چیز جالبی بما نداد و من هرگز نتوانستم تکلیفم را با او روشن کنم. شبکه های اجتماعی بد است. من آرامشم را بر همه ی آنها ترجیح می دهم. بشر خسته تر خواهد شد و جنگ ها بیشتر و کشته ها بسیار زیادتر و گرسنگان بیشتر و بیشتر می شوند. ما سرگرم خواهیم شد به تکنولوژی و پز دادن و خوابیدن و خندیدن. سر می برند و ما خواهیم خندید. افیون زیاد خواهد شد و مخدرات و مشروبات عادی خواهد شد. هرچه تلویزیون اعلام کند روی چشم می گذاریم و این خیلی بد است.

 

توی آرایشگاه که می روی همه ی حواست به خوشگل شدنت نباشد. فکر مردانی که توی خیابان راه می روند و معلوم نیست چه بلایی سرشان بیاورد آن چشمها هم باش. زیبایی خوب است و آراستگی خوب است اما اندازه نگه دار که اندازه نکوست! 

 

مرگ لزوما درناک نیست؛ پیروزی هم همیشه خوشحال کننده نیست! ما اما حواسمان پرت است و بیشتر مشغول بازی کردن هستیم تا مشت محکم واقعیات بخورد توی صورتمان و بعد با خنگی خاصی سرمان را می اندازیم پایین و زندگی مان را می کنیم و به روی خودمان هم نمی آوریم!!. همه چیز بعد از مدتی رنگ عادت به خود خواهد گرفت و ما هم جزء همان هایی می شویم که نمی خواستیم.  بدترین چیز کم حوصلگی ست و بهترین گوهر صبر و زیباترین جمله الهی شکر با آگاهی. وقتی می خواهی بگویی الهی شکر چشمانت را برای چند لحظه روی هم بگذار و به هیچ چیزی فکر نکن. فکر نکن چرا خواستم و نشد. فکر آن لحظه ای باش که درونش قرار داری. دلیل نیاور برایش. تحلیلش نکن. بگذار ماجرا خودش اتفاق بیفتد. زود چشمهایت را باز نکن تا  نوری جرقه ای چیزی ببینی و دهانت شیرین می شود. این می شود " ذاق حلاوة محبتک  ".

 

خدایا! بزرگ معبودا! آفریدگارا! ای همه ی جهان قائم از تو و دائم به تو. ای عزیز دل های مشتاق و ای پناه بی پناهان. ای وجود پایدار و ای قدرت مطلق جهان هستی. لحظه ی ایمان به تو باشکوه ترین و لذت بخش ترین لحظات زندگیست و دوری از تو کشنده ترین درکات. چه می کنی عزیز دل؟! می گیری و می دهی!! می سوزانی و گلستان می کنی! ای قدرت مطلق جهان، قطعا آنطور که سزاوار توست تو را نشناخته ام و به تو ایمان پیدا نکرده ام اما بسیار خشنودم از این احساس باشکوه. از این تنهایی و از این حس ناب با تو بودن. خودت خوب می دانی که تعریف و تعارف نمی کنم و چیزی نیست در این جهان که برایم جذاب باشد. خودت خوب می دانی که ذره ای به دنیا دلبستگی ندارم و دنیا برایم ذره ای جذابیت ندارد جز سارا. بجز سارای خوبی که چه زود رفت. آه عمیقی می کشم و به یاد او و روزهای خوبی که در کنارش بودم تو را شکر می کنم. خودت می فهمی که چه گوهری از دستم رفت و من لیاقت او را نداشتم. شاید به غیریتت برخورد که من سارا را انقدر دوست می داشتم! الهی دورت بگردم خدای خوبم. می فهمم. درکت می کنم ای موجود مطلق و بسیار عزیز و غیور. الان تنها و تنهاترین چیزی که مرا خوشحال می کند فکر و ذکر و یاد توست. من در برابر تو پر کاهی هم نیستم که جهان و کائنات هم پر کاهی نیستند و بارها از اینکه خودم را در برابر تو تصور کرده باشم خنده ام گرفته و بعدش اشک بوده که سرازیر شده است. من تو را دوست دارم ای خدای بزرگ و قرار نبوده که من در برابرت بایستم. کوچکترین فرمانبرانت بزرگترین کارها را تدبیر می کنند و امر امر توست. هرچه خواستی را دادم و هرچه بخواهی را هم تقدیم خواهم کرد. ببخش تمام کم و کاستیها را و بدان که معترف و معتقد به وجود نازنین و باشکوهت هستم و شاداب از این احساس ناب.

   + مجیـد پارسـا ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ٢ مهر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

آنان که اسم ِ ناز ِ تو را زن گذاشتند

حیف است توی ِ سینه ات آهن گذاشتند!!

آدم ترین عروسک ِ زیبای ِ عالمی

داغ ِ لب ِ تو را به دل ِ من گذاشتند

آن نکته ای که فلسفه از حلش عاجز است

بر عهده ی مهندسی ِ تن گذاشتند

ای من فدای ِ حجب و حیایت که زن شدی

یعنی دوبار عاشق ِ اشعار ِ  من شدی

باور نکردنی شده ای با لباس ِ سرخ

انگار برفی آمده با انعکاس ِ سرخ

رفتی ولی به مرز ِ جنون می کشی مرا

رفتی ولی به خاک و به خون می کشی مرا

داری دوباره با همه بد .... می روی چرا؟!

وقتی تفاوتی نکند ... می روی چرا؟!

.

.

.

مجید

 

   + مجیـد پارسـا ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

دوباره آمدن و مبتلا شدن سخت است 

 که نقشِ اول ِ این ماجرا شدن سخت است

برایِ آن که سکوتِ تو را نمی فهمد

 چقدر حنجره ی بی صدا شدن سخت است

بنا نبود بمانی چرا به من گفتی 

 کلاغِ آخرِ این قصه ها شدن سخت است ؟!

تو رفتی از همه دنیا گذشتم اما این

گذشتن از همه چیز و رها شدن سخت است

بیا از اولِ این ماجرا خودت برگرد

که آشنائی و بعدش جدا شدن سخت است

شکسته است غرورش ، وگرنه شیطان هم

 نمازِ اولِ وقتش قضا شدن سخت است

مزاح بوده انالحق کسی اگر گفته

 برای شخصِ خدا هم خدا شدن سخت است !!

                                                     مجید پارسا

 

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٥٥ ‎ب.ظ ; ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 


 تابحال از مرز ِ چشمانش فراتر رفته ای ؟

توی ِ میدانی به جنگی نابرابر رفته ای ؟

لشکرت وقتی که از دشمن اطاعت می کنند

ناگزیر از دست ِ احساس ِ خودت در رفته ای ؟

بارها و بارها هی التماسش کرده ای ؟

بی سبب آیا به سنگرهای ِ دیگر رفته ای ؟

هی فریبت داده اند اما تو باور کرده ای ؟

اشتباه آیا مسیری را مکرر رفته ای ؟

مرگ ِ یک فرمانده از درد ِ اسارت بهتر است

با فشنگ ِ آخر ِ یک اسلحه ور رفته ای ؟

ضربه های ِ بیشتر معمولا آدم می خورد

هر زمان از راههای مطمئن تر رفته ای !!

مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:۱۱ ‎ق.ظ ; ٥ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

 یک منظره ی مشکی ِ یکدست کشیدم

آنرا به همانگونه که بوده ست کشیدم !

مابین ِ خیابان ِ شلوغ و سر ِ یک پیچ

طرح ِ دو سه تا کوچه ی بن بست کشیدم

یک پنجره ی ساده و یک پرده ی روشن

وقتی لبه اش توی ِ هوا هست کشیدم

بعدش وسط ِ پنجره ی خالی ِ آن قاب

تصویر ِ زنی از دهه ی شصت کشیدم

آنسوی ِ خیابان ِ پر از ولوله ی شهر

یک آدمک مسخره ی پست کشیدم !!

یک مرد ِ خیالاتی ِ خوش باور ِ تنها

افسرده و سودازده و مست کشیدم

هی آمدم و رفتم و خندیدی و ماندم

بعدش که گرفتار شدم دست کشیدم !!!!

مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

  آنچه در سلسله ی زلف  ِ بتان آمده است

گوشه ی چشم  ِ ترم عین  ِ همان آمده است

چه کسی غیر  ِ تو و غیر  ِ خدا داند و من

که چه ها بر سر  ِ این مرد  ِ جوان آمده است

.
.

 مجید پارسا

 

   + مجیـد پارسـا ; ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱٠ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

فهمیدم که نباید داد زد، باید ناز کشید. نباید ناله کرد، باید لذت برد. فاصله ی آگاهی و ناآگاهی از 4 انگشت هم کمتره. میشه در اوج خوشبختی یدفعه بدبخت و بیچاره شد و سقوط کرد. ممکن هم هست در اوج سختی ها و ناکامی ها خدایی شد و لذت برد. خیلی باید مواظب بود و دقت کرد.
باید چشم باز کرد. باید وقتایی که می بینی داره بهت خیلی سخت میگذره بیشتر آگاه باشی. ممکنه بیشتر بری پایین. هیشکی نیس بیاد به دادت برسه. همه گرفتار خودشونن. هیشکی نخواهد بود دستتو  بگیره. باید خیلی مواظب باشی. هیشکی از آسمون نمی افته پایین سررات قرار بگیره کمکت کنه اما معجزه هر روز و هر لحظه داره اتفاق می افته. چشمت باز نیس!
باید چشم باز کرد. صداش زد. باید باهاش حرف زد. داد نباید زد. من انسان ضعیفی بودم. خیلی تنها و مغرور و خواخواه و گیج. خیلی متوقع و عصبی. من خیلی ضعیف بودم و تنها بودم. باید وصل شد به اونایی که بوی خدا میدن. خیییییییلی کمن. باید از اونا هم گذشت و به خود خدا رسید. باید خیلی سختی کشید. سختی ای همراه با آگاهی و شوق و لذت. بعدش دیگه غم و شادیت سراسر لذته. باشه خوشحالی نباشه هم خوشحالی.
شاید بهت وصله بچسبونن بازم اما قبلش وصله می چسبوندن و حالت بد بود حالا هر چی بگن حالت خوبه.
خدایا شکرت. قبلش بغض و اشک و ناله بود حالا هم بغض و اشک هست اما شیرینه. غم هست اما خیلی خوبه. دیگه هیچی نمی خوای. از هیشکی هیچ توقعی نداری. همین که هستی خوبه. اونوقت می ترسیدی  بری دکتر که ممکنه چی بگه! حالا دوس داری بری تمام دکترای عالم که ببیننت، تا اگه می تونن دردتو تشخیص بدن.... دلت میخواد بری یه جای  خیلی بلند و فریاد بزنی آهاااااااای خدایا خیلی ماهی. آهااااااای ملت دارید چیکار می کنید؟ چرا انقد شولوغش کردید؟ خبری نیس اونجاها!!
خدا یادگرفتنی نیس، دیدنیه. هر کس باید خودش به تنهایی حسش کنه. باید درخواست سختی های بیشتری کنه ازش. باید بگه خدایا فهمیدم اینا کار توئه. قشنگه. خوبه . قبول. چشم. پیامتو گرفتم.

یک عمر  به راه ِ کعبه رفتیم و نبود
دیری به خیال خام ِ خود غرق ِ سجود
آخر به میان ِ میکده باده کشان
دیدیم تمام ِ قصه ها کار ِ تو بود
مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; ٥ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 


چشمهای ِ بسته اغلب اضطراب آورتر است

بخشش  ِ‌ بیجا خودش حق و حساب آورتر است

لحظه های ِ گریه بدجوری هوایت می کنم

گاز  ِ‌ اشک آور عموماً اعتصاب آورتر است !!

با نگاه ِ دزدکی هم می توان دل را شکست

گوشه های ِ چشمها گاهی عتاب آورتر است

هر زمان دیدی که آرام است اطرافت بترس

قبل  ِ ‌هر طوفان سکوتش التهاب آورتر است !!

کمترین کاری که چشمان ِ تو با من می کنند

گاهی از تاثیر  ِ چندین قرص ، خواب آورتر است !!!!

لحظه هایی را که تنها بوده ام فهمیده ام

زندگی از آنچه می گویند عذاب آورتر است

در زمان ِ حمله اش صیاد پنهان می شود

چشمهای ِ بسته اغلب اضطراب آورتر است !!


 مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٤:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

گریه ی یک پسر از مرد غم انگیزتر است

" برو " از جمله ی " برگرد " غم انگیزتر است

شعر هم حال ِ مرا اندکی اصلاح نکرد

که غزل های ِ پر از درد غم انگیزتر است

فکر ِ رفتن بخدا کارِ خودش بود ولی

 هی به رویش که نیاورد غم انگیزتر است

تازه از حاشیه ی روسری اش فهمیدم

 کاملا صورتی از زرد غم انگیزتر است

تو نباشی به ابالفضل قسم زندگی ام

   از رمان ِ" سگ ِ ولگرد " غم انگیزتر است !!!!

  مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ٢٢ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()

 

حالم اگرچه حال ِ بدی هست ، بهتر است

امروزه اعتماد به یک مست بهتر است

حتی اگر کسی به جنون مبتلا شود

از حالتی که داده بمن دست بهتر است !!

راهی که انتهاش به جایی نمی رسد

از ابتدای جاده ی بن بست بهتر است

همواره مطمئن شدن از بودن ِ کسی

از رفتنی که محترمانه ست بهتر است !!!!

من بارها نوشته ام از رنگ ِ آسمان

خاکستری از آبی ِ یکدست بهتر است

 مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()

 

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

 

مردی نشسته آخر ِ شب گریه می کند

دارد میان ِ شعله ی تب گریه می کند

مردی کنار ِ آینه ای قنبرک زده

 دارد برای ِ یک رژ ِ لب گریه می کند

یک عکس ِ کهنه را کف ِدستش گرفته است

 از روی ِ احترام و ادب گریه می کند

وَر می رود به اسلحه ی خالی خودش

 هی ماشه را به سمت ِ عقب .... گریه می کند !!!!

تا نیمه های ِ شب الکی راه می رود

 یک کوچه را وجب به وجب گریه می کند

معمولا آخرش به خودش ضربه می زند

وقتی کسی بدون ِ سبب گریه می کند !!!!

احساس می کنم که خدا غصه می خورد

 وقتی که یک جوان ِ عزب گریه می کند !!!!

مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٠۸ ‎ق.ظ ; ٧ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

 

با من هنوز مثلِ خودم مرد می زنی

مغرور و سر به زیر و کمی سرد می زنی

 ژرفایِ شعرِ من به حضورِ تو می رسد

 میزانِ تلخی اش به غرورِ تو می رسد

حرفی که باز گریه بیفتم بیا نزن

 قولی بیا به هم بدهیم اشتباه ِ من

با خنده ای خیالِ مرا تخت تر نکن

 این قدر ساده کارِ مرا سخت تر نکن

چیزی که هست ، زود فراموش می کنی

 دشوار نکته هایِ مرا گوش می کنی

دارم برایِ ماندنِ تو دیر می کنم

بی تو میانِ قافیه ها گیر می کنم

داری حسابِ قلبِ مرا خوب می رسی

 کم کم به آشیانه ی آشوب می رسی

دامن به آتشِ دلِ من بیشتر نزن

 اینگونه مخفیانه به این خانه سر نزن

گفتی چه خوب این که مرا درک کرده ای

 حالا بیا بگو که مرا ترک کرده ای

شاید پری شدی که مرا دور می زنی

 گشتاوری شدی که مرا دور می زنی
.
.
آنقدر״ واقعا که״ و ״ فرضا که ״ گفت ، شد

 اینگونه شد که پوست ما هم کلفت شد !!

از دستِ تو کلافه ام و دم نمی زنم

 دیگر دم از سیاهیِ بختم نمی زنم

 اما تو را کنارِ خودم کم می آورم

باز از نوشته هایِ تو یادم می آورم

گاهی گلی به لحظه ی چیدن نمی رسد

اغلب گلایه ها به شنیدن نمی رسد !!!!

حالم خراب و تیره و تار است خانه ام

 از آسمان به شکلِ غبار است خانه ام

این قدر صاف و ساده کسی مسخ می شود ؟

 این قدر بی اراده کسی مسخ می شود ؟

باید نشان دهم به تو اندوه ِسخت چیست

 فرقِ میانِ بوته ی یاس و درخت چیست !!!!

من این اواخر از همه ی شهر خسته ام

 باید به تو نشان بدهم دلشکسته ام

پروانه بعد از آن که به گل دست می زند

 خود را به هر چه می رسد و هست می زند !!

وقتی کسی از عاشقِ خود سیر می شود

 آن مرد ناگهان به شبی پیر می شود

با احتمالِ یک به هزار است اعتماد

 باور کنید عینِ قمار است اعتماد

هرگز کلاه و چکمه به دامن نمی خورد

یک مرد ، هیچ وقت به یک زن نمی خورد !!!!

 مجید پارسا

 

   + مجیـد پارسـا ; ٥:۱٢ ‎ق.ظ ; ٢٦ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

پلک زدی شعر  ِ من آغاز شد

 یک گره از روسری ات باز شد

 ای همه ی خانه خرابی ِ من

 زرد بلوز  ِ یقه آبی  ِ من

.

.

 شهر به هم می زنی و می روی ؟

 لااقل آرام ، چرا می دوی ؟

 کار ِ تو سوزاندن ِ قلب ِ من است

 آمدنت اول ِ یک رفتن است

 حادثه با چشم ِ تو نزدیک تر

 رفتنت از آمدنت شیک تر !

 آنکه به چشم  ِ تو نیامد منم

خوبتر از خوبتری بد منم

ماه ِ سپیدی که به شب رفته ای

ترشکی اما به رطب رفته ای !!

هر کسی از پیش ِ تو رد می شود

حیله گریها که بلد می شود

باز بیا زخم  ِ زبانم بزن

حرف زدم توی ِ دهانم بزن

غصه که از هر دو سه سر می خورم

خنده کجا ؟ بنده شکر می خورم !!

غصه و غم قسمت ِ من بود ، شد

 هر چه بلانسبت ِ من بود ، شد

قاتل ِ اشعار و غزلهای ِ من

 فحش بده داد بزن پای ِ من

مثل ِ تو هرچند که یکدنده ام

عامل ِ بدبختی ِ من بنده ام !

حق به من اندازه یِ دردم بده

گوش به حرفی که نکردم بده

فال به دیوانگی ام کم بزن

خوب به فنجان ِ خودت هم بزن

شعر ِ مرا توی ِ دل ِ شب بخوان

 با هیجانات ِ مرتب بخوان

تا که شدم رام ولم کن برو

جان به سر و خون به دلم کن برو

تا که به دستم نرسد دستتان

 جمله ی این شهر به بن بستتان

حوصله کن حوصله کن سر نرو

دیگر از این بیت جلوتر نرو

مرگ ِ من از زندگی ام بهتر است

این دوسه تا کوچه اگر کشور است !

حال ِ من امروز به هم خوردنی ست

 مرد که دیوانه شود مردنی ست !!

شعر ِ من از مرثیه غمناکتر

بغض ِ من از اشک ِ تو نمناکتر

بس که به من از تو ضرر می خورد

خودکشی ام هم به تو بر می خورد

بوده که یک شاه گدایی کند ؟

 غارنشینی که خدایی کند ؟

 بوده کسی از سر ِ وابستگی

 دق کند و گفته شود خستگی ؟!

تلخ تر از خون ِ جگر خورده ای ؟

با زن ِ بی حوصله برخورده ای ؟

مرد ِ به هم ریخته را دیده ای ؟

مرده ی آویخته را دیده ای ؟

عربده ی آدم ِ آرام ِ خوب ....

از دهن افتادن ِ یک شام ِ خوب ....

اول ِ صف بودن و آخِر شدن ....

 ترم ِ شش ِ فنی و شاعر شدن !!

لرزش ِ یک دست ِ قوی پنجه را ؟

لحظه ی دربستن ِ یک گنجه را ؟

حال ِ جوانی که زمین خورده را ؟

بوی ِ لباس ِ پسر ِ مرده را  ؟

گریه بگو آخر  ِ شب کرده ای ؟

بعد بلافاصله تب کرده ای ؟!!

گیجی ِ یک مرد دلیلش زن است !!

 بی بروبرگرد دلیلش زن است !!

عاطفه اما و اگر داشتی

از من ِ بیچاره خبر داشتی

حاصل  ِ جمع ِ من و تو ما نشد

ختم به یک خاطره حتی نشد

آخر ِ یک شب به سرم می زنم

 قبر ِ تو را پیش ِ خودم می کنم

من هذیانات ِ دلم تازه نیست

شهرت ِ این شهر به دروازه نیست

پاره کن اشعار  ِ مرا کم بخند

 آن گره ِ روسری ات را ببند !!

 مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

تسکین  ِ دردهای  ِ زیادم نمی شود

دیگر نمی رسند به دادم ، نمی شود

می خواستم بیاورمت توی  ِ این غزل

انگار نم کشیده سوادم ، نمی شود

دیشب دوباره گریه امانم بریده بود

دنیای  ِ لعنتی به مرادم نمی شود

هر چند گفته ای که برو منتظر نباش

با اینکه مانده است به یادم ، نمی شود

گفتی پیام می دهم اما بدون  ِ متن

یعنی اگر پیام ندادم نمی شود !!

یک خنده کافی است مرا دربدر کند

اینها ولی دلیل  ِ فسادم نمی شود

از بین  ِ این لوازم و لب تاب و خودنویس

چیزی همین شکسته مدادم نمی شود

لاغر نبوده ام به خدا ، جثه ام فقط

اندازه ی لباس  ِ گشادم نمی شود !!!!

یک چای ِ تازه کاشکی از غیب می رسید

چایی که با دعا و ثنا دم نمی شود

شیطان هم آخرش به خدا سجده می کند

هر چند مثل  ِ سجده ی آدم نمی شود !!


مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

 دارم کلافه می شوم از این فشارها

هی پیچ و تاب می خورم و مثل ِ مارها ....

 هی سرد می شود بدنم مثل ِ‌مرده ها

 هی درد می کشم به توان ِ‌ هزارها

 یک لحظه خوب هستم و یک هفته بیقرار

 حالم نگفتنی شده مثل ِ‌خمارها

 دارم تو را کنار ِ‌ خودم کم می آورم

اصلا نمی خورَد به من اینگونه کارها !!

 حتی به عکسهای ِ تو دشنام می دهم

 آنهم کسی که خوابِ ‌تو را دیده بارها !!

 لعنت به خنده های ِ تو و گریه های ِ من

نفرین به وعده های ِ تو و این شعارها

 دیگر کسی به داد ِ ‌دل ِ ‌من نمی رسد

 بدجور خسته هستم از این انتظارها

 اینست حال و روز ِ من از بعد ِ رفتنت

 اینست آخر عاقبت ِ بیقرارها

 مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

 درد دارد اینکه ناچاری رهایش می کنی

دوستش با اینکه می داری رهایش می کنی !!!!

یا نمی دانی کجاها کارتان خواهد کشید

یا که می دانی به دشواری رهایش می کنی

هی می آیی از خودت می پرسی آیا خواب بود ؟

 تا که بین ِ‌ خواب و ‌بیداری رهایش می کنی

شاعر  ِ دیوانه بودن را برایت گفته ام ؟

از غزل سرشار  ِ سرشاری ، رهایش می کنی

باورش سخت است اما زندگی یعنی همین

 از جدایی بس که بیزاری رهایش می کنی !!

قلب ِ من از بال  ِ ‌یک پروانه هم نازکتر است

خوب می دانم چرا داری رهایش می کنی

گاهی از قرص و دوا ، شلیک کردن بهتر است

 وقتی از چنگال ‌ ِ بیماری رهایش می کنی !!!!

 ×××

ما که رفتیم بمانید و بگویید نبود

بنشینید و بخندید و بگویید "که بود؟"

به هر آنکس که قدم باز براینجا بنهاد

بنویسید که او ساده دلی دلشده بود

همه دارایی او یک دل صدپاره ولی

بی وفایی دل ِ صدپاره هم از او بِرُبود

سردر ِ خانه ی اینجا بنویسید به زر

باز، دل دادن ِ او هم ننمود آخر سود

بنویسید گمانم به بیابان زده است

خبرش را بدهد باد به خونخواهی ِ رود

باز گویید اگر کار به جایی نرساند

بنویسید سرش بر در ِ میخانه که بود!

آفتاب ِ غزلش وقت ِ غروبش شده است

آه ! آنسوتر از او آتشی و هیزم و دود

مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱٢ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

 قرار است امشب پری ها بمیرند

 از آغوشِ دریا سراغی نگیرند

 قرار است چشمانشان بسته گردد

اگر چه پری ها همه دلپذیرند

وفا اصلاً از خوبرویان نیاید

تمام  ِ فصول آخرش سردسیرند

و سهم  ِ من از زندگی شد جهنم

که در آن فقط مردهایش اسیرند

بعید است صیادی اینجا بیاید

 تمام  ِ غزالانِ این بیشه شیرند !!

قدمهام از این زندگانی مردد

نفسهام از این غصه ها ناگزیرند

خیالم پر از فکرهایِ محال است

که در اصطلاح آرزوهایِ پیرند

برایِ همه شعرهایم وزین است

 برایِ تو اما غزل ها حقیرند !!!!

چنان با همه خوب تا کرده ای تو

 بعید است از من سراغی بگیرند

مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٠٦ ‎ق.ظ ; ٢٢ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

بارها عکس ِ کسی تا ماه بالا رفته است

گاه تا نزد ِ خدا یک آه بالا رفته است

من حریف ِ چشم های ِ دل فریبت نیستم

معجزات ِ این زیارتگاه بالا رفته است

یوسف از وقتی که توصیف ِ زلیخا را شنید

هم خودش با اشتیاق از چاه بالا رفته است

اینکه من راضی شدم گاهی شکستن را ، بدان

پرچم ِ صلحی که با اکراه بالا رفته است

موقع ِ هذیان سرائی ها  فشار ِ خون ِ من

غالبا افتاده اما گاه بالا رفته است

هیچ قانونی ندارد بی وفائی هایِ تو

 بر اساس ِ شیوه ای دلخواه بالا رفته است

باز هم از ابتدا تکلیف ِ بازی روشن است

 آنچنانکه که دست ِ تو با شاه بالا رفته است

در نبردی نابرابر چاره جز تسلیم نیست

 کشته ها تعدادشان ناگاه بالا رفته است

خوب می دانم دلیل ِ آن همه قهر ِ تو را

عده ی عشاق ِ خاطر خواه بالا رفته است

فرض کن با این غزل مردی کمی قلبش گرفت !

یا تب ِ یک یاغی ِ گمراه بالا رفته است

  مجید پارسا


پ ن : من حریف ِ چشم های ِ دل فریبت نیستم

 

   + مجیـد پارسـا ; ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱٠ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

روزی که تو رفتی همه جا شب می زد

 بغضی به گلویِ من مرتب می زد

انگار تمامِ خانه با من قهر است  

حتی در و بامِ خانه با من قهر است

با اینکه هنوز پاسی از شب مانده

 من ماندم و این تختِ مرتب مانده

من ماندم و این قابِ بدونِ صاحب

 یک عالمه اسبابِ بدونِ صاحب

 رویِ همه چیز بویِ دستت مانده

انگار که خانه تویِ دستت مانده

از پیرهنی که رویِ میز افتاده

 تصویر زنی به رویِ میز افتاده

تا من باشم سعی کنم جا نزنم  

تا گوشه ی جانماز را تا نزنم

تا گیر به روسری و مویت نکنم

 وقتی برسی مدام بویت نکنم

مجموعه ی شعری که ندادم گم شد

یک قسمتی از حجمِ سوادم گم شد !!

انگار که با تمامِ دنیا قهرم

 انگار طلب کارِ تمامِ شهرم

موجی تو که بر شهرِ خرابم زده ای

 شعری که میان موجِ خوابم زده ای

ناخواسته من واردِ این جنگ شدم

از رفتنِ ناگهانی ات منگ شدم

بد عهدی ، این زمانه قانون شده است

رفتن ها بی بهانه قانون شده است

در فکر فرو می روم و خیره به ماه

هر چند دقیقه هم به عکسِ تو نگاه

با پیرهنی که نیمه باز آمده ای

با قصد ِ شکستن ِ نماز آمده ای !!!!

از بس که علاقه داشتی تا بروم

راضی بشوم به رفتنت یا بروم ↓

باز آمده ام خانه خرابم بکنی

با جمله ی دیگری جوابم بکنی

ای کاش ببینی که چه با من کردی

با من نه ،  به آدمیت اصلا کردی

با عذر تراشی هم فرقی نکند

آنقدر که باشی هم فرقی نکند

یک دخترِ لوس قهر هم باشد ؛ وای !!

یک شاهِ دگر به شهر هم باشد ؛ وای !!

  مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

 بخوان از شعرهایم انقباضِ روحِ سردم را

بیا تخمین بزن از هر قرار انبوهِ دردم را

خودت هم خوب می دانی که من امسال می میرم

 بطور قطع می دانم که با این حال می میرم

کمی دیر آخرش فهمیده ام تکراری ام انگار

 که ببری خسته رویِ کاغذِ دیواری ام انگار

و مثلِ کرمِ شبتابی که از خورشید می لرزد

منم آن شاخه ی خشکی که مثلِ بید می لرزد

مکدر می شوی اما تو بودی علتِ دردم

 و من از ساده لوحی گریه هائی که نمی کردم !

کسی غیر از تو مسئولِ پریشان حالیِ من نیست

که تکلیفِ من از وقتی که رفتی هیچ روشن نیست

تو از میزانِ اندوهِ منِ تنها چه می دانی ؟

 تو از میزانِ جذابیتِ زنها چه می دانی ؟؟؟؟!!!!

نمی دانی هواداری حد و اندازه ای دارد

 جنونِ بی نهایت اسم و رسمِ تازه ای دارد

تو حتی علتِ خودخواهیِ من را نمی دانی

 دلیلِ این همه نالیدن از زن را نمی دانی

و این که علتِ بی خوابی ام دیگر صدایت نیست

 اسارت هم همیشه علتش جرم و جنایت نیست

شدیداً چند وقتی می شود از زندگی سیرم

 نمی دانم چرا با این حساب اما نمی میرم !

اگر دیدی که تویِ خانه لیوانی ترک خورده

.... که قلبی مطمئنا کمتر از آنی ترک خورده !

همیشه ، سنگ ، معمولاً به قلبِ شیشه می بارد

 و مردِ باغبان گل را به ضربِ تیشه می کارد

ولی گاهی محبت جنبه ی افراط می گیرد

و ماهی هم هرازگاهی درونِ آب می میرد

چرا با شعرِ من لجبازی ات دیگر مصادف نیست ؟

 کسی با قالب و وزنِ غزل هایم مخالف نیست ؟

غمِ بی انتها تبدیل خواهد شد به خشمی سرد

 و خشمی که فروکش کرده یا غم می شود یا درد !

برای خوبرویان غالباً امکانِ ماندن نیست

که من فهمیده ام وقتی زنی دل نشکند زن نیست !!

عجیب از زن گریزانم اگر حتی پری باشد

 اگر حتی میانِ شهر هم یک روسری باشد !

که تویِ خواب ، سر بر دامنِ جادوگری بودم

که من بازیچه ی دستِ زنِ جادوگری بودم

خدایا شاهدی من با کسی سازش نمی کردم

برای لحظه ای هم از کسی خواهش نمی کردم

که از این مختصر بودن مرارت ها کشیدم من

 از این اهلِ سفر بودن مرارت ها کشیدم من

بقایِ عشقِ نافرجام ، دشوار است می دانم

نمی خواهد بگوئی کارمان زار است می دانم

از این لحظه به گل ها هم بد و بیراه می گویم

به خورشید از سرِ لج گاه گاهی ماه می گویم

و از شعرِ خودم هم تازگی ها دلهره دارم

 به من همواره می گفتی که بیجا دلهره دارم

وصیت کرده ام باید که آیه هایِ صبرم را

بسوزانند و بنویسند متنِ رویِ قبرم را

مبادا روزگاری بر مزارم گرد بنشیند

 کنار  ِ قبر  ِ من شخصی که ترکم کرد بنشیند !!

و چشمانِ تو می گویند فردا آسمان ابری

 نه تنها آسمان ، بلکه تمامِ کهکشان ابری

مجید پارسا


   + مجیـد پارسـا ; ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; ٢٥ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()