شعرهایی که به تو بدهکارم

هوالمحبوب

 

جناب شیخ حسنعلی نخودکی از پونزده سالگی هر سال سه ماه رجب و شعبان و رمضان رو روزه می‌گرفت و شبها رو هم به عبادت سپری می‌کرد . می رفت بالای درخت می نشست ذکر می گفت تا اگه خوابش برد بیفته پایین . قبل از سن تکلیف هم روزه می گرفت . خود ایشون گفته در تمام عمرم تنها یک روز نماز صبحم قضا شد ، پسر بچه‌ای داشتم که شب همون روز از دنیا رفت . سحرگاه بهم گفتن به علت فوت نماز صبح مستحق این عذاب شدی . حالا اگه شبی تهجّدم ترک بشه صبح اون روز انتظار بلایی رو می کشم .
بعد حاجی مکثی کرد و گفت :
" آنکس که تو را شناخت جان را چه کند ؟
فرزند و عیال و خانمان را چه کند ؟
دیوانه کنی هر دوجهانش بدهی !
دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند ؟ "
بعد دستی به سر پسر که مثل باران اشک می ریخت کشید و گفت : ناراحت نباش مجید جان . مرد که نباید اینجوری اشک بریزه ! عیبه ! من بیشتر از اینا روت حساب باز کردم !! در آینده خیلی کارا باید انجام بدی حالا چی شده واسه همچین قضیه ی کوچیکی تار و پودت از هم پاشیده ؟
_ امشب بعد از نماز مغرب صد و ده مرتبه این آیه رو بخون . صد و ده تا صلوات هم بفرست و این ذکر رو بگو و بلافاصله نماز عشاء رو بخون .
بعد لبخندی زد و گفت :


ادامه مطلب
نوشته شده در ٢ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

_ خیلی گشنمه . بریم ناهار بخوریم .
_ آره منم گشنم شده . کجا بریم حالا ؟
_ نمی دونم . اینجاها رو که بلد نیسم . بزار از قانون جذب استفاده کنیم . الان یه رستوران خوب و شیک سر رامون سبز میشه ؟
_ اِ مجید ، یه ناهار خوردن که دیگه این چیزا رو نداره ! نمی خوام واسه هر چیزی از این کارا بکنی ! چرا همه چیو ربط میدی به ماوراءطبیعه ؟ تو همینجور که داری رانندگی می کنی سمت چپو نگا کن منم سمت راستو ؛ هرجا یه رستوران دیدیم همونجا وایمیسیم . خب ؟
و بعد انگار می خواست بحث را عوض کند گفت : وای چقد هوا گرمه !!
پسر با لحن شیطنت آمیزی گویی جواب معادله ی گنگی را در کسری از ثانیه بدست آورده باشد گفت :
_ نه ؛ تو سمت چپو نگا کن من سمت راستو . اینجوری من همینطور که دنبال رستوران می گردم نگام به صورت تو هم می افته خیلی خوب میشه !
و لبخندی زد و گفت :
تابحال از مرز ِ چشمانش فراتر رفته ای ؟
توی ِ میدانی به جنگی نابرابر رفته ای ؟
لشکرت وقتی که از دشمن اطاعت می کنند
ناگزیر از دست ِ احساس ِ خودت در رفته ای ؟
بعد دکمه ی تنظیم کولر ماشین را  بسمت راست چرخاند .
دختر در حالیکه چشمهایش را می بست ، رویش را از پسر برمی گرداند تا چهره ا ش کاملاً از دید پسر خارج شود  و گفت : لوس !
با خودم گفتم : هوا خنکه هنوز که ، خانما چقد براشون سخته . حالا که اردیبهشته میگن گرممونه وای به تابستون . خدا به دادشون برسه بنده خداها و بعد یاد حرف دکتر اکبری افتادم که می گفت : خانمها بطورناخودآگاه تلافی محدودیتهاشونو از مردا درمیارن .  بعد به بهونه ی اینکه دارم دنبال رستوران می گردم نگاهی به صورت زیبا و معصومانه ش انداختم و با خودم گفتم : کی میگه !؟ چرنده ! دختر به این ماهی مگه میشه به این چیزا فک کنه ؟! دکترا هم حرفای احمقانه زیاد میزنن ! اگه این می خواد تلافیشو از شکم من دربیاره زهی سعادت به اون تلافی . قربون این چشماش برم الهیییییییی . بعد به این فکر کردم که چقد سخته بهش بگم حتی واسه ناهار خوردن هم میشه از ماوراءطبیعه استفاده کرد . چطور می تونستم بهش بگم چه چیزایی دیدم و چه کارا میشه کرد !
و بعد گفتم  چقد حرف تو سینه م دارم و به این فکر کردم که چقد من با خودم فک می کنم .

_ لطفاً دو پرس بختیاری با ماست موسیر و دلستر ، هلویی باشه لطفاً .
_ چیز دیگه ای میل ندارید ؟
_ نه مرسی .
نشسته بودند انتهای یک سالن بزرگ که سمت چپش به سالن دیگری ختم می شد . یک نفر داشت ناهارش را تمام می کرد و آماده شده بود برای رفتن .
_ خب ، من اول برم دستامو بشورم یا تو میری ؟


ادامه مطلب
نوشته شده در ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

 شخصیتها کاملا خیالی هستند

الهی به امید تو

 

تو ماشین نشسته بودم و داشتم به اطراف نگاه می کردم . روز عید بود . قدی کشیدم و دستامو بردم پشت سرم تا خستگیم برطرف بشه . در خونه ی روبروییم باز شد . پسرکی دوید بیرون . اینطور که پیدا بود دور از چشم بابا مامانش اومده بود و می خواس کسی متوجه نشه . از جیب پیرهن آبی رنگش یه فندک بیرون آورد . یه تیکه مقوا هم تو دستش بود . نشست کنار دیوار و فندکو روشن کرد تا چند لحظه بعد دود طوسی کم رنگی به هوا بلند بشه . پسرک مقوا رو که می نداخت رو زمین بلند شد وایساد . لبخندی زد و انگار به آرزوش رسیده باشه دستاشو به هم مالید و محو تماشا شد .

منم به نیم سوز شدن مقوا خیره شده بودم و با خودم داشتم فک می کردم چرا ما آدما باید شخصاً ، فقط خودمون شخصاً ، هر کاری رو انجام بدیم تا تجربه ش کنیم ، تا آروم بشیم . داشتم با خودم می گفتم این پسربچه که دیگه اوشو نخونده . پل سارتر  رو نمی شناسه . مارکس و هگل و هیوم به گوششم نخورده ، چقد جالب این الگوریتم ناهماهنگو رسم می کنه ! صادق هدایتم مطمئنم نمی دونه کیه !


_ مطمئنم حتی اسم صادق هدایتم نشنیدی !
_ تو چیکار داری که شنیدم یا نشنیدم .
علی رو که با نگهبان در ورودی بیمارستان داشت سر ملاقات رفتن صبح جروبحث می کرد کشیدمش کناری و گفتم : انقد حساس نباش پسر !! با یه نگهبان که اینجوری در نمی افتن . علی مچ دستشو که جای سه تا سوختگی روش بود و یکیش کاملا گرد و عمیق ، نشونم داد و در حالیکه دکمه ی پیرهنشو می بست گفت : اینا رو می بینی ؟ به خودم قول دادم اگه ازاین به بعد سیگار بکشم ته سیگارمو اینجا خاموش کنم !!

پسر شکه شده بود و صورتش را از تصور کردن درد لحظه ی خاموش شدن سیگار و احیانا صدای جلز و ولز سوختن پوست دست در هم کشیده بود و به علی گفت :
چرا با خودت اینجوری می کنی تو ؟ دیوونه شدی مگه ؟
_ اتفاقا عاقل شدم . دیوونه تو هستی و اونایی که فک می کنن عاقلن . از اون روز تا حالا دیگه سیگار نکشیدم ؛ خودتم شاهدی . می بینی چقد فرمولی که کشف کردم جواب میده . حالا من چطور می تونم برم تو مجامع علمی و بگم من راه ترک سیگار رو به روش صادق هدایتی کشف کردم . بدون هزینه و خیلی راحت . بعد جالبیش اینجاس بمن میگید دیوونه . مثلا همین خود تو ، تا حالا جرات کردی یه پک به سیگار بزنی و ببینی چیه ! نمی گم معتاد بشو اما تجربه ش کن احمق ، نترس نمی میری . این مثلا یه عاقل !!
داشت بمن اشاره می کرد و اینو می گفت .
پسر در حالیکه ناخودآگاه خودش را کمی عقب می کشید گفت :
_ من می تونم سیگار بکشم اما مساله اینجاس که نیس چایی رو ترک کردم ، بعدش که سیگارم تموم شد باید چای بخورم اونوقت نمی تونم حالم گرفته میشه !
علی پفی زد زیر خنده و هر دو تا چند لحظه ای خندیدند .

  به خودم اومدم . پسرک رفته بود و رگه های سرخ رنگی از رد آتیش رو لبه های مقوا درست شده بود . لبخندی زدم و گفتم : حالا حتما دیگه کنجکاویش ارضا شده و آتیش بازی رو فراموش می کنه اما شایدم تازه مزه ش رفته باشه زیر دندونش و بارها و بارهای دیگه م اینکار رو انجام بده . اصلا شاید الان دفعه ی چندمش باشه . کی می دونه ؟ بعد فک کردم کی می تونه جواب این سوالو بده ! و با خودم گفتم : ای بابا دارم مثل علی وسواس میشم تو سوالای اینجوری پرسیدن !

پیاده شدم و بطری آب معدنی رو از صندلی عقب برداشتم . صورتمو شستم و یه قلپ هم خوردم . افتاد ته دلم و یادم اومد که گشنمه . یادم اومد به حرفای مامانم که دیروز بهم گفت : شب عیدی داری کجا میری ؟ جاده ها شولوغه . آلاخون والاخون نکن خودتو بچه . تو این فکرا بودم که دیدم موبایلم زنگ می خوره .
_ الو مجید ؟ کجایی ؟
_ سلام . نزدیک خونه تون . کجا می خواستی باشم . اینجوری مهمون دعوت می کنن ؟
در بطری رو با اون یکی دستم محکم بستم و نشستم پشت فرمون .
_ حالا لوس نشو . مامانم اینا دعوتن برا عروسی . دارن میرن . تا چند دقیقه دیگه می بینمت .
یکم جاخوردم و گفتم مگه روز عیدم کسی میره عروسی ؟
گفت : پس چی که میرن عروسی . خیلی ام میرن عروسی . بدون اینکه فاصله ای بین کلماتش بیفته تندتند ادامه داد : من یه جفت کتونی صورتی می پوشم تا بشناسیم . تو الان دقیقاً کجایی ؟ ماشینت سفیده ؟ موهاتو کوتاه نکرده باشی یه وقت که می کشمت !
گفتم باشه الان میام سر کوچه .
_ ماشینت سفیده دیگه آره ؟ جایی نریا !
_ آره . باشه باباجان .
هیجان شدیدی داشتم . قلبم داشت خیلی غیرمعمولی می زد . داشتم استرس می گرفتم . خنده م گرفت و زیر لبم گفتم : الحق که اُمُّلم . الانه که بمیرم . کیفمو از رو صندلی عقب برداشتم و وسایلای توشو چک کردم . دیدم همه چی مرتبه . ماشینو روشن کردم .  از یه مغازه دوتا بستنی چوبی گرفتم و از تو گوشیم آدرسشو نگاه کردم .

 _ حرفی ندارم جانم به لبم برسد اگر تو جان من باشی !
این را که خواند کاغذ را به پسر داد و گفت :


ادامه مطلب
نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

به فکر ِ سرسپردنم به انحنای ِ شانه ات

ولی گلایه دارم از نگاه ِ عاشقانه ات

 

نوشته شده در ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

 مرا بهانه کردی و به این بهانه بد شدی

شبیه ِ آن کسی که باورم نمی شود شدی

تمام ِ کاسه کوزه های ِ ما شکست روی ِ هم

همان شبی که از دم ِ حیاط ِ خانه رد شدی

اگرچه رفته ای ولی نشسته ام به پای ِ تو

تو آن کسی که از دل ِ کسی نمی رود شدی

.

.

مجید پارسا

  

پ ن : خدایا شاکرم . هرچی تو بخوای قشنگه . نمیفهمم اما میدونم کار ، کار ِ خودته !

 

نوشته شده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()


 تابحال از مرز ِ چشمانش فراتر رفته ای ؟

توی ِ میدانی به جنگی نابرابر رفته ای ؟

لشکرت وقتی که از دشمن اطاعت می کنند

ناگزیر از دست ِ احساس ِ خودت در رفته ای ؟

بارها و بارها هی التماسش کرده ای ؟

بی سبب آیا به سنگرهای ِ دیگر رفته ای ؟

هی فریبت داده اند اما تو باور کرده ای

اشتباه آیا مسیری را مکرر رفته ای ؟

مرگ ِ یک فرمانده از درد ِ اسارت بهتر است

با فشنگ ِ آخر ِ یک اسلحه ور رفته ای ؟

ضربه های ِ بیشتر معمولا آدم می خورد

هر زمان از راههای مطمئن تر رفته ای !!

مجید پارسا

نوشته شده در ٥ تیر ۱۳٩۳ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

 

یک منظره ی مشکی ِ یکدست کشیدم

آنرا به همانگونه که بوده ست کشیدم !

مابین ِ خیابان ِ شلوغ و سر ِ یک پیچ

طرح ِ دو سه تا کوچه ی بن بست کشیدم

یک پنجره ی ساده و یک پرده ی روشن

وقتی لبه اش توی ِ هوا هست کشیدم

بعدش وسط ِ پنجره ی خالی ِ آن قاب

تصویر ِ زنی از دهه ی شصت کشیدم

آنسوی ِ خیابان ِ پر از ولوله ی شهر

یک آدمک مسخره ی پست کشیدم !!

یک مرد ِ خیالاتی ِ خوش باور ِ تنها

افسرده و سودازده و مست کشیدم

هی آمدم و رفتم و خندیدی و ماندم

بعدش که گرفتار شدم دست کشیدم !!!!

مجید پارسا

نوشته شده در ٢۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

 

 آنچه در سلسله ی زلف  ِ بتان آمده است

گوشه ی چشم  ِ ترم عین  ِ همان آمده است

چه کسی غیر  ِ تو و غیر  ِ خدا داند و من

که چه ها بر سر  ِ این مرد  ِ جوان آمده است

.
.

 مجید پارسا

 

نوشته شده در ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()


چشمهای ِ بسته اغلب اضطراب آورتر است

بخشش  ِ‌ بیجا خودش حق و حساب آورتر است

لحظه های ِ گریه بدجوری هوایت می کنم

گاز  ِ‌ اشک آور عموماً اعتصاب آورتر است !!

با نگاه ِ دزدکی هم می توان دل را شکست

گوشه های ِ چشمها گاهی عتاب آورتر است

هر زمان دیدی که آرام است اطرافت بترس

قبل  ِ ‌هر طوفان سکوتش التهاب آورتر است !!

کمترین کاری که چشمان ِ تو با من می کنند

گاهی از تاثیر  ِ چندین قرص ، خواب آورتر است !!!!

لحظه هایی را که تنها بوده ام فهمیده ام

زندگی از آنچه می گویند عذاب آورتر است

در زمان ِ حمله اش صیاد پنهان می شود

چشمهای ِ بسته اغلب اضطراب آورتر است !!


 مجید پارسا

نوشته شده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()


در زندگی ام غیر ِ غم و درد ندیدم   

جز مشکی و خاکستری و زرد ندیدم

اطراف ِ خودم گشتم و بعد از لحظاتی  

غیر از دو سه تا آدم ِ ولگرد ندیدم

غیر از دو سه تا بوسه ولی زورکی و تلخ 

 خیری من از این رابطه ی سرد ندیدم !!!!

شاید بروم گم شده با شعر بگویم 

  کاری که فلانی سرم آورد ندیدم

نزدیک ِ دو سال است من از دست ِ تو هر شب

غیر از هذیان و تب و سردرد ندیدم

من می روم از زندگی ات تا که بگویی  

 مانندِ تو هرگز بخدا مرد ندیدم

 

 

مجید پارسا

نوشته شده در ۱٠ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

مردی نشسته آخر ِ شب گریه می کند

دارد میان ِ شعله ی تب گریه می کند

مردی کنار ِ آینه ای قنبرک زده

 دارد برای ِ یک رژ ِ لب گریه می کند

یک عکس ِ کهنه را کف ِدستش گرفته است

 از روی ِ احترام و ادب گریه می کند

وَر می رود به اسلحه ی خالی خودش

 هی ماشه را به سمت ِ عقب .... گریه می کند !!!!

تا نیمه های ِ شب الکی راه می رود

 یک کوچه را وجب به وجب گریه می کند

معمولا آخرش به خودش ضربه می زند

وقتی کسی بدون ِ سبب گریه می کند !!!!

احساس می کنم که خدا غصه می خورد

 وقتی که یک جوان ِ عزب گریه می کند !!!!

مجید پارسا

نوشته شده در ٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

با من هنوز مثلِ خودم مرد می زنی

مغرور و سر به زیر و کمی سرد می زنی

 ژرفایِ شعرِ من به حضورِ تو می رسد

 میزانِ تلخی اش به غرورِ تو می رسد

حرفی که باز گریه بیفتم بیا نزن

 قولی بیا به هم بدهیم اشتباه ِ من

با خنده ای خیالِ مرا تخت تر نکن

 این قدر ساده کارِ مرا سخت تر نکن

چیزی که هست ، زود فراموش می کنی

 دشوار نکته هایِ مرا گوش می کنی

دارم برایِ ماندنِ تو دیر می کنم

بی تو میانِ قافیه ها گیر می کنم

داری حسابِ قلبِ مرا خوب می رسی

 کم کم به آشیانه ی آشوب می رسی

دامن به آتشِ دلِ من بیشتر نزن

 اینگونه مخفیانه به این خانه سر نزن

گفتی چه خوب این که مرا درک کرده ای

 حالا بیا بگو که مرا ترک کرده ای

شاید پری شدی که مرا دور می زنی

 گشتاوری شدی که مرا دور می زنی
.
.
آنقدر״ واقعا که״ و ״ فرضا که ״ گفت ، شد

 اینگونه شد که پوست ما هم کلفت شد !!

از دستِ تو کلافه ام و دم نمی زنم

 دیگر دم از سیاهیِ بختم نمی زنم

 اما تو را کنارِ خودم کم می آورم

باز از نوشته هایِ تو یادم می آورم

گاهی گلی به لحظه ی چیدن نمی رسد

اغلب گلایه ها به شنیدن نمی رسد !!!!

حالم خراب و تیره و تار است خانه ام

 از آسمان به شکلِ غبار است خانه ام

این قدر صاف و ساده کسی مسخ می شود ؟

 این قدر بی اراده کسی مسخ می شود ؟

باید نشان دهم به تو اندوه ِسخت چیست

 فرقِ میانِ بوته ی یاس و درخت چیست !!!!

من این اواخر از همه ی شهر خسته ام

 باید به تو نشان بدهم دلشکسته ام

پروانه بعد از آن که به گل دست می زند

 خود را به هر چه می رسد و هست می زند !!

وقتی کسی از عاشقِ خود سیر می شود

 آن مرد ناگهان به شبی پیر می شود

با احتمالِ یک به هزار است اعتماد

 باور کنید عینِ قمار است اعتماد

هرگز کلاه و چکمه به دامن نمی خورد

یک مرد ، هیچ وقت به یک زن نمی خورد !!!!

 

مجید پارسا

 

نوشته شده در ٢٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

 
 هم بی کسم و هم به دلم شوق ِ کسی نیست

سودازده ی هر دو جهان را هوسی نیست

تاچند از این غصه بنالم که در این شهر

همسنگ ِ دل ِ سوخته ام همنفسی نیست

.
.

 مجید پارسا

 

 

پ ن :   خدایا
آهای خدااااااااااا
می خواستم بگم خییییییییییییلی ماهی
به خودت قسم

نوشته شده در ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

دوباره هی دل ِ ما را شما کباب کنید

 اگر کباب نشد ذره ذره آب کنید

تمام  ِ دفتر  ِ شعر  ِ‌ مرا بسوزانید

و آخرین غزلم را فقط کتاب کنید

ترانه های ِ مرا دست ِ او اگر دیدید

 به صاحبش لقب ِ لعنتی خطاب کنید

به رنگ ِ روسری اش رنگ ِ سنگ ِ قبرم را

سپرده ام که فقط قرمز انتخاب کنید

تمام  ِ زندگی ام دفن شد در این اوراق

 برای ِ بردن ِ این برگه ها شتاب کنید

خداوکیلی از آن ضربه های ِ مهلک بود

 اگر جداشدنش را فقط حساب کنید !!

شنیده ام که به همسایگانتان گفتی

فلان فلان شده را همچنان جواب کنید

تمام زندگی ام را تباه کردم تا

بفهمم از چه کسی باید اجتناب کنید !!!!


 مجید پارسا

نوشته شده در ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

پلک زدی شعر  ِ من آغاز شد

 یک گره از روسری ات باز شد

 ای همه ی خانه خرابی ِ من

 زرد بلوز  ِ یقه آبی  ِ من

.

.

 شهر به هم می زنی و می روی ؟

 لااقل آرام ، چرا می دوی ؟

 کار ِ تو سوزاندن ِ قلب ِ من است

 آمدنت اول ِ یک رفتن است

 حادثه با چشم ِ تو نزدیک تر

 رفتنت از آمدنت شیک تر !

 آنکه به چشم  ِ تو نیامد منم

خوبتر از خوبتری بد منم

ماه ِ سفیدی که به شب رفته ای

ترشکی اما به رطب رفته ای !!

هر کسی از پیش ِ تو رد می شود

حیله گریها که بلد می شود

باز بیا زخم  ِ زبانم بزن

حرف زدم توی ِ دهانم بزن

غصه که از هر دو سه سر می خورم

خنده کجا ؟ بنده شکر می خورم !!

غصه و غم قسمت ِ من بود ، شد

 هر چه بلانسبت ِ من بود ، شد

قاتل ِ اشعار و غزلهای ِ من

 فحش بده داد بزن پای ِ من

مثل ِ تو هرچند که یکدنده ام

عامل ِ بدبختی ِ من بنده ام !

حق به من اندازه یِ دردم بده

گوش به حرفی که نکردم بده

فال به دیوانگی ام کم بزن

خوب به فنجان ِ خودت هم بزن

شعر ِ مرا توی ِ دل ِ شب بخوان

 با هیجانات ِ مرتب بخوان

تا که شدم رام ولم کن برو

جان به سر و خون به دلم کن برو

تا که به دستم نرسد دستتان

 جمله ی این شهر به بن بستتان

حوصله کن حوصله کن سر نرو

دیگر از این بیت جلوتر نرو

مرگ ِ من از زندگی ام بهتر است

این دوسه تا کوچه اگر کشور است !

حال ِ من امروز به هم خوردنی ست

 مرد که دیوانه شود مردنی ست !!

شعر ِ من از مرثیه غمناکتر

بغض ِ من از اشک ِ تو نمناکتر

بس که به من از تو ضرر می خورد

خودکشی ام هم به تو بر می خورد

بوده که یک شاه گدایی کند ؟

 غارنشینی که خدایی کند ؟

 بوده کسی از سر ِ وابستگی

 دق کند و گفته شود خستگی ؟!

تلخ تر از خون ِ جگر خورده ای ؟

با زن ِ بی حوصله برخورده ای ؟

مرد ِ به هم ریخته را دیده ای ؟

مرده ی آویخته را دیده ای ؟

عربده ی آدم ِ آرام ِ خوب ....

از دهن افتادن ِ یک شام ِ خوب ....

اول ِ صف بودن و آخِر شدن ....

 ترم ِ شش ِ فنی و شاعر شدن !!

لرزش ِ یک دست ِ قوی پنجه را ؟

لحظه ی دربستن ِ یک گنجه را ؟

حال ِ جوانی که زمین خورده را ؟

بوی ِ لباس ِ پسر ِ مرده را  ؟

گریه بگو آخر  ِ شب کرده ای ؟

بعد بلافاصله تب کرده ای ؟!!

گیجی ِ یک مرد دلیلش زن است !!

 بی بروبرگرد دلیلش زن است !!

عاطفه اما و اگر داشتی

از من ِ بیچاره خبر داشتی

حاصل  ِ جمع ِ من و تو ما نشد

ختم به یک خاطره حتی نشد

آخر ِ یک شب به سرم می زنم

 قبر ِ تو را پیش ِ خودم می کنم

من هذیانات ِ دلم تازه نیست

شهرت ِ این شهر به دروازه نیست

پاره کن اشعار  ِ مرا کم بخند

 آن گره ِ روسری ات را ببند !!


 مجید پارسا

نوشته شده در ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

اغلب به محض  ِ اینکه دلت سنگ می شود

 احساس می کنم که سرم منگ می شود

لعنت به هر کسی که دم از عشق می زند

نفرین به لحظه ای که دلی تنگ می شود

برخورد ِ خنده های ِ تو با اشکهای ِ من

با هق هق  ِ صدا که هماهنگ می شود ....

مصر و عراق و سوریه و اردن و یمن

 یعنی که بعد ِ رفتن  ِ تو جنگ می شود !!!!

داری هنوز ماه تر از قبل می شوی

دارد پلنگ ِ ناز  ِ تو خرچنگ می شود

دیگر کسی توقعی از عشق می کند ؟

وقتی رُژی به ثانیه کمرنگ می شود !!

آری طبیعی است که یک فرد ِ خوش خیال

 یکسال ِ بعد مردک ِ الدنگ می شود

 

  مجید پارسا


نوشته شده در ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

 وقتی تو را در شهرتان از دور می بینم

 شکل  ِ تو را در قالبی از نور می بینم

جغرافیای ِ خانه ات را خوب می دانم

 اما کمی هم نقطه های ِ کور می بینم

وقتی نمی آیی من از دنیا پشیمانم

 هِی توی ِ خوابم دختر  ِ مغرور می بینم

گاهی تو را توی ِ کتاب ِ درس می خوانم

گاهی میان ِ قصه ی مستور می بینم

یادش بخیر آن روزهایی را که می گفتم

 توی ِ بلوزت حبه ی انگور می بینم !!!!

یادم نمی آید کجا غافل شدم از تو

دیگر تمام  ِ چشمها را شور می بینم

هرگز خودم را تا قیامت هم نمی بخشم

وقتی تو را پیش ِ کسی مجبور می بینم

گاهی تصور میکنم از بودنم شادی

گاهی خودم را وصله ی ناجور می بینم

از بس بدی در حق ِ من کردند آدمها

 با چشمهای بسته هم ساتور می بینم


 مجید پارسا

نوشته شده در ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

  وقتی نمی آیی من از دلشوره می میرم

 از مرد ِ همکارت سراغت را که می گیرم ....

وقتی نباشی با زبان ِ ساده یعنی من

 تا صبح ِ فردا کاملا دلگیر ِ دلگیرم

دیوانگی یعنی تو را از دور مثل ِ ماه ....

 دیوانگی یعنی که من از زندگی سیرم

من لایق ِ عشقت نبودم خوب می دانم

من مستحق ِ بدترین انواع ِ تحقیرم

یک وقتها حتی صدایم در نمی آید !

یعنی امان از دست ِ‌این بغض ِ گلوگیرم !!!!

شاید برای ِ گفتن ِ این حرفها دیر است

شاید برای ِ گفتن این شعرها دیرم

گوش ِ خدا هم پر شد از پرت و پلاهایم

از بس که نالیدم من از اقبال و تقدیرم

وقتی نگاهت می کنم آرام آرامم

 وقتی نگاهم می کنی دلشوره می گیرم


 مجید پارسا

نوشته شده در ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

تسکین  ِ دردهای  ِ زیادم نمی شود

دیگر نمی رسند به دادم ، نمی شود

می خواستم بیاورمت توی  ِ این غزل

انگار نم کشیده سوادم ، نمی شود

دیشب دوباره گریه امانم بریده بود

دنیای  ِ لعنتی به مرادم نمی شود

هر چند گفته ای که برو منتظر نباش

با اینکه مانده است به یادم ، نمی شود

گفتی پیام می دهم اما بدون  ِ متن

یعنی اگر پیام ندادم نمی شود !!

یک خنده کافی است مرا دربدر کند

اینها ولی دلیل  ِ فسادم نمی شود

از بین  ِ این لوازم و لب تاب و خودنویس

چیزی همین شکسته مدادم نمی شود

لاغر نبوده ام به خدا ، جثه ام فقط

اندازه ی لباس  ِ گشادم نمی شود !!!!

یک چای ِ تازه کاشکی از غیب می رسید

چایی که با دعا و ثنا دم نمی شود

شیطان هم آخرش به خدا سجده می کند

هر چند مثل  ِ سجده ی آدم نمی شود !!


مجید پارسا

نوشته شده در ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

 دارم کلافه می شوم از این فشارها

هی پیچ و تاب می خورم و مثل ِ مارها ....

 هی سرد می شود بدنم مثل ِ‌مرده ها

 هی درد می کشم به توان ِ‌ هزارها

 یک لحظه خوب هستم و یک هفته بیقرار

 حالم نگفتنی شده مثل ِ‌خمارها

 دارم تو را کنار ِ‌ خودم کم می آورم

اصلا نمی خورَد به من اینگونه کارها !!

 حتی به عکسهای ِ تو دشنام می دهم

 آنهم کسی که خوابِ ‌تو را دیده بارها !!

 لعنت به خنده های ِ تو و گریه های ِ من

نفرین به وعده های ِ تو و این شعارها

 دیگر کسی به داد ِ ‌دل ِ ‌من نمی رسد

 بدجور خسته هستم از این انتظارها

 اینست حال و روز ِ من از بعد ِ رفتنت

 اینست آخر عاقبت ِ بیقرارها


 مجید پارسا

نوشته شده در ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

 درد دارد اینکه ناچاری رهایش می کنی

دوستش با اینکه می داری رهایش می کنی !!!!

یا نمی دانی کجاها کارتان خواهد کشید

یا که می دانی به دشواری رهایش می کنی

هی می آیی از خودت می پرسی آیا خواب بود ؟

 تا که بین ِ‌ خواب و ‌بیداری رهایش می کنی

شاعر  ِ دیوانه بودن را برایت گفته ام ؟

از غزل سرشار  ِ سرشاری ، رهایش می کنی

باورش سخت است اما زندگی یعنی همین

 از جدایی بس که بیزاری رهایش می کنی !!

قلب ِ من از بال  ِ ‌یک پروانه هم نازکتر است

خوب می دانم چرا داری رهایش می کنی

گاهی از قرص و دوا ، شلیک کردن بهتر است

 وقتی از چنگال ‌ ِ بیماری رهایش می کنی !!!!


مجید پارسا

نوشته شده در ۱٢ دی ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

 شخصیتی که محوِ فروپاشی ِ من است

انصافاً او عجیب ترین حالت ِ زن است

 از بس که قهر کرد و من از رو نرفته ام

فهمیده بهترین رَوِشَش قهر کردن است

 وقتی جواب ِ هیچکسی را نمی دهد

یعنی که با زمان و زمین نیز دشمن است

 از لحظه ای که رفت و به عهدش وفا نکرد

کارم نشستن است و فقط غصه خوردن است

 یعنی غرورها به کجا ختم می شود ؟

شاید برای ِ هق هق و از گریه مردن است

شغل ِ کسی که تازه جنون را چشیده است

 هی دستخط نوشتن و بعدش نبردن است

شاید شروع ِ شعر ِ من از چشمهای ِ اوست

خاصیتی که البته از ماه ِ بهمن است

یادت که هست بکرترین جای ِ بوسه را ؟!

جغرافیای ِ بوسه فقط پشت ِ گردن است !!!!

وقتی مقدر است که شاعر شود کسی

راهش فقط نشستن و از گریه گفتن است

تقصیر ِ من نبود خودت شاهدی چرا ....

چیزی که مثل ِ روز برای ِ تو روشن است


 مجید پارسا

نوشته شده در ۱٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

 قرار است امشب پری ها بمیرند

 از آغوشِ دریا سراغی نگیرند

 قرار است چشمانشان بسته گردد

اگر چه پری ها همه دلپذیرند

وفا اصلاً از خوبرویان نیاید

تمام  ِ فصول آخرش سردسیرند

و سهم  ِ من از زندگی شد جهنم

که در آن فقط مردهایش اسیرند

بعید است صیادی اینجا بیاید

 تمام  ِ غزالانِ این بیشه شیرند !!

قدمهام از این زندگانی مردد

نفسهام از این غصه ها ناگزیرند

خیالم پر از فکرهایِ محال است

که در اصطلاح آرزوهایِ پیرند

برایِ همه شعرهایم وزین است

 برایِ تو اما غزل ها حقیرند !!!!

چنان با همه خوب تا کرده ای تو

 بعید است از من سراغی بگیرند


مجید پارسا

نوشته شده در ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

بارها عکس ِ کسی تا ماه بالا رفته است

گاه تا نزد ِ خدا یک آه بالا رفته است

من حریف ِ چشم های ِ دل فریبت نیستم

معجزات ِ این زیارتگاه بالا رفته است

یوسف از وقتی که توصیف ِ زلیخا را شنید

هم خودش با اشتیاق از چاه بالا رفته است

اینکه من راضی شدم گاهی شکستن را ، بدان

پرچم ِ صلحی که با اکراه بالا رفته است

موقع ِ هذیان سرائی ها  فشار ِ خون ِ من

غالبا افتاده اما گاه بالا رفته است

هیچ قانونی ندارد بی وفائی هایِ تو

 بر اساس ِ شیوه ای دلخواه بالا رفته است

باز هم از ابتدا تکلیف ِ بازی روشن است

 آنچنانکه که دست ِ تو با شاه بالا رفته است

در نبردی نابرابر چاره جز تسلیم نیست

 کشته ها تعدادشان ناگاه بالا رفته است

خوب می دانم دلیل ِ آن همه قهر ِ تو را

عده ی عشاق ِ خاطر خواه بالا رفته است

فرض کن با این غزل مردی کمی قلبش گرفت !

یا تب ِ یک یاغی ِ گمراه بالا رفته است

 

 مجید پارسا


پ ن : 

من حریف ِ چشم های ِ دل فریبت نیستم

من حریف ِ چشم های ِ دل فریبت نیستم

من حریف ِ چشم های ِ دل فریبت نیستم

 

 

نوشته شده در ۱٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

روزی که تو رفتی همه جا شب می زد

 بغضی به گلویِ من مرتب می زد

انگار تمامِ خانه با من قهر است  

حتی در و بامِ خانه با من قهر است

با اینکه هنوز پاسی از شب مانده

 من ماندم و این تختِ مرتب مانده

من ماندم و این قابِ بدونِ صاحب

 یک عالمه اسبابِ بدونِ صاحب

 رویِ همه چیز بویِ دستت مانده

انگار که خانه تویِ دستت مانده

از پیرهنی که رویِ میز افتاده

 تصویر زنی به رویِ میز افتاده

تا من باشم سعی کنم جا نزنم  

تا گوشه ی جانماز را تا نزنم

تا گیر به روسری و مویت نکنم

 وقتی برسی مدام بویت نکنم

مجموعه ی شعری که ندادم گم شد

یک قسمتی از حجمِ سوادم گم شد !!

انگار که با تمامِ دنیا قهرم

 انگار طلب کارِ تمامِ شهرم

موجی تو که بر شهرِ خرابم زده ای

 شعری که میان موجِ خوابم زده ای

ناخواسته من واردِ این جنگ شدم

از رفتنِ ناگهانی ات منگ شدم

بد عهدی ، این زمانه قانون شده است

رفتن ها بی بهانه قانون شده است

در فکر فرو می روم و خیره به ماه

هر چند دقیقه هم به عکسِ تو نگاه

با پیرهنی که نیمه باز آمده ای

با قصد ِ شکستن ِ نماز آمده ای !!!!

از بس که علاقه داشتی تا بروم

راضی بشوم به رفتنت یا بروم ↓

باز آمده ام خانه خرابم بکنی

با جمله ی دیگری جوابم بکنی

ای کاش ببینی که چه با من کردی

با من نه ،  به آدمیت اصلا کردی

با عذر تراشی هم فرقی نکند

آنقدر که باشی هم فرقی نکند

یک دخترِ لوس قهر هم باشد ؛ وای !!

یک شاهِ دگر به شهر هم باشد ؛ وای !!

 

 مجید پارسا

نوشته شده در ۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()

 بخوان از شعرهایم انقباضِ روحِ سردم را

بیا تخمین بزن از هر قرار انبوهِ دردم را

خودت هم خوب می دانی که من امسال می میرم

 بطور قطع می دانم که با این حال می میرم

کمی دیر آخرش فهمیده ام تکراری ام انگار

 که ببری خسته رویِ کاغذِ دیواری ام انگار

و مثلِ کرمِ شبتابی که از خورشید می لرزد

منم آن شاخه ی خشکی که مثلِ بید می لرزد

مکدر می شوی اما تو بودی علتِ دردم

 و من از ساده لوحی گریه هائی که نمی کردم !

کسی غیر از تو مسئولِ پریشان حالیِ من نیست

که تکلیفِ من از وقتی که رفتی هیچ روشن نیست

تو از میزانِ اندوهِ منِ تنها چه می دانی ؟

 تو از میزانِ جذابیتِ زنها چه می دانی ؟؟؟؟!!!!

نمی دانی هواداری حد و اندازه ای دارد

 جنونِ بی نهایت اسم و رسمِ تازه ای دارد

تو حتی علتِ خودخواهیِ من را نمی دانی

 دلیلِ این همه نالیدن از زن را نمی دانی

و این که علتِ بی خوابی ام دیگر صدایت نیست

 اسارت هم همیشه علتش جرم و جنایت نیست

شدیداً چند وقتی می شود از زندگی سیرم

 نمی دانم چرا با این حساب اما نمی میرم !

اگر دیدی که تویِ خانه لیوانی ترک خورده

.... که قلبی مطمئنا کمتر از آنی ترک خورده !

همیشه ، سنگ ، معمولاً به قلبِ شیشه می بارد

 و مردِ باغبان گل را به ضربِ تیشه می کارد

ولی گاهی محبت جنبه ی افراط می گیرد

و ماهی هم هرازگاهی درونِ آب می میرد

چرا با شعرِ من لجبازی ات دیگر مصادف نیست ؟

 کسی با قالب و وزنِ غزل هایم مخالف نیست ؟

غمِ بی انتها تبدیل خواهد شد به خشمی سرد

 و خشمی که فروکش کرده یا غم می شود یا درد !

برای خوبرویان غالباً امکانِ ماندن نیست

که من فهمیده ام وقتی زنی دل نشکند زن نیست !!

عجیب از زن گریزانم اگر حتی پری باشد

 اگر حتی میانِ شهر هم یک روسری باشد !

که تویِ خواب ، سر بر دامنِ جادوگری بودم

که من بازیچه ی دستِ زنِ جادوگری بودم

خدایا شاهدی من با کسی سازش نمی کردم

برای لحظه ای هم از کسی خواهش نمی کردم

که از این مختصر بودن مرارت ها کشیدم من

 از این اهلِ سفر بودن مرارت ها کشیدم من

بقایِ عشقِ نافرجام ، دشوار است می دانم

نمی خواهد بگوئی کارمان زار است می دانم

از این لحظه به گل ها هم بد و بیراه می گویم

به خورشید از سرِ لج گاه گاهی ماه می گویم

و از شعرِ خودم هم تازگی ها دلهره دارم

 به من همواره می گفتی که بیجا دلهره دارم

وصیت کرده ام باید که آیه هایِ صبرم را

بسوزانند و بنویسند متنِ رویِ قبرم را

مبادا روزگاری بر مزارم گرد بنشیند

 کنار  ِ قبر  ِ من شخصی که ترکم کرد بنشیند !!

و چشمانِ تو می گویند فردا آسمان ابری

 نه تنها آسمان ، بلکه تمامِ کهکشان ابری


مجید پارسا


نوشته شده در ٢٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ توسط مجیـد پارسـا نظرات ()


 Design By : Pichak