شعرهایی که به تو بدهکارم

مجید پارسا - اهل آباده . شمالی ترین شهر استان فارس - تحصیلات کارشناسی - بدون فیس بوک وایبر اینستاگرام و غیره -

+  

 

سلام بانو

 من از یک دنیا تنفر برگشتم .
من از تلخی های مداوم برگشتم . از نفرت محض . از یک گوشه افتادن و نالیدن . از زجر کشیدن .  از خسته بودن از همه چیز . من از یه سفر بی پایان و تاریک برگشتم . من از یه دنیا اندوه میام . من از جنگ برگشته م . از خون و استفراغ و لجن و انتقام و کینه و اشک و نفرین و فریاد و درد برگشتم . چقد سخت بود . من از مرگ برگشتم .
در حالی دارم برات می نویسم که نمی دونم کدوم ازنوشته های منو تا بحال خوندی .
من بخاطر گذشته به تو خیلی مدیونم . هیچ کاری که بتونم الان به یاد بیارم و خوشحال بشم ، برات انجام ندادم اما قول میدم یه روز  بهم افتخار کنی . تو خیلی خوب بودی .
خیلی خوب بودی که با صبر و حوصله منو تحمل می کردی ، آرومم می کردی ، دلداریم می دادی ، هیچوقت بهم دروغ نگفتی . کم توقع بودی . صبور بودی صبور بودی صبور بودی .............
خدای صبر بودی . چقد تو خوب بودی . خوش به حالت و خوش به حال کسانی که تو رو دارن . نمی خوام برات غمنامه بنویسم و دلتو به رحم بیارم . فقط دیشب خواب دیدم دوباره و این خوابای خوب ، خدا کنه هیچوقت دست از سرم برنداره که من دلم به همینا خوشه . دوباره و ده باره و صدباره خوابتو دیدم . چه خوب . آدم به کجا می رسه ؟ می بینی ؟
همون آدمی که خوشبخت ترین مرد روی زمین بود و در کنار تو بود و هروقت اراده می کرد می تونست تو رو ببینه و از نزدیک باهات صحبت کنه و تو چشمات نگا کنه ، کنارت باشه و باهات قدم بزنه ، همون آدمی که حظ می کرد وقتی تو رو می دید ، همون آدمی که یه تار موی تو رو با دنیا عوض نکرد ! منتظر موند و موند و موند .  همون کسی که تا از روزگار  خسته  می شد  و دلش می گرفت و کم می آورد یه راست  می اومد
سراغت و غم عالم از دلش می رفت ...... الان دلش به یه خواب خوشه و شبا به این امید به خواب میره که تو رو ببینه !

واقعا روزگار عجیبیه .
می دونم که نباید بهت فک کنم . مثه روز برام روشنه که باید فراموشت کنم اما به هیچ وجه ، قسم می خورم به هیچ وجه حاضر نیستم تا آخر عمرم فراموشت کنم . خوب می شناسیم که دارم چی میگم . من هرگز تو رو رها نمی کنم و همیشه تو رو در کنار خودم حس می کنم .
تو بهم خیلی کمک کردی . دید من به زندگی خیلی عوض شد . یه عالمه خرافات پوچ و مسخره رو از ذهنم ریختی بیرون اما من قدرناشناس قدرتو ندونستم و بارها به این موضوع فک کردم که چطور از دستت دادم و قدرتو نشناختم !!!! چقدر بهت نزدیک بودم و الان چقدددددددددددددددددر ازت دورم . چقدر قدرنشناس بودم و چقدر تو حیف بودی .  با اینحال هنوزم خوشبختم که اجازه دادی تو رو داشته باشم . من مطمئنم تو هم بهم فکر می کنی و اجازه میدی خوابتو ببینم ، هرچند بعضی وقتا توی خواب بداخلاق میشی  اما هیچوقت ازم فرار نمی کنی .  باورت  میشه ؟ ممکنه هنوزم دوسم داشته باشی ؟
حالا می فهمم این مساله ی کوچیکی نیست و تو داری منو پرورش میدی همین حالا هم . درسته که کنارم نیستی اما هنوز هم داری بهم انرژی میدی . خدا کمترین کاری که می تونه برام انجام بده همینه که منو از وجود نازنین تو باخبر کنه و من حالم خوب بشه . خیلی خوب بشه و تو هم می دونی که با تنها نزاشتن من کمک خیلی بزرگی بهم می کنی . من توقع دیگه ای ازت ندارم . فقط فراموشم نکن . حالا هرجوری که خودت می دونی اما فقط فراموشم نکن . هرازگاهی به یادم باش . قول میدم ذره ای ناراحتت نکنم و حتی یه بار هم سر رات سبز نشم همونطوری که تا الان منو سر راهت ندیدی و من بارها تو رو از دور تماشا کردم ! چقدددددددددددد همه چی بهت میاد ! چقدددددددددد خانوم شدی ! چقد  زیبا شدی !
من قدرتو ندونستم و از صمیم قلب شاید بعد از مدتها دارم حس می کنم که می خوام با آرامش باهات صحبت کنم و اعتراف کنم که در همون حد کمی که فک می کردم هم حق نداشتم نبخشمت . حالا حس می کنم اصلا حق نداشتم  همچین فکری در موردت کرده باشم و خودمو طلبکارت بدونم . نه من همچین حقی نداشتم و تو درست می گفتی . حالا من اینجا هستم تا برات بنویسم که خیلی خوشحالم . امیدوارم بیای و منو بخونی . کم و زیادش می گذره زندگی . منم سپری می کنم روزگار رو . راضی ام .
دیگه نمیگم کاشکی کنارم بودی . دیگه نمیگم کاش پیشت بودم . تو هرجا هستی و با هر کی هستی خوبه و من بهت احترام میزارم . سرت سلامت بانو سرت سلامت
فقط کاش بیای اینجا و خوشحالم کنی . کاش بازم بیای به خوابم و دلمو شاد کنی .

بالاخره آروم شدم و همونی که می خواستی شدم . قبول کردم که ما مال هم نبودیم و تو درست میگفتی و راضی شدم به هرچی تو بخوای . البته بعد از سالها زجر کشیدن و فریاد زدن  که خدایا چرا؟ حالا اما قبول دارم و دوس دارم هر چی تو بخوای همون بشه . من با اینکه همه ی تلاشمو برای رسیدن بهت کردم اما تو می دونستی من به دردت نمی خورم اما چقد صب کردی و به روت نیاوردی تا مبادا دلم بشکنه . آره اون موقع ها خیلی ضعیف بودم . تو خوشبخت باش منم خوشحالم . تو به زندگیت برس منم تنها با خاطره ی تو تا ابد زندگی خواهم کرد .
تو این مدت با بعضی افراد آشنا شدم .  من فقط برای تو می نویسم و می نوشتم و خواهم نوشت . می دونم که یه روز میای و اینا رو می خونی . من هر چی دارم بخاطر توئه و مال توئه .  بقیه
جنگ سوریه میشه میان می نویسن تا بازدیدکننده هاشون زیاد شن . جنگ غزه میشه میان می نویسن . خشکسالی میشه شعر و مطلب که درباره ش نمی نویسن ! انتخابات میشه می نویسن ! تصادف میشه می نویسن ! اسید می پاشن می نویسن ! من فقط تو رو می شناسم و فقط تو رو می نویسم خانومی . جنگ من توئی ! سوریه ی من توئی ! غزه و لبنان من توئی ! انتخابات من توئی و تنها انتخابم اصلا توئی ! اسید پاشیدن تو صورتا ، من ترس برم داشت ! شاید بخندی که یه مرد هم مگه از اسیدپاشی می ترسه . آره یه وقتایی پاش بیفته مردا هم از اسید می ترسن . می ترسن خانوم ترین خانوم دنیا شاید خاطرش آزرده شده باشه از این اتفاقا ، هرچند تو اصلا ترس در قاموست راه نداشت و نداره . خوشم میاد ازت بدجور به خدا .
من فقط یه چیز سرم میشه و اونم اینه که تو خیلی ماه بودی و هستی . ارزششو داری .هیشکی تو نشد !!!! به ابالفضل قسم هیچکسی مثه تو ندیدم خانوم . خیلی بامرامی بخدا . با اساتید معنوی خاصی آشنا شدم ، اما با اینکه خیلی بزرگ بودن و من نمی تونم به جایگاه اونا برسم ، مصاحبتشون هیچ لطفی برام نداشت . با قدرتهایی که داشتن تو رو از ذهنم تا مدت کوتاهی بیرون می کردن اما فکر تو با قدددددددددددددددرت هرچه تمام رشته های اونا رو پنبه می کرد و می اومد سراغم . نتونستن . رهاشون کردم .  قوی ترین طلسمات هم در برابر تو بی اثر بود . بیشتر فهمیدم چه گوهری بودی و بیشتر حسرت خوردم که چرا قدرتو ندونستم . تو همه چی داشتی و من خیلی بی فکر بودم . وای از اون روزها  وای از غفلت من وای از بی عقلی من وای از جفای روزگار وای از من وای از من وای از من بی عقل .

من متوجه شدم که باید خیلی سختی بکشم و قرار بر اینه که به یک سطح خاصی از آگاهی برسم و تو نقطه ی شروع این سیر  خاص ملکوتی بودی و هستی . یاد گرفتم که آدم باید رنج بکشه . زندگی یعنی
رنج کشیدن های متوالی . اما آگاهانه با این رنجها روبرو شدن
 لذت داره و نتیجه ش آرامشه . حالا از سختیها نمی ترسم و ناله نمی کنم .
باید همه رو ببخشم .  فهمیدم بزرگترین ریاضت صبر کردنه .

امیدوارم خدایی که حالا خوب شناختمش و  دوسش دارم بهم قوت بده تا با آرامشی که بدست آوردم بتونم این راه رو سپری کنم و اینو بدون که همیشه از تو به نیکی یاد خواهم کرد . تا ابد دوستت خواهم داشت . مجید .

الهی شکر

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; ٧ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()


+  

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 تابحال از مرز ِ چشمانش فراتر رفته ای ؟
توی ِ میدانی به جنگی نابرابر رفته ای ؟
لشکرت وقتی که از دشمن اطاعت می کنند
ناگزیر از دست ِ احساس ِ خودت در رفته ای ؟
بارها و بارها هی التماسش کرده ای ؟
بی سبب آیا به سنگرهای ِ دیگر رفته ای ؟
هی فریبت داده اند اما تو باور کرده ای
اشتباه آیا مسیری را مکرر رفته ای ؟
مرگ ِ یک فرمانده از درد ِ اسارت بهتر است
با فشنگ ِ آخر ِ یک اسلحه ور رفته ای ؟
ضربه های ِ بیشتر معمولا آدم می خورد
هر زمان از راههای مطمئن تر رفته ای !!

مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ ; ٥ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()


+  

 آنچه در سلسله ی زلف  ِ بتان آمده است
گوشه ی چشم  ِ ترم عین  ِ همان آمده است
چه کسی غیر  ِ تو و غیر  ِ خدا داند و من
که چه ها بر سر  ِ این مرد  ِ جوان آمده است

.
.

 مجید پارسا

 

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱٠ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()


+  

فهمیدم که نباید داد زد ، باید ناز کشید . نباید ناله کرد ، باید لذت برد . فاصله ی آگاهی و ناآگاهی از 4 انگشت هم کمتره . میشه در اوج خوشبختی یدفعه بدبخت و بیچاره شد و سقوط کرد . ممکن هم هست در اوج سختی ها و ناکامی ها خدایی شد و لذت برد . خیلی باید مواظب بود و دقت کرد .
باید چشم باز کرد . باید وقتایی که می بینی داره بهت خیلی سخت میگذره بیشتر آگاه باشی .ممکنه بیشتر بری پایین . هیشکی نیس بیاد به دادت برسه . همه گرفتار خودشونن . هیشکی نخواهد بود دستتو  بگیره . باید خیلی مواظب باشی . هیشکی از آسمون نمی افته پایین سررات قرار بگیره کمکت کنه اما معجزه هر روز و هر لحظه داره اتفاق می افته . چشمت باز نیس !
باید چشم باز کرد . صداش زد . باید باهاش حرف زد . داد نباید زد . من انسان ضعیفی بودم . خیلی تنها و مغرور و خواخواه و گیج . خیلی متوقع و عصبی . من خیلی ضعیف بودم و تنها بودم . باید وصل شد به اونایی که بوی خدا میدن . خیییییییلی کمن . باید از اونا هم گذشت و به خود خدا رسید . باید خیلی سختی کشید . سختی ای همراه با شوق و لذت . حالا غم و شادیم سراسر لذته . باشه خوشحالم نباشه هم خوشحالم .
شاید بهم وصله بچسبونن بازم اما قبلش وصله می چسبوندن و حالم بد بود حالا هر چی بگن حالم خوبه .
خدایا شکرت . قبلش بغض و اشک و ناله بود حالا هم بغض و اشک هست اما شیرینه . غم هست اما خیلی خوبه . دیگه هیچی نمی خوام . از هیشکی هیچ توقعی ندارم . همین که هستم خوبه . اونوقت می ترسیدی  بری دکتر که ممکنه چی بگه ! حالا دوس داری بری تمام دکترای عالم که ببیننت ...... تا اگه می تونن دردتو تشخیص بدن .... دلت میخواد بری یه جای  خیلی بلند و فریاد بزنی خدایا خیلی ماهی .
خدا یادگرفتنی نیس ، دیدنیه . هر کس باید خودش به تنهایی حسش کنه . باید درخواست سختیهای بیشتری کنه ازش . باید بگه خدایا فهمیدم اینا کار توئه . قشنگه . خوبه . قبول . چشم . پیامتو گرفتم .

یک عمر  به راه ِ کعبه رفتیم و نبود
دیری به خیال خام ِ خود غرق ِ سجود
آخر به میان ِ میکده باده کشان
دیدیم تمام ِ قصه ها کار ِ تو بود
مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; ٥ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()


+  

چشمهای ِ بسته اغلب اضطراب آورتر است
بخشش  ِ‌ بیجا خودش حق و حساب آورتر است
لحظه های ِ گریه بدجوری هوایت می کنم
گاز  ِ‌ اشک آور عموماً اعتصاب آورتر است !!
با نگاه ِ دزدکی هم می توان دل را شکست
گوشه های ِ چشمها گاهی عتاب آورتر است
هر زمان دیدی که آرام است اطرافت بترس
قبل  ِ ‌هر طوفان سکوتش التهاب آورتر است !!
کمترین کاری که چشمان ِ تو با من می کنند
گاهی از تاثیر  ِ چندین قرص ، خواب آورتر است !!!!
لحظه هایی را که تنها بوده ام فهمیده ام
زندگی از آنچه می گویند عذاب آورتر است
در زمان ِ حمله اش صیاد پنهان می شود
چشمهای ِ بسته اغلب اضطراب آورتر است !!

 مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()


+  

در زندگی ام غیر ِ غم و درد ندیدم     
جز مشکی و خاکستری و زرد ندیدم
اطراف ِ خودم گشتم و بعد از لحظاتی  
غیر از دو سه تا آدم ِ ولگرد ندیدم
غیر از دو سه تا بوسه ولی زورکی و تلخ 
 خیری من از این رابطه ی سرد ندیدم !!!!
شاید بروم گم شده با شعر بگویم 
  کاری که فلانی سرم آورد ندیدم
نزدیک ِ دو سال است من از دست ِ تو هر شب
غیر از هذیان و تب و سردرد ندیدم
من می روم از زندگی ات تا که بگویی  
 مانندِ تو هرگز بخدا مرد ندیدم
مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()


+  

مردی نشسته آخر ِ شب گریه می کند
دارد میان ِ شعله ی تب گریه می کند
مردی کنار ِ آینه ای قنبرک زده
 دارد برای ِ یک رژ ِ لب گریه می کند
یک عکس ِ کهنه را کف ِدستش گرفته است
 از روی ِ احترام و ادب گریه می کند
وَر می رود به اسلحه ی خالی خودش
 هی ماشه را به سمت ِ عقب .... گریه می کند !!!!
تا نیمه های ِ شب الکی راه می رود
 یک کوچه را وجب به وجب گریه می کند
معمولا آخرش به خودش ضربه می زند
وقتی کسی بدون ِ سبب گریه می کند !!!!
احساس می کنم که خدا غصه می خورد
 وقتی که یک جوان ِ عزب گریه می کند !!!!
مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ ; ٧ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()


+  

با من هنوز مثلِ خودم مرد می زنی
مغرور و سر به زیر و کمی سرد می زنی
 ژرفایِ شعرِ من به حضورِ تو می رسد
 میزانِ تلخی اش به غرورِ تو می رسد
حرفی که باز گریه بیفتم بیا نزن
 قولی بیا به هم بدهیم اشتباه ِ من
با خنده ای خیالِ مرا تخت تر نکن
 این قدر ساده کارِ مرا سخت تر نکن
چیزی که هست ، زود فراموش می کنی
 دشوار نکته هایِ مرا گوش می کنی
دارم برایِ ماندنِ تو دیر می کنم
بی تو میانِ قافیه ها گیر می کنم
داری حسابِ قلبِ مرا خوب می رسی
 کم کم به آشیانه ی آشوب می رسی
دامن به آتشِ دلِ من بیشتر نزن
 اینگونه مخفیانه به این خانه سر نزن
گفتی چه خوب این که مرا درک کرده ای
 حالا بیا بگو که مرا ترک کرده ای
شاید پری شدی که مرا دور می زنی
 گشتاوری شدی که مرا دور می زنی
.
.
آنقدر״ واقعا که״ و ״ فرضا که ״ گفت ، شد
 اینگونه شد که پوست ما هم کلفت شد !!
از دستِ تو کلافه ام و دم نمی زنم
 دیگر دم از سیاهیِ بختم نمی زنم
 اما تو را کنارِ خودم کم می آورم
باز از نوشته هایِ تو یادم می آورم
گاهی گلی به لحظه ی چیدن نمی رسد
اغلب گلایه ها به شنیدن نمی رسد !!!!
حالم خراب و تیره و تار است خانه ام
 از آسمان به شکلِ غبار است خانه ام
این قدر صاف و ساده کسی مسخ می شود ؟
 این قدر بی اراده کسی مسخ می شود ؟
باید نشان دهم به تو اندوه ِسخت چیست
 فرقِ میانِ بوته ی یاس و درخت چیست !!!!
من این اواخر از همه ی شهر خسته ام
 باید به تو نشان بدهم دلشکسته ام
پروانه بعد از آن که به گل دست می زند
 خود را به هر چه می رسد و هست می زند !!
وقتی کسی از عاشقِ خود سیر می شود
 آن مرد ناگهان به شبی پیر می شود
با احتمالِ یک به هزار است اعتماد
 باور کنید عینِ قمار است اعتماد
هرگز کلاه و چکمه به دامن نمی خورد
یک مرد ، هیچ وقت به یک زن نمی خورد !!!!
مجید پارسا

 

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ ; ٢٦ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()


+  

 
 هم بی کسم و هم به دلم شوق ِ کسی نیست

سودازده ی هر دو جهان را هوسی نیست
تاچند از این غصه بنالم که در این شهر
همسنگ ِ دل ِ سوخته ام همنفسی نیست
.
.

 

مجید پارسا

 

پ ن :   خدایا
آهای خدااااااااااا
می خواستم بگم خییییییییییییلی ماهی
به خودت قسم

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()


+  

دوباره هی دل ِ ما را شما کباب کنید
 اگر کباب نشد ذره ذره آب کنید
تمام  ِ دفتر  ِ شعر  ِ‌ مرا بسوزانید
و آخرین غزلم را فقط کتاب کنید
ترانه های ِ مرا دست ِ او اگر دیدید
 به صاحبش لقب ِ لعنتی خطاب کنید
به رنگ ِ روسری اش رنگ ِ سنگ ِ قبرم را
سپرده ام که فقط قرمز انتخاب کنید
تمام  ِ زندگی ام دفن شد در این اوراق
 برای ِ بردن ِ این برگه ها شتاب کنید
خداوکیلی از آن ضربه های ِ مهلک بود
 اگر جداشدنش را فقط حساب کنید !!
شنیده ام که به همسایگانتان گفتی
فلان فلان شده را همچنان جواب کنید
تمام زندگی ام را تباه کردم تا
بفهمم از چه کسی باید اجتناب کنید !!!!

 مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()


+  

پلک زدی شعر  ِ من آغاز شد
 یک گره از روسری ات باز شد
 ای همه ی خانه خرابی ِ من
 زرد بلوز  ِ یقه آبی  ِ من
 شهر به هم می زنی و می روی ؟
 لااقل آرام ، چرا می دوی ؟
 کار ِ تو سوزاندن ِ قلب ِ من است
 آمدنت اول ِ یک رفتن است
 حادثه با چشم ِ تو نزدیک تر
 رفتنت از آمدنت شیک تر !
 آنکه به چشم  ِ تو نیامد منم
خوبتر از خوبتری بد منم
ماه ِ سفیدی که به شب رفته ای
ترشکی اما به رطب رفته ای !!
هر کسی از پیش ِ تو رد می شود
حیله گریها که بلد می شود
باز بیا زخم  ِ زبانم بزن
حرف زدم توی ِ دهانم بزن
غصه که از هر دو سه سر می خورم
خنده کجا ؟ بنده شکر می خورم !!
غصه و غم قسمت ِ من بود ، شد
 هر چه بلانسبت ِ من بود ، شد
قاتل ِ اشعار و غزلهای ِ من
 فحش بده داد بزن پای ِ من
مثل ِ تو هرچند که یکدنده ام
عامل ِ بدبختی ِ من بنده ام !
حق به من اندازه یِ دردم بده
گوش به حرفی که نکردم بده
فال به دیوانگی ام کم بزن
خوب به فنجان ِ خودت هم بزن
شعر ِ مرا توی ِ دل ِ شب بخوان
 با هیجانات ِ مرتب بخوان
تا که شدم رام ولم کن برو
جان به سر و خون به دلم کن برو
تا که به دستم نرسد دستتان
 جمله ی این شهر به بن بستتان
حوصله کن حوصله کن سر نرو
دیگر از این بیت جلوتر نرو
مرگ ِ من از زندگی ام بهتر است
این دوسه تا کوچه اگر کشور است !
حال ِ من امروز به هم خوردنی ست
 مرد که دیوانه شود مردنی ست !!
شعر ِ من از مرثیه غمناکتر
بغض ِ من از اشک ِ تو نمناکتر
بس که به من از تو ضرر می خورد
خودکشی ام هم به تو بر می خورد
بوده که یک شاه گدایی کند ؟
 غارنشینی که خدایی کند ؟
 بوده کسی از سر ِ وابستگی
 دق کند و گفته شود خستگی ؟!
تلخ تر از خون ِ جگر خورده ای ؟
با زن ِ بی حوصله برخورده ای ؟
مرد ِ به هم ریخته را دیده ای ؟
مرده ی آویخته را دیده ای ؟
عربده ی آدم ِ آرام ِ خوب ....
از دهن افتادن ِ یک شام ِ خوب ....
اول ِ صف بودن و آخِر شدن ....
 ترم ِ شش ِ فنی و شاعر شدن !!
لرزش ِ یک دست ِ قوی پنجه را ؟
لحظه ی دربستن ِ یک گنجه را ؟
حال ِ جوانی که زمین خورده را ؟
بوی ِ لباس ِ پسر ِ مرده را  ؟
گریه بگو آخر  ِ شب کرده ای ؟
بعد بلافاصله تب کرده ای ؟!!
گیجی ِ یک مرد دلیلش زن است !!
 بی بروبرگرد دلیلش زن است !!
عاطفه اما و اگر داشتی
از من ِ بیچاره خبر داشتی
حاصل  ِ جمع ِ من و تو ما نشد
ختم به یک خاطره حتی نشد
آخر ِ یک شب به سرم می زنم
 قبر ِ تو را پیش ِ خودم می کنم
من هذیانات ِ دلم تازه نیست
شهرت ِ این شهر به دروازه نیست
پاره کن اشعار  ِ مرا کم بخند
 آن گره ِ روسری ات را ببند !!

 مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()


+  

اغلب به محض  ِ اینکه دلت سنگ می شود
 احساس می کنم که سرم منگ می شود
لعنت به هر کسی که دم از عشق می زند
نفرین به لحظه ای که دلی تنگ می شود
برخورد ِ خنده های ِ تو با اشکهای ِ من
با هق هق  ِ صدا که هماهنگ می شود ....
مصر و عراق و سوریه و اردن و یمن
 یعنی که بعد ِ رفتن  ِ تو جنگ می شود !!!!
داری هنوز ماه تر از قبل می شوی
دارد پلنگ ِ ناز  ِ تو خرچنگ می شود
دیگر کسی توقعی از عشق می کند ؟
وقتی رُژی به ثانیه کمرنگ می شود !!
آری طبیعی است که یک فرد ِ خوش خیال
 یکسال ِ بعد مردک ِ الدنگ می شود


  مجید پارسا


نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()


+  

 وقتی تو را در شهرتان از دور می بینم
 شکل  ِ تو را در قالبی از نور می بینم
جغرافیای ِ خانه ات را خوب می دانم
 اما کمی هم نقطه های ِ کور می بینم
وقتی نمی آیی من از دنیا پشیمانم
 هِی توی ِ خوابم دختر  ِ مغرور می بینم
گاهی تو را توی ِ کتاب ِ درس می خوانم
گاهی میان ِ قصه ی مستور می بینم
یادش بخیر آن روزهایی را که می گفتم
 توی ِ بلوزت حبه ی انگور می بینم !!!!
یادم نمی آید کجا غافل شدم از تو
دیگر تمام  ِ چشمها را شور می بینم
هرگز خودم را تا قیامت هم نمی بخشم
وقتی تو را پیش ِ کسی مجبور می بینم
گاهی تصور میکنم از بودنم شادی
گاهی خودم را وصله ی ناجور می بینم
از بس بدی در حق ِ من کردند آدمها
 با چشمهای بسته هم ساتور می بینم

 مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()


+  

  وقتی نمی آیی من از دلشوره می میرم
 از مرد ِ همکارت سراغت را که می گیرم ....
وقتی نباشی با زبان ِ ساده یعنی من
 تا صبح ِ فردا کاملا دلگیر ِ دلگیرم
دیوانگی یعنی تو را از دور مثل ِ ماه ....
 دیوانگی یعنی که من از زندگی سیرم
من لایق ِ عشقت نبودم خوب می دانم
من مستحق ِ بدترین انواع ِ تحقیرم
یک وقتها حتی صدایم در نمی آید !
یعنی امان از دست ِ‌این بغض ِ گلوگیرم !!!!
شاید برای ِ گفتن ِ این حرفها دیر است
شاید برای ِ گفتن این شعرها دیرم
گوش ِ خدا هم پر شد از پرت و پلاهایم
از بس که نالیدم من از اقبال و تقدیرم
وقتی نگاهت می کنم آرام آرامم
 وقتی نگاهم می کنی دلشوره می گیرم

 مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

تسکین  ِ دردهای  ِ زیادم نمی شود
دیگر نمی رسند به دادم ، نمی شود
می خواستم بیاورمت توی  ِ این غزل
انگار نم کشیده سوادم ، نمی شود
دیشب دوباره گریه امانم بریده بود
دنیای  ِ لعنتی به مرادم نمی شود
هر چند گفته ای که برو منتظر نباش
با اینکه مانده است به یادم ، نمی شود
گفتی پیام می دهم اما بدون  ِ متن
یعنی اگر پیام ندادم نمی شود !!
یک خنده کافی است مرا دربدر کند
اینها ولی دلیل  ِ فسادم نمی شود
از بین  ِ این لوازم و لب تاب و خودنویس
چیزی همین شکسته مدادم نمی شود
لاغر نبوده ام به خدا ، جثه ام فقط
اندازه ی لباس  ِ گشادم نمی شود !!!!
یک چای ِ تازه کاشکی از غیب می رسید
چایی که با دعا و ثنا دم نمی شود
شیطان هم آخرش به خدا سجده می کند
هر چند مثل  ِ سجده ی آدم نمی شود !!

مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

 دارم کلافه می شوم از این فشارها
هی پیچ و تاب می خورم و مثل ِ مارها ....
 هی سرد می شود بدنم مثل ِ‌مرده ها
 هی درد می کشم به توان ِ‌ هزارها
 یک لحظه خوب هستم و یک هفته بیقرار
 حالم نگفتنی شده مثل ِ‌خمارها
 دارم تو را کنار ِ‌ خودم کم می آورم
اصلا نمی خورَد به من اینگونه کارها !!
 حتی به عکسهای ِ تو دشنام می دهم
 آنهم کسی که خوابِ ‌تو را دیده بارها !!
 لعنت به خنده های ِ تو و گریه های ِ من
نفرین به وعده های ِ تو و این شعارها
 دیگر کسی به داد ِ ‌دل ِ ‌من نمی رسد
 بدجور خسته هستم از این انتظارها
 اینست حال و روز ِ من از بعد ِ رفتنت
 اینست آخر عاقبت ِ بیقرارها

 مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

 درد دارد اینکه ناچاری رهایش می کنی
دوستش با اینکه می داری رهایش می کنی !!!!
یا نمی دانی کجاها کارتان خواهد کشید
یا که می دانی به دشواری رهایش می کنی
هی می آیی از خودت می پرسی آیا خواب بود ؟
 تا که بین ِ‌ خواب و ‌بیداری رهایش می کنی
شاعر  ِ دیوانه بودن را برایت گفته ام ؟
از غزل سرشار  ِ سرشاری ، رهایش می کنی
باورش سخت است اما زندگی یعنی همین
 از جدایی بس که بیزاری رهایش می کنی !!
قلب ِ من از بال  ِ ‌یک پروانه هم نازکتر است
خوب می دانم چرا داری رهایش می کنی
گاهی از قرص و دوا ، شلیک کردن بهتر است
 وقتی از چنگال ‌ ِ بیماری رهایش می کنی !!!!

مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱٢ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

 شخصیتی که محوِ فروپاشی ِ من است
انصافاً او عجیب ترین حالت ِ زن است
 از بس که قهر کرد و من از رو نرفته ام
فهمیده بهترین رَوِشَش قهر کردن است
 وقتی جواب ِ هیچکسی را نمی دهد
یعنی که با زمان و زمین نیز دشمن است
 از لحظه ای که رفت و به عهدش وفا نکرد
کارم نشستن است و فقط غصه خوردن است
 یعنی غرورها به کجا ختم می شود ؟
شاید برای ِ هق هق و از گریه مردن است
شغل ِ کسی که تازه جنون را چشیده است
 هی دستخط نوشتن و بعدش نبردن است
شاید شروع ِ شعر ِ من از چشمهای ِ اوست
خاصیتی که البته از ماه ِ بهمن است
یادت که هست بکرترین جای ِ بوسه را ؟!
جغرافیای ِ بوسه فقط پشت ِ گردن است !!!!
وقتی مقدر است که شاعر شود کسی
راهش فقط نشستن و از گریه گفتن است
تقصیر ِ من نبود خودت شاهدی چرا ....
چیزی که مثل ِ روز برای ِ تو روشن است

 مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

 قرار است امشب پری ها بمیرند
 از آغوشِ دریا سراغی نگیرند
 قرار است چشمانشان بسته گردد
اگر چه پری ها همه دلپذیرند
وفا اصلاً از خوبرویان نیاید
تمام  ِ فصول آخرش سردسیرند
و سهم  ِ من از زندگی شد جهنم
که در آن فقط مردهایش اسیرند
بعید است صیادی اینجا بیاید
 تمام  ِ غزالانِ این بیشه شیرند !!
قدمهام از این زندگانی مردد
نفسهام از این غصه ها ناگزیرند
خیالم پر از فکرهایِ محال است
که در اصطلاح آرزوهایِ پیرند
برایِ همه شعرهایم وزین است
 برایِ تو اما غزل ها حقیرند !!!!
چنان با همه خوب تا کرده ای تو
 بعید است از من سراغی بگیرند

مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ ; ٢٢ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

بارها عکس ِ کسی تا ماه بالا رفته است
گاه تا نزد ِ خدا یک آه بالا رفته است
من حریف ِ چشم های ِ دل فریبت نیستم
معجزات ِ این زیارتگاه بالا رفته است
یوسف از وقتی که توصیف ِ زلیخا را شنید
هم خودش با اشتیاق از چاه بالا رفته است
اینکه من راضی شدم گاهی شکستن را ، بدان
پرچم ِ صلحی که با اکراه بالا رفته است
موقع ِ هذیان سرائی ها  فشار ِ خون ِ من
غالبا افتاده اما گاه بالا رفته است
هیچ قانونی ندارد بی وفائی هایِ تو
 بر اساس ِ شیوه ای دلخواه بالا رفته است
باز هم از ابتدا تکلیف ِ بازی روشن است
 آنچنانکه که دست ِ تو با شاه بالا رفته است
در نبردی نابرابر چاره جز تسلیم نیست
 کشته ها تعدادشان ناگاه بالا رفته است
خوب می دانم دلیل ِ آن همه قهر ِ تو را
عده ی عشاق ِ خاطر خواه بالا رفته است
فرض کن با این غزل مردی کمی قلبش گرفت !
یا تب ِ یک یاغی ِ گمراه بالا رفته است
 مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱٠ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

روزی که تو رفتی همه جا شب می زد
 بغضی به گلویِ من مرتب می زد
انگار تمامِ خانه با من قهر است  
حتی در و بامِ خانه با من قهر است
با اینکه هنوز پاسی از شب مانده
 من ماندم و این تختِ مرتب مانده
من ماندم و این قابِ بدونِ صاحب
 یک عالمه اسبابِ بدونِ صاحب
 رویِ همه چیز بویِ دستت مانده
انگار که خانه تویِ دستت مانده
از پیرهنی که رویِ میز افتاده
 تصویر زنی به رویِ میز افتاده
تا من باشم سعی کنم جا نزنم  
تا گوشه ی جانماز را تا نزنم
تا گیر به روسری و مویت نکنم
 وقتی برسی مدام بویت نکنم
مجموعه ی شعری که ندادم گم شد
یک قسمتی از حجمِ سوادم گم شد !!
انگار که با تمامِ دنیا قهرم
 انگار طلب کارِ تمامِ شهرم
موجی تو که بر شهرِ خرابم زده ای
 شعری که میان موجِ خوابم زده ای
ناخواسته من واردِ این جنگ شدم
از رفتنِ ناگهانی ات منگ شدم
بد عهدی ، این زمانه قانون شده است
رفتن ها بی بهانه قانون شده است
در فکر فرو می روم و خیره به ماه
هر چند دقیقه هم به عکسِ تو نگاه
با پیرهنی که نیمه باز آمده ای
با قصد ِ شکستن ِ نماز آمده ای !!!!
از بس که علاقه داشتی تا بروم
راضی بشوم به رفتنت یا بروم ↓
باز آمده ام خانه خرابم بکنی
با جمله ی دیگری جوابم بکنی
ای کاش ببینی که چه با من کردی
با من نه ،  به آدمیت اصلا کردی
با عذر تراشی هم فرقی نکند
آنقدر که باشی هم فرقی نکند
یک دخترِ لوس قهر هم باشد ؛ وای !!
یک شاهِ دگر به شهر هم باشد ؛ وای !!

 مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

 بخوان از شعرهایم انقباضِ روحِ سردم را
بیا تخمین بزن از هر قرار انبوهِ دردم را
خودت هم خوب می دانی که من امسال می میرم
 بطور قطع می دانم که با این حال می میرم
کمی دیر آخرش فهمیده ام تکراری ام انگار
 که ببری خسته رویِ کاغذِ دیواری ام انگار
و مثلِ کرمِ شبتابی که از خورشید می لرزد
منم آن شاخه ی خشکی که مثلِ بید می لرزد
مکدر می شوی اما تو بودی علتِ دردم
 و من از ساده لوحی گریه هائی که نمی کردم !
کسی غیر از تو مسئولِ پریشان حالیِ من نیست
که تکلیفِ من از وقتی که رفتی هیچ روشن نیست
تو از میزانِ اندوهِ منِ تنها چه می دانی ؟
 تو از میزانِ جذابیتِ زنها چه می دانی ؟؟؟؟!!!!
نمی دانی هواداری حد و اندازه ای دارد
 جنونِ بی نهایت اسم و رسمِ تازه ای دارد
تو حتی علتِ خودخواهیِ من را نمی دانی
 دلیلِ این همه نالیدن از زن را نمی دانی
و این که علتِ بی خوابی ام دیگر صدایت نیست
 اسارت هم همیشه علتش جرم و جنایت نیست
شدیداً چند وقتی می شود از زندگی سیرم
 نمی دانم چرا با این حساب اما نمی میرم !
اگر دیدی که تویِ خانه لیوانی ترک خورده
.... که قلبی مطمئنا کمتر از آنی ترک خورده !
همیشه ، سنگ ، معمولاً به قلبِ شیشه می بارد
 و مردِ باغبان گل را به ضربِ تیشه می کارد
ولی گاهی محبت جنبه ی افراط می گیرد
و ماهی هم هرازگاهی درونِ آب می میرد
چرا با شعرِ من لجبازی ات دیگر مصادف نیست ؟
 کسی با قالب و وزنِ غزل هایم مخالف نیست ؟
غمِ بی انتها تبدیل خواهد شد به خشمی سرد
 و خشمی که فروکش کرده یا غم می شود یا درد !
برای خوبرویان غالباً امکانِ ماندن نیست
که من فهمیده ام وقتی زنی دل نشکند زن نیست !!
عجیب از زن گریزانم اگر حتی پری باشد
 اگر حتی میانِ شهر هم یک روسری باشد !
که تویِ خواب ، سر بر دامنِ جادوگری بودم
که من بازیچه ی دستِ زنِ جادوگری بودم
خدایا شاهدی من با کسی سازش نمی کردم
برای لحظه ای هم از کسی خواهش نمی کردم
که از این مختصر بودن مرارت ها کشیدم من
 از این اهلِ سفر بودن مرارت ها کشیدم من
بقایِ عشقِ نافرجام ، دشوار است می دانم
نمی خواهد بگوئی کارمان زار است می دانم
از این لحظه به گل ها هم بد و بیراه می گویم
به خورشید از سرِ لج گاه گاهی ماه می گویم
و از شعرِ خودم هم تازگی ها دلهره دارم
 به من همواره می گفتی که بیجا دلهره دارم
وصیت کرده ام باید که آیه هایِ صبرم را
بسوزانند و بنویسند متنِ رویِ قبرم را
مبادا روزگاری بر مزارم گرد بنشیند
 کنار  ِ قبر  ِ من شخصی که ترکم کرد بنشیند !!
و چشمانِ تو می گویند فردا آسمان ابری
 نه تنها آسمان ، بلکه تمامِ کهکشان ابری

مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; ٢٥ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()