شعرهایی که به تو بدهکارم

مجید پارسا - اهل آباده . شمالی ترین شهر استان فارس - تحصیلات کارشناسی - بدون فیس بوک وایبر اینستاگرام و غیره -

+  

 

سلام بانو

 من از یک دنیا تنفر برگشتم .
من از تلخی های مداوم برگشتم . از نفرت محض . از یک گوشه افتادن و نالیدن . از زجر کشیدن .  از خسته بودن از همه چیز . من از یه سفر بی پایان و تاریک برگشتم . من از یه دنیا اندوه میام . من از جنگ برگشته م . از خون و استفراغ و لجن و انتقام و کینه و اشک و نفرین و فریاد و درد برگشتم . چقد سخت بود . من از مرگ برگشتم .
در حالی دارم برات می نویسم که نمی دونم کدوم ازنوشته های منو تا بحال خوندی .
من بخاطر گذشته به تو خیلی مدیونم . هیچ کاری که بتونم الان به یاد بیارم و خوشحال بشم ، برات انجام ندادم اما قول میدم یه روز  بهم افتخار کنی . تو خیلی خوب بودی .
خیلی خوب بودی که با صبر و حوصله منو تحمل می کردی ، آرومم می کردی ، دلداریم می دادی ، هیچوقت بهم دروغ نگفتی . کم توقع بودی . صبور بودی صبور بودی صبور بودی .............
خدای صبر بودی . چقد تو خوب بودی . خوش به حالت و خوش به حال کسانی که تو رو دارن . نمی خوام برات غمنامه بنویسم و دلتو به رحم بیارم . فقط دیشب خواب دیدم دوباره و این خوابای خوب ، خدا کنه هیچوقت دست از سرم برنداره که من دلم به همینا خوشه . دوباره و ده باره و صدباره خوابتو دیدم . چه خوب . آدم به کجا می رسه ؟ می بینی ؟
همون آدمی که خوشبخت ترین مرد روی زمین بود و در کنار تو بود و هروقت اراده می کرد می تونست تو رو ببینه و از نزدیک باهات صحبت کنه و تو چشمات نگا کنه ، کنارت باشه و باهات قدم بزنه ، همون آدمی که حظ می کرد وقتی تو رو می دید ، همون آدمی که یه تار موی تو رو با دنیا عوض نکرد ! منتظر موند و موند و موند .  همون کسی که تا از روزگار  خسته  می شد  و دلش می گرفت و کم می آورد یه راست  می اومد
سراغت و غم عالم از دلش می رفت ...... الان دلش به یه خواب خوشه و شبا به این امید به خواب میره که تو رو ببینه !

واقعا روزگار عجیبیه .
می دونم که نباید بهت فک کنم . مثه روز برام روشنه که باید فراموشت کنم اما به هیچ وجه ، قسم می خورم به هیچ وجه حاضر نیستم تا آخر عمرم فراموشت کنم . خوب می شناسیم که دارم چی میگم . من هرگز تو رو رها نمی کنم و همیشه تو رو در کنار خودم حس می کنم .
تو بهم خیلی کمک کردی . دید من به زندگی خیلی عوض شد . یه عالمه خرافات پوچ و مسخره رو از ذهنم ریختی بیرون اما من قدرناشناس قدرتو ندونستم و بارها به این موضوع فک کردم که چطور از دستت دادم و قدرتو نشناختم !!!! چقدر بهت نزدیک بودم و الان چقدددددددددددددددددر ازت دورم . چقدر قدرنشناس بودم و چقدر تو حیف بودی .  با اینحال هنوزم خوشبختم که اجازه دادی تو رو داشته باشم . من مطمئنم تو هم بهم فکر می کنی و اجازه میدی خوابتو ببینم ، هرچند بعضی وقتا توی خواب بداخلاق میشی  اما هیچوقت ازم فرار نمی کنی .  باورت  میشه ؟ ممکنه هنوزم دوسم داشته باشی ؟
حالا می فهمم این مساله ی کوچیکی نیست و تو داری منو پرورش میدی همین حالا هم . درسته که کنارم نیستی اما هنوز هم داری بهم انرژی میدی . خدا کمترین کاری که می تونه برام انجام بده همینه که منو از وجود نازنین تو باخبر کنه و من حالم خوب بشه . خیلی خوب بشه و تو هم می دونی که با تنها نزاشتن من کمک خیلی بزرگی بهم می کنی . من توقع دیگه ای ازت ندارم . فقط فراموشم نکن . حالا هرجوری که خودت می دونی اما فقط فراموشم نکن . هرازگاهی به یادم باش . قول میدم ذره ای ناراحتت نکنم و حتی یه بار هم سر رات سبز نشم همونطوری که تا الان منو سر راهت ندیدی و من بارها تو رو از دور تماشا کردم ! چقدددددددددددد همه چی بهت میاد ! چقدددددددددد خانوم شدی ! چقد  زیبا شدی !
من قدرتو ندونستم و از صمیم قلب شاید بعد از مدتها دارم حس می کنم که می خوام با آرامش باهات صحبت کنم و اعتراف کنم که در همون حد کمی که فک می کردم هم حق نداشتم نبخشمت . حالا حس می کنم اصلا حق نداشتم  همچین فکری در موردت کرده باشم و خودمو طلبکارت بدونم . نه من همچین حقی نداشتم و تو درست می گفتی . حالا من اینجا هستم تا برات بنویسم که خیلی خوشحالم . امیدوارم بیای و منو بخونی . کم و زیادش می گذره زندگی . منم سپری می کنم روزگار رو . راضی ام .
دیگه نمیگم کاشکی کنارم بودی . دیگه نمیگم کاش پیشت بودم . تو هرجا هستی و با هر کی هستی خوبه و من بهت احترام میزارم . سرت سلامت بانو سرت سلامت
فقط کاش بیای اینجا و خوشحالم کنی . کاش بازم بیای به خوابم و دلمو شاد کنی .

بالاخره آروم شدم و همونی که می خواستی شدم . قبول کردم که ما مال هم نبودیم و تو درست میگفتی و راضی شدم به هرچی تو بخوای . البته بعد از سالها زجر کشیدن و فریاد زدن  که خدایا چرا؟ حالا اما قبول دارم و دوس دارم هر چی تو بخوای همون بشه . من با اینکه همه ی تلاشمو برای رسیدن بهت کردم اما تو می دونستی من به دردت نمی خورم اما چقد صب کردی و به روت نیاوردی تا مبادا دلم بشکنه . آره اون موقع ها خیلی ضعیف بودم . تو خوشبخت باش منم خوشحالم . تو به زندگیت برس منم تنها با خاطره ی تو تا ابد زندگی خواهم کرد .
تو این مدت با بعضی افراد آشنا شدم . خیلیا اومدن اینجا فک کردن من دنبال چاپ کردن کتابم !!!!!!!! فک کردن من نوشته هام فروشیه !!!!!!!!! فک کردن همه چی باید پولی باشه !!!!!!!!!! فک کردن من مثه بقیه شعر می نویسم تا بفروشم و معروف بشم و کتابم چاپ بیشتری بخوره و از این حرفا . نه ! من فقط برای تو می نویسم و می نوشتم و خواهم نوشت . می دونم که یه روز میای و اینا رو می خونی . بهم پیشنهاد دادن ترانه بگو موزیک بسازیم شماره ها گذاشتن . من کجا و این مسخره بازیا کجا . من هر چی دارم بخاطر توئه و مال توئه .  بقیه
جنگ سوریه میشه میان می نویسن تا بازدیدکننده هاشون زیاد شن . جنگ غزه میشه میان می نویسن . خشکسالی میشه شعر و مطلب که درباره ش نمی نویسن ! انتخابات میشه می نویسن ! تصادف میشه می نویسن ! اسید می پاشن می نویسن ! من فقط تو رو می شناسم و فقط تو رو می نویسم خانومی . جنگ من توئی ! سوریه ی من توئی ! غزه و لبنان من توئی ! انتخابات من توئی و تنها انتخابم اصلا توئی ! اسید پاشیدن تو صورتا ، من ترس برم داشت ! شاید بخندی که یه مرد هم مگه از اسیدپاشی می ترسه . آره یه وقتایی پاش بیفته مردا هم از اسید می ترسن . می ترسن خانوم ترین خانوم دنیا شاید خاطرش آزرده شده باشه از این اتفاقا ، هرچند تو اصلا ترس در قاموست راه نداشت و نداره . خوشم میاد ازت بدجور به خدا .
من فقط یه چیز سرم میشه و اونم اینه که تو خیلی ماه بودی و هستی . ارزششو داری .هیشکی تو نشد !!!! به ابالفضل قسم هیچکسی مثه تو ندیدم خانوم . خیلی بامرامی بخدا . با اساتید معنوی خاصی آشنا شدم ، اما با اینکه خیلی بزرگ بودن و من نمی تونم به جایگاه اونا برسم ، مصاحبتشون هیچ لطفی برام نداشت . با قدرتهایی که داشتن تو رو از ذهنم تا مدت کوتاهی بیرون می کردن اما فکر تو با قدددددددددددددددرت هرچه تمام رشته های اونا رو پنبه می کرد و می اومد سراغم . نتونستن . رهاشون کردم .  قوی ترین طلسمات هم در برابر تو بی اثر بود . بیشتر فهمیدم چه گوهری بودی و بیشتر حسرت خوردم که چرا قدرتو ندونستم . تو همه چی داشتی و من خیلی بی فکر بودم . وای از اون روزها  وای از غفلت من وای از بی عقلی من وای از جفای روزگار وای از من وای از من وای از من بی عقل .

من متوجه شدم که باید خیلی سختی بکشم و قرار بر اینه که به یک سطح خاصی از آگاهی برسم و تو نقطه ی شروع این سیر  خاص ملکوتی بودی و هستی . یاد گرفتم که آدم باید رنج بکشه . زندگی یعنی
رنج کشیدن های متوالی . اما آگاهانه با این رنجها روبرو شدن
 لذت داره و نتیجه ش آرامشه . حالا از سختیها نمی ترسم و ناله نمی کنم .
باید همه رو ببخشم .  فهمیدم بزرگترین ریاضت صبر کردنه .

امیدوارم خدایی که حالا خوب شناختمش و  دوسش دارم بهم قوت بده تا با آرامشی که بدست آوردم بتونم این راه رو سپری کنم و اینو بدون که همیشه از تو به نیکی یاد خواهم کرد . تا ابد دوستت خواهم داشت .
مجید .

 

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; ٧ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()


+  

چشمهای ِ بسته اغلب اضطراب آورتر است

بخشش  ِ‌ بیجا خودش حق و حساب آورتر است

لحظه های ِ گریه بدجوری هوایت می کنم

گاز  ِ‌ اشک آور عموماً اعتصاب آورتر است !!

با نگاه ِ دزدکی هم می توان دل را شکست

گوشه های ِ چشمها گاهی عتاب آورتر است

هر زمان دیدی که آرام است اطرافت بترس

قبل  ِ ‌هر طوفان سکوتش التهاب آورتر است !!

کمترین کاری که چشمان ِ تو با من می کنند

گاهی از تاثیر  ِ چندین قرص ، خواب آورتر است !!!!

لحظه هایی را که تنها بوده ام فهمیده ام 

زندگی از آنچه می گویند عذاب آورتر است

در زمان ِ حمله اش صیاد پنهان می شود 

چشمهای ِ بسته اغلب اضطراب آورتر است !!

 مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

تسکین  ِ دردهای  ِ زیادم نمی شود

دیگر نمی رسند به دادم ، نمی شود

می خواستم بیاورمت توی  ِ این غزل

انگار نم کشیده سوادم ، نمی شود

دیشب دوباره گریه امانم بریده بود

دنیای  ِ لعنتی به مرادم نمی شود

هر چند گفته ای که برو منتظر نباش

با اینکه مانده است به یادم ، نمی شود

گفتی پیام می دهم اما بدون  ِ متن

یعنی اگر پیام ندادم نمی شود !!

یک خنده کافی است مرا دربدر کند

اینها ولی دلیل  ِ فسادم نمی شود

از بین  ِ این لوازم و لب تاب و خودنویس

چیزی همین شکسته مدادم نمی شود

لاغر نبوده ام به خدا ، جثه ام فقط

اندازه ی لباس  ِ گشادم نمی شود !!!!

یک چای ِ تازه کاشکی از غیب می رسید

چایی که با دعا و ثنا دم نمی شود

شیطان هم آخرش به خدا سجده می کند

هر چند مثل  ِ سجده ی آدم نمی شود !!

مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

 دارم کلافه می شوم از این فشارها

هی پیچ و تاب می خورم و مثل ِ مارها ....

 هی سرد می شود بدنم مثل ِ‌مرده ها

 هی درد می کشم به توان ِ‌ هزارها

 یک لحظه خوب هستم و یک هفته بیقرار

 حالم نگفتنی شده مثل ِ‌خمارها

 دارم تو را کنار ِ‌ خودم کم می آورم

اصلا نمی خورَد به من اینگونه کارها !!

 حتی به عکسهای ِ تو دشنام می دهم

 آنهم کسی که خوابِ ‌تو را دیده بارها !!

 لعنت به خنده های ِ تو و گریه های ِ من

نفرین به وعده های ِ تو و این شعارها

 دیگر کسی به داد ِ ‌دل ِ ‌من نمی رسد

 بدجور خسته هستم از این انتظارها

 اینست حال و روز ِ من از بعد ِ رفتنت

 اینست آخر عاقبت ِ بیقرارها

 مجید پارسا

 

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

 درد دارد اینکه ناچاری رهایش می کنی

دوستش با اینکه می داری رهایش می کنی !!!!

یا نمی دانی کجاها کارتان خواهد کشید

یا که می دانی به دشواری رهایش می کنی

هی می آیی از خودت می پرسی آیا خواب بود ؟

 تا که بین ِ‌ خواب و ‌بیداری رهایش می کنی

شاعر  ِ دیوانه بودن را برایت گفته ام ؟

از غزل سرشار  ِ سرشاری ، رهایش می کنی

باورش سخت است اما زندگی یعنی همین

 از جدایی بس که بیزاری رهایش می کنی !!

قلب ِ من از بال  ِ ‌یک پروانه هم نازکتر است

خوب می دانم چرا داری رهایش می کنی

گاهی از قرص و دوا ، شلیک کردن بهتر است

 وقتی از چنگال ‌ ِ بیماری رهایش می کنی !!!!

مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱٢ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

 شخصیتی که محوِ فروپاشی ِ من است

انصافاً او عجیب ترین حالت ِ زن است

 از بس که قهر کرد و من از رو نرفته ام

فهمیده بهترین رَوِشَش قهر کردن است

 وقتی جواب ِ هیچکسی را نمی دهد

یعنی که با زمان و زمین نیز دشمن است

 از لحظه ای که رفت و به عهدش وفا نکرد

کارم نشستن است و فقط غصه خوردن است

 یعنی غرورها به کجا ختم می شود ؟

شاید برای ِ هق هق و از گریه مردن است

شغل ِ کسی که تازه جنون را چشیده است

 هی دستخط نوشتن و بعدش نبردن است

شاید شروع ِ شعر ِ من از چشمهای ِ اوست

خاصیتی که البته از ماه ِ بهمن است

یادت که هست بکرترین جای ِ بوسه را ؟!

جغرافیای ِ بوسه فقط پشت ِ گردن است !!!!

وقتی مقدر است که شاعر شود کسی

راهش فقط نشستن و از گریه گفتن است

تقصیر ِ من نبود خودت شاهدی چرا ....

چیزی که مثل ِ روز برای ِ تو روشن است

 مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

 قرار است امشب پری ها بمیرند

 از آغوشِ دریا سراغی نگیرند

 قرار است چشمانشان بسته گردد

اگر چه پری ها همه دلپذیرند

وفا اصلاً از خوبرویان نیاید

تمام  ِ فصول آخرش سردسیرند

و سهم  ِ من از زندگی شد جهنم

که در آن فقط مردهایش اسیرند

بعید است صیادی اینجا بیاید

 تمام  ِ غزالانِ این بیشه شیرند !!

قدمهام از این زندگانی مردد

نفسهام از این غصه ها ناگزیرند

خیالم پر از فکرهایِ محال است

که در اصطلاح آرزوهایِ پیرند

برایِ همه شعرهایم وزین است

 برایِ تو اما غزل ها حقیرند !!!!

چنان با همه خوب تا کرده ای تو

 بعید است از من سراغی بگیرند

مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ ; ٢٢ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

بارها عکس ِ کسی تا ماه بالا رفته است
گاه تا نزد ِ خدا یک آه بالا رفته است
من حریف ِ چشم های ِ دل فریبت نیستم
معجزات ِ این زیارتگاه بالا رفته است
یوسف از وقتی که توصیف ِ زلیخا را شنید
هم خودش با اشتیاق از چاه بالا رفته است
اینکه من راضی شدم گاهی شکستن را ، بدان
پرچم ِ صلحی که با اکراه بالا رفته است
موقع ِ هذیان سرائی ها  فشار ِ خون ِ من
غالبا افتاده اما گاه بالا رفته است
هیچ قانونی ندارد بی وفائی هایِ تو
 بر اساس ِ شیوه ای دلخواه بالا رفته است
باز هم از ابتدا تکلیف ِ بازی روشن است
 آنچنانکه که دست ِ تو با شاه بالا رفته است
در نبردی نابرابر چاره جز تسلیم نیست
 کشته ها تعدادشان ناگاه بالا رفته است
خوب می دانم دلیل ِ آن همه قهر ِ تو را
عده ی عشاق ِ خاطر خواه بالا رفته است
فرض کن با این غزل مردی کمی قلبش گرفت !
یا تب ِ یک یاغی ِ گمراه بالا رفته است
 مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱٠ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

روزی که تو رفتی همه جا شب می زد 

 بغضی به گلویِ من مرتب می زد

انگار تمامِ خانه با من قهر است  

  حتی در و بامِ خانه با من قهر است

با اینکه هنوز پاسی از شب مانده 

 من ماندم و این تختِ مرتب مانده

من ماندم و این قابِ بدونِ صاحب 

 یک عالمه اسبابِ بدونِ صاحب

 رویِ همه چیز بویِ دستت مانده 

انگار که خانه تویِ دستت مانده

از پیرهنی که رویِ میز افتاده 

 تصویر زنی به رویِ میز افتاده

تا من باشم سعی کنم جا نزنم  

تا گوشه ی جانماز را تا نزنم

تا گیر به روسری و مویت نکنم

 وقتی برسی مدام بویت نکنم

مجموعه ی شعری که ندادم گم شد 

یک قسمتی از حجمِ سوادم گم شد !!

انگار که با تمامِ دنیا قهرم 

 انگار طلب کارِ تمامِ شهرم

موجی تو که بر شهرِ خرابم زده ای 

 شعری که میان موجِ خوابم زده ای

ناخواسته من واردِ این جنگ شدم 

از رفتنِ ناگهانی ات منگ شدم

بد عهدی ، این زمانه قانون شده است

رفتن ها بی بهانه قانون شده است

در فکر فرو می روم و خیره به ماه

هر چند دقیقه هم به عکسِ تو نگاه

با پیرهنی که نیمه باز آمده ای

با قصد ِ شکستن ِ نماز آمده ای !!!!

از بس که علاقه داشتی تا بروم

راضی بشوم به رفتنت یا بروم ↓

باز آمده ام خانه خرابم بکنی 

با جمله ی دیگری جوابم بکنی

ای کاش ببینی که چه با من کردی

با من نه ،  به آدمیت اصلا کردی

با عذر تراشی هم فرقی نکند

آنقدر که باشی هم فرقی نکند

یک دخترِ لوس قهر هم باشد ؛ وای !!

یک شاهِ دگر به شهر هم باشد ؛ وای !!

 مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()


+  

 بخوان از شعرهایم انقباضِ روحِ سردم را

بیا تخمین بزن از هر قرار انبوهِ دردم را

خودت هم خوب می دانی که من امسال می میرم

 بطور قطع می دانم که با این حال می میرم

کمی دیر آخرش فهمیده ام تکراری ام انگار

 که ببری خسته رویِ کاغذِ دیواری ام انگار

و مثلِ کرمِ شبتابی که از خورشید می لرزد

منم آن شاخه ی خشکی که مثلِ بید می لرزد

مکدر می شوی اما تو بودی علتِ دردم

 و من از ساده لوحی گریه هائی که نمی کردم !

کسی غیر از تو مسئولِ پریشان حالیِ من نیست

که تکلیفِ من از وقتی که رفتی هیچ روشن نیست

تو از میزانِ اندوهِ منِ تنها چه می دانی ؟

 تو از میزانِ جذابیتِ زنها چه می دانی ؟؟؟؟!!!!

نمی دانی هواداری حد و اندازه ای دارد

 جنونِ بی نهایت اسم و رسمِ تازه ای دارد

تو حتی علتِ خودخواهیِ من را نمی دانی

 دلیلِ این همه نالیدن از زن را نمی دانی

و این که علتِ بی خوابی ام دیگر صدایت نیست

 اسارت هم همیشه علتش جرم و جنایت نیست

شدیداً چند وقتی می شود از زندگی سیرم

 نمی دانم چرا با این حساب اما نمی میرم !

اگر دیدی که تویِ خانه لیوانی ترک خورده

.... که قلبی مطمئنا کمتر از آنی ترک خورده !

همیشه ، سنگ ، معمولاً به قلبِ شیشه می بارد

 و مردِ باغبان گل را به ضربِ تیشه می کارد

ولی گاهی محبت جنبه ی افراط می گیرد

و ماهی هم هرازگاهی درونِ آب می میرد

چرا با شعرِ من لجبازی ات دیگر مصادف نیست ؟

 کسی با قالب و وزنِ غزل هایم مخالف نیست ؟

غمِ بی انتها تبدیل خواهد شد به خشمی سرد

 و خشمی که فروکش کرده یا غم می شود یا درد !

برای خوبرویان غالباً امکانِ ماندن نیست

که من فهمیده ام وقتی زنی دل نشکند زن نیست !!

عجیب از زن گریزانم اگر حتی پری باشد

 اگر حتی میانِ شهر هم یک روسری باشد !

که تویِ خواب ، سر بر دامنِ جادوگری بودم

که من بازیچه ی دستِ زنِ جادوگری بودم

خدایا شاهدی من با کسی سازش نمی کردم

برای لحظه ای هم از کسی خواهش نمی کردم

که از این مختصر بودن مرارت ها کشیدم من

 از این اهلِ سفر بودن مرارت ها کشیدم من

بقایِ عشقِ نافرجام ، دشوار است می دانم

نمی خواهد بگوئی کارمان زار است می دانم

از این لحظه به گل ها هم بد و بیراه می گویم

به خورشید از سرِ لج گاه گاهی ماه می گویم

و از شعرِ خودم هم تازگی ها دلهره دارم

 به من همواره می گفتی که بیجا دلهره دارم

وصیت کرده ام باید که آیه هایِ صبرم را

بسوزانند و بنویسند متنِ رویِ قبرم را

مبادا روزگاری بر مزارم گرد بنشیند

 کنار  ِ قبر  ِ من شخصی که ترکم کرد بنشیند !!

و چشمانِ تو می گویند فردا آسمان ابری

 نه تنها آسمان ، بلکه تمامِ کهکشان ابری

مجید پارسا

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; ٢٥ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()