شعرهایی که به تو بدهکارم

تو چرا اینهمه غمگین و پریشان هستی ؟!!!....

 

چی بگم از این همه حرف ناگفته؟!

به کی بگم؟!

چرا خودتو داری عذاب میدی؟!

چرا وقتی میدونی، داری لجبازی میکنی؟!

چیو میخوای ثابت کنی!

ازم بخواه.

اجازه بده بیام وسط.

قول میدم برات انجامش بدم و برم.

همین.

من هنوزم اینجا هستم....

   + مجیـد پارسـا ; ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ٢۱ آبان ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

نمیخوای برگردی؟

   + مجیـد پارسـا ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; ٧ آبان ۱۳٩٦
comment نظرات ()

ایرادات پرشین

سلام به همه ی بازدیدکنندگان عزیز

پرشین بلاگ هنوز ایراد داره . نظرات ارسال نمیشن و پست ها نمایش داده نمیشن و از این قبیل مشکلات

آدرس جدید  majid-parsa.blogfa.com

ساختیم به عشق اونی که ارزششو داره و اونایی که بعد از سالها هنوز بما سر میزنن و با معرفتن

 

دمتون گرم 

 

  

   + مجیـد پارسـا ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۱ مهر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

دمت گرم رفیق اما....

" میخوای زنگ بزنم یه نفر بیاد از فکرت درش بیاره؟ " 

 لانتوری ....

 

 

 

 

 

+ رفیقه! کم گیر میاد رفیق تو این زمونه ی کثیف! که تا تهش باهات بیاد! مُرد دوره ی رفاقت! مُرد دوره ی مردونگی. رفیقه! دل نگرونته! دمش گرم!! به فکرته ولی یه چیزایی هس که از فکر دربیا نیس! نه تو از فکرشون درمیری نه اونا از فکرت درمیرن! اینجوریاس!! دمت گرم رفیق! جمالتو عشقه! خود عشقی!!!!

   + مجیـد پارسـا ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ٢۱ امرداد ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مجیـد پارسـا ; ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; ٢۱ امرداد ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

هر شکاری
بعد از ساعت ها تقلا
بالاخره آرام خواهد گرفت
توی تور صیاد!
ماهی گیران وقتی ماهی بزرگی به قلابشان افتاد..
آن را فورا از آب بیرون نمی کشند.
می گذارند توی آب هی این طرف و آن طرف برود....

تا خوب خسته شود!!
بعد با آرامش
او
را
از
آب
بیرون می کشند!!

من آرام آرامم بانو....

بیا....

 

 

مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱٦ امرداد ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

آتش به اختیار ِ تو دادم که این چنین
دارد تمام ِ زندگی ام دود می شود

.

.

.

مجید پارسا

 

 

   + مجیـد پارسـا ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱٠ امرداد ۱۳٩٦
comment نظرات ()

این چهره کجا بهش میخوره گناه کرده باشه ؟

شماها بگید! این چهره ی معصوم چحوری می تونه با موهای بی حجابش انتشار دهنده ی گناه باشه !!!!!!!!!  کجا بهش میاد حتی فکر گناه هم به سرش اومده باشه!؟ خدایا تو شاهد باش که من براش اشک ریختم .... تو شاهد باش من توی این فکرا نیستم .

روحت شاد مریم ....

   + مجیـد پارسـا ; ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; ٢٦ تیر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ٢٥ تیر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

زندگی نامه

 انگار که چیزی به قلبم چنگ زده بود. در تمام وجودم احساس خلاء می کردم. این چه تقدیری بود و من کجای این تقدیر قرار داشتم. نمی خواستم و نمی توانستم علتِ این فجایع را درک کنم. دنیا چقدر برایم زیر و رو می کشید و من چقدر صافی دستانم را به او نشان می دادم. آهی از عمق وجودم کشیدم و سرم را روی میز گذاشتم. تا چند ساعتِ پیش خیال می کردم زندگیِ یک آدم تنها با مرگ خاتمه پیدا می کند؛ آن هم مرگی که به آغاز می انجامد نه مرگی این چنین بی پایان.

چیزی در سرم ضرب میزد و پلک چشمم مدام می پرید. بارها با خودم تکرار کردم که خوابم و این چیزی جز یک کابوس نیست. باید باور می کردم؛ باید باور می کردم که همه چیز یک خواب است و به جز رویا هیچ حقیقتی وجود ندارد. هنوز هم عطر بودنش را احساس می کردم. دستم را روی سطح میز کشیدم و سعی کردم جای انگشتانش را لمس کنم. چه خوشبخت بودند این اشیاء بی جان و من حتی به سطحِ آن میز حسودیم می شد.

 ایستاده بود در درگاه اتاق و نگاهم می کرد. چادر سفید گلداری سرش کرده بود و صورتش کمی خیس بود. ماتم برده بود. مثل چشم دریده ها زل زده بودم به یقه نیمه باز لباس زنانه اش و ضربان قلبِ جهان را در تپش آن سینه ها می دیدم. " به چی ماتت برده؟" مادرم بود و چه شباهت عجیبی بین این دو وجود داشت و من شاید عاشق همین شباهت ها بودم و بعد به این فکر کردم که این گونه همه ی زنها شبیه هم هستند.

 آن روز حس رفتن به دانشگاه را نداشتم اما مادرم آمده بود تا متذکر شود جهت گرفتن ختم انعام خانم ها ؛ برای شوهر خاله ام باید خانه را به مقصد دیگری ترک کنم. یادم هست شوهر خاله ام از سرطان مرد و خاله ام در این فکر بود که بعد از او رنگ خوشی را نبیند که ندید. بلند شدم و بعد از کمی قدم زدن سر از خانه ی علی در آوردم. بی شک دوستی نداشتم اما علی برایم با همه ی آدم هایی که می شناختم فرق می کرد. زنگ در خراب بود و مجبور شدم چند بار در بزنم. خانه شان از آن خانه های کلنگی بود که چشم خواستگارهای زیادی را محصور خود می کرد. خواستگارهایی که طمع ساختن قبرهای عمودی را داشتند. این اسم را مریم روی ساختمان های بلند بالایِ شهر گذاشته بود.

 باران نم نم می بارید و صورتم را نوازش می داد. برگ های پاییزی با رویی زرد از شاخه های درختان دل می کندند و کف آسفالت کوچه جان می دادند. دستانم را توی جیب شلوارم گذاشتم و به این صحنه های زیبا خیره شدم. می دانستم طی کردن حیاط خانه طول می کشد برای همین هم منتظر ماندم؛ اما انتظار کمی طولانی شد و با شدت گرفتن باران چیزی مثل برق از ذهنم گذشت و به خاطر آوردم که آنروز سه شنبه است و مثل آدمی که دنبالش کرده باشند دسته کلیدی از جیبم بیرون آورده و شروع کردم به در زدن. تا اینکه حوریه خانم مادر پیرِ علی در را برویم باز کرد. آشفته بود و در نگاهش نگرانی موج می زد. دلم برای پیر زن می سوخت. می دانستم چه اتفاقی افتاده برای همین هم معطل نکرده و داخل شدم.

 صدای داد و فریاد و ضربه های در فضای خانه را پر کرده بود. دستگیره در را به سمت پایین دادم و از علی خواستم که آرام باشد. اما او همچنان داد و بیداد می کرد. می خواستم برگردم و از مادرش کلید در را بگیرم که پیرزن بیچاره نفس نفس زنان خودش را رسانده و با دستانی لرزان کلید را به دستم داد و گفت مجبور شده است در را به رویش قفل کند.

 پیرزنی بود لاغر اندام که با کمی خمیدگی هنوز هم قد بلند نشان می داد. لبخندی به روی لب نشانده و به او اطمینان بخشیدم که همه چیز درست می شود. کلید را که توی قفل چرخاندم علی آرام شد. اتاق تاریک بود و او تا من را دید چند قدمی عقب رفت. زانوانش را در آغوش کشید و کنجی نشست. من نیز بدون اینکه چراغی را روشن کنم روبه رویش نشستم.

 هوا سرده ... سوز میاد... من که گفتم با خودمون چتر ببریم. تو گوش ندادی.من ... من ... من فقط داشتم برات می خوندم . تو می خندیدی. من یادمه.گریه نکن ... گریه نکن... گریه نکن.

علی با آن صدای بم و خوش آهنگش آنقدر این جملات بی سر و ته را غم انگیز بیان می کرد که دلِ هر سنگی بدرد می آمد و با او سر به گریستن می گذاشت. شانه های لرزانش را در آغوش کشیدم و قطره ای اشک از گوشه چشمم جاری شد و با خودم گفتم : وای بر این روزگار.

وای بر این روزگار که همچون کودکی تو را به بازی می گیرد و با وعده های شیرینش فریبت می دهد و آن زمان که تو را فرهاد یافت رهایت می کند تا با خسرویی دیگر بر آستان عشق بنشیند و دلربایی کند. از کافه آمدم بیرون و صدای زنگوله های آویخته شده برای آخرین بار توی گوشم پیچید و تمام خاطره هایم را نمک کرده و به زخمم پاشید.

تصویر چشمانِ نافذش و آن نگاه آخر برای لحظه ای از ذهنم پاک نمی شد. یخ زده بودم تا استخوان. مثل گلوله های برفی که روی زمین نشسته بود و مثل عابرانی که از این برف ناگهانی غافلگیر شده بودند. یخ زدن من اما جور دیگری بود. جوری که هیچ کدام از این عابران و حتی گلوله های برف هم درکش نمی کردند.

تمام کوچه ها و خیابان ها مثل تونلی عظیم کش می آمدند و بعد مانند رودی پیچ و تاب می خوردند. سرم را توی دستانم گرفته بودم که همه چیز دربرابرم تیره و تارشد. " آقا ، آقا حالتون خوبه؟ " سارا بود. با همان روسری قرمزی که اکثر مواقع سرش می کرد. دستِ راستم را به دیوار یک داروخانه ستون کرده و ایستادم. نگاهش می کردم ، بدجوری ، مثل آدم های طلبکار. می خواستم بگویم چه خوبی ای ؟ کدام حال؟ مگر تو گذاشته ای؟ مگر گذاشته ای حالی داشته باشم که حالا خوب باشد یا که بد؟! اما او امان نداده و راهش را کشید و رفت.

چهار سالِ پیش همین طور با هم آشنا شدیم. درست روبروی یک داروخانه. او برای مادربزرگش دارو می خواست و من برای خودم که از آنفولانزای شدید نای راه رفتن نداشتم و چشمانم تیره و تار می شد. آن روز با دیدن چشم های درشت میشی ای که در هاله ای سفید خودنمایی می کرد چیزی همچون خنکای یک آب زلال در رگ هایم دویدن گرفت و احساس می کردم نسیمی با رایحه ی گل دماغم را حال آورده است. عجیب بود اما دلم می خواست ساعت ها همان طور بایستم و نگاهش کنم. یک نخ از موهایِ سیاهش تاب خرده بود و افتاده بود روی گونه ها. لب هایی سرخ و بینی خوش تراش. پوست صورتش انگار گندم زاری بود پوشیده در پارچه ای زرد با حاشیه های صورتی. وقتی مرا مات و مبهوت دید یکی از ابروهای کمانی خود را بالا داد و رفت.

او رفت و من با نخی نامرئی به دنبالش کشیده شدم. از آن محل به محله ای دیگر تا اینکه گمش کردم و در کوچه ای ناپدید شد. از آن پس هر روز در آن حوالی بودم. فرقی نداشت قبل از دانشگاه ، بعد از آن و یا روزهای تعطیل. بعضی شب ها هم که دلم می گرفت می رفتم و در محله شان قدم می زدم و فکر می کردم که ممکن است چند ساعتِ پیش و یا حداقل چند روزِ پیش او از آنجا عبورکرده باشد. بعد می ایستادم و به ویترینِ مغازه هایی که شاید تصویر او را در خود انعکاس داده بودند نگاه می کردم. تنها تصویری که از او داشتم تصویر آن روز بود و نگاهی همچون ژاله ی صبحگاهی کوتاه. پس چرا دیگر او را نمی دیدم. بغضی گلویم را چنگ می زد. مثل کودکی که مادرش را گم کرده باشد در درونم شیون و غوغا راه انداخته و دلم می خواست فریاد بکشم. من کسی را گم کرده ام، کسی که نمی دانم کیست و همه ی وجودم شده است؛ آهای مردم من کسی را گم کرده ام کسی که مرا جا گذاشته است بی آنکه بداند.

بی آنکه بداند سرش را روی پاهایم گذاشت و به خواب رفت. موهایش را تازه کوتاه کرده بود تا ته. از بچگی عادت داشت.به قولِ خودش می خواست هر از گاهی کله ش هوا بخورد. می گفت اینطوری سلول های خاکستری مغزش بهتر کار می کنند. دستم را روی زبری سرش کشیدم و به صورتش خیره شدم. روی چانه اش یک زنخدان داشت و برای همین بعضی او را نظر کرده خوانده و علت دیوانگی اش را همین می دانستند _ می گویند این چاله ی کوچک جای انگشت فرشته ای است که قبل از تولد آن نوزاد را ناز داده و این گونه مورد نظر ملائک خداوند قرار گرفته است _ از نظر من علی از تمامی مردمی که به او انگ دیوانگی می زدند عاقل تر بود و اگرچه چنین خزعبلاتی را قبول نداشتم اما گاهی با خودم می گفتم زندگی او کم از آدم های افسانه ای نیست.

صدای رعد توی گوشم می پیچید. زیر سر علی بالشی قرار دادم و بلند شدم. از پشت پنجره ی اتاق درختان سرو حیاط را دیدم که زیر تازیانه های باد و باران سر خم کرده بودند و از ترس برخود می لرزیدند. سارا کنار حوض نشسته بود و پاک خیسِ آب شده بود. رفتم بیرون و کتِ مخمل مشکی ام را رویش انداختم. نگاهم کرد. نوک بینی اش سرخ شده بود. یک قطره باران از روی گونه اش سُر خرد و افتاد روی لب های غنچه اش. ته قلبم چیزی خالی شده بود و انگار از هفتاد طبقه به پایین پرت شده بودم. می خواستم باران روی گونه اش را پاک کنم که گفت: "دنبالم نیا دیگه خیلی دیره".

مادر علی برایم چای آورده بود و با همان صدای کمی گرفته اش که همیشه غمی در آن موج می زد داد زد که" آقا مجید پسرم بیا تو... اونجا زیر بارون مریض میشی بیا برات چایی دارچین درست کردم. همونی که دوست داری".

شده بودم موشِ آب کشیده و اگر مادرم آنجا بود حتما با همان حس مادرانه و چشمانی نگران هول هول برایم حوله می آورد و همان طور که سرم را خشک می کرد می گفت مثل موش آب کشیده شده بچه _ با اینکه از همان کودکی هر سال خیال می کردم که بزرگ شده ام او بعد از بیست و اندی نیز مرا بچه خطاب می کرد_ نمیگی میچایی؟؟ از فکر آن لبخندی به لب نشاندم و با حوله ای که حوریه خانم برایم آورده بود سرم را خشک کرده و بعد یکی از صندلی های دسته چوبی را برداشتم و چسبیدم به بخاری بزرگی که وسطِ هال بود.

حوریه خانم چای تازه ای برایم آورد و من همانطور که استکان چای را در دستانم می چرخاندم زل زدم به قاب عکس خالی ای که روی میز عسلی مقابلم بود. از وقتی که پا به این خانه گذاشته بودم هرگز عکسی روی دیوار ها و یا این قاب های خالی ندیده بودم. مادرش می گفت به خاطر علی تمامی آنها را جمع کرده است اما مطمئنا خودش بهتر می دانست که علی برای به یاد آوری همه ی آدم ها و همه ی چیزهایی که می خواست نیازی به این چیزها نداشت. بی شک تصاویری که او در ذهنش ثبت کرده بود از هر دوربینی بی نقص تر بود.

بعد از کودکی هایمان دیگر از علی خبری نداشتم تا اینکه توی گیر و دار عاشقی یک روز او را توی محله قدیمی مان دیدم و تنها چند برخورد ساده سرآغاز دوستی دوباره مان شد.

آن وقت ها هر بار که به سراغش می آمدم و حالش سرِ جایش بود برایم یک بیت شعر را می خواند و بعد شروع می کرد به خندیدن. اوایل کمی از دستش دلخور می شدم اما بعدها هرچقدر هم که غمگین بودم و بی حوصله خودم هم همراه او شده و می خندیدم و بعد ساعت ها می نشستیم و او به من سیاه قلم می آموخت و شطرنج بازی می کردیم و از این در و آن در حرف می زدیم و من گاه گاهی که حالش را خراب می دیدم برایش شعر می خواندم. شعر های خودم را.

برایش شعر می خواندم شعرهای خودم را . برای کسی که نبود و این تنها راه نجاتم از تنهایی بود. یادم هست کلمات همچون گدازه ای راهِ گلویم را بسته بودند و هر لحظه انتظارِ انفجاری عظیم را می کشیدند. سرم را به شیشه ی اتوبوس تکیه داده و چشم هایم را بستم و در دلم دعا کردم یک بار حداقل برای یک بار دیگر هم شده او را ببینم. نمی دانم شاید مرغ آمین در راه بود که وقتی در ایستگاه پیاده شدم دختری را با پالتویی بلند و یک جفت نیم پوت مشکی دیدم می خواستم از کنار او رد شوم که مات و مبهوت بر جای ایستادم.

چه باید می گفتم. از کجا باید شروع می کردم و اصلا چه داشتم بگویم. همه چیز از ذهنم پر کشیده بود و احساس می کردم حتی حروف الفبا را از یاد برده ام. قلبم مثل یک بمب ساعتی کار می کرد و با خودم می گفتم الان است که بشنود و الان است که لو بروم و چیزی به من بگوید و از دستم در برود و دیگر هرگز او را نبینم.

سارا انگار که منتظر کسی باشد به ساعت مچی ظریف و نقره ای رنگش نگاهی انداخت و روی صندلی یکی مانده به آخر ایستگاه نشست و اوفی کشید. حالا کارم سخت تر شده بود. واکنش یک دختر نسبت به ابراز احساسات یک مرد ناشناس آن هم در ایستگاه اتوبوس به کنار؛ او کلافه بود و معلوم بود اعصابش از دست کسی خرد شده است.

از توی کیفِ دستی مشکی براقش کتاب کوچکی بیرون آورد و شروع کرد به ورق زدن بعد تلفن همراهش زنگ خورد. روی یکی از صندلی ها نشستم." الو فریده، کوفت، تا الان کجایی؟ بدو ... خیل خب یخ زدم زود باش . من... ایستگاه اتوبوس آره همون جای همیشگی" خب حداقل از این بابت خیالم راحت شده بود که حالا از آمدن دوستش اطمینان پیدا کرده و دیر کردن او را سر من خالی نمی کند و شاید هم می کرد. زیرِ چشمی به او نگاه می کردم که چشمم خورد به عنوان کتابی که در دست داشت و در دل خدا را صدها بار شکر کردم که خودش وسیله ی سر حرف باز کردن را جور کرده است. گزیده اشعارِ غزلیات سعدی.

می بخشید وقتتون رو می گیرم می خواستم بدونم این کتاب گزیده اشعار سعدیِ؟ من این جمله را در حالی بیان کردم که احساس می کردم صدای تپش قلبم همراه با هر واژه ای بیرون می آید و تمام سلول های بدنم به جنب و جوش درآمده و چیزی را فریاد می زنند چیزی که من از به زبان آوردنش عاجز بودم. سارا نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و بعد نگاهی به جلد کتاب و عنوانش کرد که مثلا وقتی دیده ای چرا می پرسی مگر به چشم خودت شک داری و یا مگر غزلیات سعدی چیز عجیبی ست ؟! از همان نگاهش همه چیز به دستم آمد و دانستم با حریفی قدر دست و پنجه نرم خواهم کرد و کارم اگر به هفت خوان رستم و بیستون نکشد بسی جای شکر دارد. با این حساب جانب ادب را رعایت کرده و انقدر صبر کردم تا مرا مزاحم نپندارد و جوابم را بدهد." بله، بخشی از غزلیات ناب سعدیِ " از درون نفس راحتی کشیدم. این اولین قدم برای طی کردن یک راه طولانی بود. آهنگ صدایش توی گوشم زنگ خورد و در تک تک ذرات بدنم جای گرفت. چقدر شیوا و با متانت کلمات را ادا می کرد.

لبخندی روی لب نشاندم و سعی کردم به چشم هایی که هر بیننده ای را مجذوب خودش می کرد خیره نشوم." البته کنجکاوی من رو می بخشید چون همه ش به دلیل علاقه به ادبیاتِ... فقط می تونم یه نگاهی به این کتاب بندازم. به نظر خیلی کم حجم میاد باید در انتخاب اشعار وسواس خاصی نشون داده باشن" بی شک من دروغ گو نبودم. ادبیات و بخصوص شعرها تنها تسکین دهنده ی دردهای من بودند و قرص های بی خوابی شب هایم. در این میان فقط نمی خواستم چیزی را بیان کنم که زمان و مکانش نبود. دلم نمی خواست که او را ازدست خودم برنجام. نه، من هیچ. او هرگز نباید رنجیده خاطر می شد. حتی فکر اینکه روزی او را دل آزرده و غمگین ببینم دیوانه ام می کرد.

"نه خواهش می کنم بفرمایید". کتاب را چگونه به دستم داد و من چگونه آن را ازدستش گرفتم نمی دانم. گیج و گنگ بودم در حالیکه سعی می کردم کاملا عادی نشان دهم. صفحات کتاب را ورق زدم و روی یکی از اشعار کوتاه که انگار گوشه صفحه اش تیک کوچکی با مداد سیاه زده بود مکث کردم.

مکث کردم و او دیگر نبود. نشستم توی تاکسی و همان طور که چشم هایم را به سفیدی خطوط جاده دوخته بودم زیر لب شعری را زمزمه کردم که سارا دوست داشت. دیگر اما هیچ لطفی نداشت.

آه وجودم را خوردم و مثل کسی که کشتی هایش در اقیانوسی عظیم غرق شده باشد پا به خانه گذاشتم. هیچ کس نبود. همه آن شب به میهمانی عمه ی بزرگم که از حج برگشته بود دعوت شده بودیم و من به تلفن های پی در پی پدرم جواب داده و گفته بودم که حالم خیلی بد است و حتی نمی توانم ازجایم بلند شوم چه برسد به اینکه تا آنجا بروم. پدرم دلش سوخته و گفته بود آنها هم زود باز می گردند که من به او اطمینان خاطر بخشیده گفتم چیزی نیست و با استراحت خوب می شوم. خسته و درمانده پالتویم را در آورده و پرت کردم روی دسته ی مبل و رفتم به آشپزخانه. یک لیوان آب از آب سرد کن برداشته و جرعه ای نوشیدم اما اشک بود که از گونه هایم جاری شد و حس کردم قطراتِ آب همچون خرده های شیشه به حنجره ام زخم می زنند.

ای کاش فراموشی می گرفتم. ای کاش من، من نبودم و کس دیگری بودم و یا او و یا او ....نه اگر او نبود اگر نباشد من چگونه باشم؟ چگونه زندگی کنم؟ روی تخت دراز کشیدم و زل زدم به سقف اتاق. باورم نمی شد که این من باشم. از خیلی وقت پیش بود که دیگر خودم را نمی شناختم. دست که به شیشه ی دلم می کشیدند می شکست و با عالم و آدم بیگانه بودم. گاهی وقت ها حتی به در و دیوار هم فحش می دادم و بی خود و بی جهت فریاد می کشیدم.

فریاد می کشیدم و علی ساکت گوشه ای ایستاده بود و نگاهم می کرد. سرم را به سویش چرخاندم و گفتم " به چی نگاه می کنی هان! چته چیه؟" با بی تفاوتی وزیری را از مهره های شطرنجی که روی میز تحریرش پخش شده بود برداشت و گفت :" به این خوب نگاه کن بهش میگن وزیر؛ هیچ وقت زود حرکتش نده چون اگه از بازی بره بیرون تو هم ماتی" منظورش را نمی فهمیدم. نیشخندی به او زدم و خودم را ول دادم روی صندلی.

شماره اش را گرفتم یک بار دوبار سه بار بی خود بود جوابم را نمی داد. صدایش در ذهنم تکرار می شد."ببین مجید بیا با این قضیه منطقی رفتار کنیم" کدام منطق مگر شکستن یک عهد و پیمان منطقی هم داشت." دیگه بهتره که من برم " می خواستم دست هایش را بگیرم می خواستم اشک بریزم و به تمامی مقدسات و همه ی چیزهایی که دوست داشت قسمش بدهم اما نکردم. تنها به او گفتم" گفته بودی همیشه کنار من میمونی یادت هست؟"

یادت هست در ایستگاه اتوبوس دوستت که آمد مرا جا گذاشتی و کتابت را در دست من و آن وقت من بودم که مدام از پی تو می دویدم. شب ها آن کتاب را ورق می زدم و روزها در ایستگاه اتوبوس به دنبال تو می گشتم اما باز هم نبودی و من آن اشعار را از بر کردم و تو را سرانجام در یک روز برفی یافتم. به تو گفتم که چقدر به دنبالت گشته ام تا کتاب را به صاحبش بازگردانم و تو از این حرفِ من خنده ت گرفت اما لبهایت را ورچیدی و گفتی لزومی نداشت و آخ که نمی دانی چه قدر گرمای وجودت را کم داشتم و ناشیانه تو را به قهوه ای دعوت کردم اما شانس با من یار نبود و دلم می خواست زمین دهن باز کند و مرا همانجا ببلعد وقتی همسایه ی دیوار به دیوارتان ما را دید و تو از شرم سرت را پایین انداختی و گفتی مادرت نگران می شود و من مسخ آن چشم هایت بودم و دلم می خواست برایت از خوشبختی دانه های برف بگویم که عطر موهایت ازمستی آبشان می کرد. حالا اما زمان چرخید و چرخید و تو مرا زیر همان دانه های برف تنها گذاشتی.

نوک خودکار را روی دفترم فشار دادم و در انتها نوشتم:

 پنجه بر صورت یک کوه کشیدیم و نشد

                                                بی جهت غصه و اندوه کشیدیم و نشد

تلفن همراهم زنگ می خورد. دفتر خاطراتم را بستم و بی توجه به گوشی همراهی که روی میز کامپیوترم جان می کند زل زدم به کاغذ دیواری اتاق که ببری خسته را در خود محصور کرده بود. دست بردار نبود. از صدای زنگ کلافه شدم. گوشی را برداشتم تا بذارمش روی سکوت اما حوریه خانم بود. مادرعلی. نمی دانم چرا یک دفعه دلم شور افتاد. حتما چیزی شده بود. جوابش را دادم." یا قمر بنی هاشم" تنها توانستم همین را بگویم و بعد سراسیمه به سوی خانه ی علی شتافتم.

صدای موسیقی ملایمی شنیده می شد که خواننده ای با صدایی محزون روی آن تصنیفی قدیمی می خواند. مادر علی با چهره ای رنگ پریده و چشمانی اشکبار به سمتم آمد و یک دسته کلید بزرگ را به دستم داد و گفت" نمی دونم کدومشونه. علی کلید در اتاقشو از تو کیفم برداشتِ و درو قفل کرده." دستانش می لرزید. دستان من هم می لرزید. امتحان کردم. یکی دوتا ... مگر پیدا می شد میان آن همه کلید. علی همراهِ تصنیف می خواند و می شنیدم که گاهی مکث کرده و می خندید و بعد گریه می کرد. آنقدر در را کوفته بودم که کف دست هایم سرخ شده بود. قلبم از جایش کنده شد. دیگر صدایش نمی آمد. سابقه اش را داشت و می دانستم حالا دارد چه کار می کند."علی ، علی جان درو باز کن ببین داره بارون میاد بیا بیا پایین می خوایم با هم بریم قدم بزنیم بیا ... بیا پری منتظره ببین حتما الان داره گریه می کنه... بیا نگاش کن ... علی"جوابم را نداد. از آخرین حربه ام استفاده کرده بودم. پری. پس چرا جوابم را نمی داد. دستانم روی در خشک شده بودند. هیچ صدایی از او در نمی آمد. فریاد زدم" علیییییییییییییی به خدا پری منتظره بیا خودت ببین" نا امید شده بودم و کم مانده بود اشکم دربیاید که در را بازکرد.

یک دست کت و شلوار مشکی تنش کرده بود و روی لباس سفید ِیقه آهاردارش یک کراوات مشکی ساده بسته بود با یک گره ی بی نقص. زیرِ چشم هایش گود رفته بود و چین و چروک روی پیشانیش انگار بیش از پیش شده بود.

زل زد توی چشم هایم و گفت" کوش کجاست؟ "دستش را گرفتم و کشیدمش توی هال. مادرش توی سینی یک لیوان آب و قوطی قرص هایش را آورده بود. زد زیرِ آنها و گفت" نمی خورم ...دیوونه خودتی." بعد چرخی به دور خودش زد و گفت " همه دیوونن همه ... هیچکی عاقل نیست واسه همینم بهم قرص میدن... می خوان منم دیوونه باشم" ایستاد و به نقطه ای نامعلوم چشم دوخت و انگار که حقیقتا شخصی رو به رویش باشد پرسید" مگه نه پری؟".

تازه خوابش برده بود. با همان کت و شلوار. با چه دردسری او را نگاه داشته بودیم و پزشک به او آمپول آرام بخش زده بود. این طور مواقع مادرش دست به دامن پزشک خانوادگی اشان می شد که کسی بویی نبرد و به قول خودش خدایی نکرده مثل چند سالِ پیش علی را به تیمارستان نبرند. من هم با او موافق بودم. از نظرم آنجا جای آدم های دیگری بود که راست راست داشتند توی خیابان ها و کوچه ها و هزار نقطه ی دیگر قدم می زدند. آسوده، بی خیال.

رفتم توی اتاق و سعی کردم تا قبل از این که علی بیدار شود همه چیز را جمع و جور کنم. وسط اتاق یک چهارپایه کوچک بود. دلم نمی خواست به سقف نگاه کنم اما نیازی نبود. سایه ی یک طناب دار روی دیوار رو به رویم دهن کجی می کرد. شقیقه هایم تیر می کشید. از فکر اینکه بدون شک این قاتل در همان لحظه جان چندین جوانِ از همه جا و همه چیز مانده را گرفته است تنم به رعشه درآمده و چنگ زده و طناب را به پایین کشیدم.

 آن شب را همان جا ماندم. از توی قفسه کتاب های علی دیوان اشعار حافظ را برداشتم و کنار تخت خوابش نشستم. آرام زیر لبم غزلی را می خواندم که علی چشم هایش را باز کرد و خیلی آهسته گفت" از خودت بخون".

قرار است امشب پری ها بمیرند

از آغوشِ دریا سراغی نگیرند

قرار است چشمانشان بسته گردد

اگر چه پری ها همه دلپذیرند

من می خواندم و علی در سکوتی شیرین گوش می داد و می دیدم که گوشه ی چشمش خیس شده است. نمی خواستم حالش را خراب کنم. برای همین هم ادامه ندادم اما مثل اینکه ذهن مرا خوانده باشد گفت" من حالم خوبه. بقیه شو بخون".

 "بقیه شو بخون. خیلی دوست دارم بشنوم." نگاهش کردم در چشم هایش حسی غریب موج می زد و روی لبها لبخندی به شیرینی یک سیب داشت. سرم را به تبعیت تکان داده و کاغذ کوچکی را که از عرق دست هایم کمی خیس شده بود صاف نگاه داشتم.

وفا اصلاً از خوبرویان نیاید

تمامِ فصول آخرش سردسیرند

و سهمِ من از زندگی شد جهنم

که در آن فقط مردهایش اسیرند

به این جا که رسیدم یکدفعه سارا مثل برق کاغذ را از میان دستانم کشید و با کمی ادا و اطوار دوباره بیت قبل را تکرار کرد

و سهمِ من از زندگی شد جهنم

که در آن فقط مردهایش اسیرند؟؟

  صبح زود از خانه زدم بیرون. اندکی از برف های باقیمانده خودشان را به کف آسفالت چسبانده و یخ زده بودند. هوا سوزِ عجیبی داشت. دختربچه ای همراه مادرش از کنارم گذشت و جلو افتاد بعد شال بافتنی سفیدش را _ که نیمی از صورتِ کوچکش را پوشانده بود_ از دور گردنش باز کرد و دورِ سرش چرخاند و با صدایِ ریز و بچگانه اش فریاد کشید: آخ جون مامان امروزم تعطیلیم. دستانم را توی جیبم گذاشتم. مادرش از پی او دوید و همان طور که مسیرم از آنها جدا می شد شنیدم که گفت: اونو بپیچ دورگردنت بچه سرما می خوری. 

چه عالمی داشت فارغ از تمام دردسرهای بزرگسالی و آنقدر سبک از بارهای سنگین زندگی که مطمئنا به راحتی می توانست تا آسمان ها اوج بگیرد. به یاد کودکی هایم افتادم که چه خواب هایی برایم دیده بودند و چه آرزوهایی داشتم. سرم را پایین انداختم. در یک قدمی ام چاه فاضلابی بود که سرش را با یک دریچه فلزی پوشانده بودند. پای راستم را روی زمین کوبیدم همچنان سفت و سخت بود اما ، خالی.

 تقریبا ظهر شده بود که به خانه بازگشتم. صدای هو هوی باد هنوز هم توی سرم می پیچید و بعد از گوش هایم می زد بیرون و نفس که می کشیدم انگار سربی داغ گلویم را می سوزاند. مادرم پتو را تا خِرخِره ام بالا کشید و کمی از شیر داغ را به زور به خوردم داد. مثل بچه ها شده بودم اما خوب که نگاه کردم مادرم دیگر مثل گذشته ها نبود. زیرِ چشم هایش چین و چروک افتاده بود و تارهای سفید میان موهای رنگ شده اش نمایان می شد و لبخند که زد دیدم خط لبخندش کمی عمیق شده است؛ با این حال اما، هنوز هم زیبا بود. اگر چه نه مثل قبل اما هنوز هم زیبا بود و حالا بعد از سال ها درک می کردم حتی با این خطوط و سپیدی چه بسا زیباتر هم شده است و بیش از پیش ستودنی. مادرم از این نگاهِ عمیق، متعجب شده بود و من با این فکرها دستش را روی لب هایم گذاشتم و بوسیدم.

  ساکت شو عوضی! مگه ارواحِ عمه ت خودت داشتی یا بابا ننه ت که انقد سرِ من منت میذاری.

  هرچی ... هرچی که باشم از تو و اون جد و آبادت سر ترم.

 صدای همسایه مان بود. زوج جوانی که مثل خروس جنگی ها به جان هم می پریدند و بعد که آتششان به ظاهر سرد می شد جلوی دوست و آشنا دل می دادند و قلوه می گرفتند. در این دو سه سال که ازدواج کرده و به این خانه نقل مکان کرده بودند این ماجراها کار همیشگی اشان بود و دیگر برای ما هم عادی شده بود. خودم را زیر پتو جمع کردم و چشم هایم را بستم.

 عطری خوش به مشامم می رسید. چشم که باز کردم در دشتی عظیم بودم پر از گل های رنگارنگ. صدای پرندگان را می شنیدم. درخت های تنومند سر به فلک کشیده بودند و من اما نمی دانستم چگونه سر از آنجا درآورده ام. آنقدر متعجب بودم که حتی با شدت نوری که مستقیما از خورشید به چشم هایم می خورد قدم از قدم برنداشته و همان جا ایستادم. گلویم خشک شده بود و احساسِ عطش می کردم. لب هایم را خیس کردم و به نهری که از فرازِ دشت سرچشمه می گرفت چشم دوختم.

 در همان حین پروانه ای با بال های قرمز و خال های سیاه رویِ شانه ام نشست و سایه ی دختری را دیدم که با لباسی بلند و سپید به سویم می آمد و می خندید. صدای خنده اش را از همان دور می شنیدم اما نمی دانم چرا هرچقدر که نزدیک تر می شد احساس می کردم کیلومترها از من دور است و چهره اش را نمی دیدم. ناگهان ایستاد و به من اشاره کرد. می خواست دنبالش بروم. درونم پر از تردید بود اما تشنگی امانم نمی داد. به راه افتادم. پروانه از روی شانه هایم پر کشید و رفت. دختر دور می شد و من نزدیک. ایستادم. انگار قرار نبود برسیم. به کجا نمی دانم اما حتما جایی بود که باید می رسیدم و نمی رسیدم و من تنها کمی آب می خواستم. دختر اشاره زد و شنیدم که با طنینی خوش گفت:" چیزی نمونده مگه تشنه نیستی؟".

 آری تشنه بودم و باید سیراب می شدم. سیراب. مثل کودکی که تحت فرمان والدینش باشد به حرفش گوش داده و دوباره به راه افتادم. تا نهر چیزی باقی نمانده بود که دیگر آن دختر را ندیدم. انگار که دود و یا آب شده بود. هر چه بود اثری از او ندیدم. تا نهر را تنها رفتم. چقدر دلپذیر بود صدای برخورد آب با سنگ ها و نقشِ خزه هایی که روی آنها به رقص در آمده بودند. زلال بود و مثل الماس درخشان. نشستم تا آبی به رویم بزنم و جرعه ای بنوشم که همان دختر با رختی سیاه روبرویم نشست بعد دامنش را بالا داد و پاهایِ لخت و سفیدش را در آب گذاشت. بی توجه به او سرم را پایین انداخته و دستانم را همچون پیاله ای مشت کرده به آب زدم اما یکدفعه ترس به وجودم رخنه کرد و چشم هایم از حدقه بیرون زدند. درون آب خونی گرم جریان داشت. بعد چیزی تالاپی افتاد توی آب و دیدم که دخترِ سیاهپوش با چشمانی بسته رویِ نهری از خون شناور شده است. تمامِ وجودم گر گرفته بود. می خواستم از آنجا فرار کنم می خواستم داد بکشم و درخواستِ کمک کنم اما سر که برگرداندم گردابی از آتش مرا در خود فروکشید.

  "چیزی نیست چیزی نیست پسرم". مادرم بود. دستش را روی سرم می کشید و تکرار می کرد که خواب دیده ام. آن چنان مشوش بودم که دستش را پس کشیده و درجایم نیم خیز شدم و تکه پارچه ی خیسی از روی پیشانیم بر زمین افتاد. یعنی همه چیز یک خواب بود. نفس راحتی کشیده و خدا را شکر کردم ولی چیزی در ته دلم گواهیِ بد می داد. تعبیرِ این خواب چه بود؟". 

"نه ، نه فقط می خواستم از حالش باخبر بشم. خیلی ممنون. فقط یه لطفی کنین بهش نگین من با شما تماس گرفتم...باشه. متشکر...خدانگهدار" دوستِ سارا بود.  باید یک جوری از حالِ او باخبر می شدم و این تنها راه ممکن بود. اگرچه بازهم خیالم را راحت نمی کرد. ذهنم درگیر شده بود؛ شاید باید می پذیرفتم که همه چیز یک اوهام بوده و بس و شاید به قول قدیمی ها باید آن خواب را به فالِ نیک می گرفتم.

 به دیوارِ سردِ اتاقم تکیه داده و نشستم. پلک چشمم یکی در میان می پرید. قرار بود چه اتفاقی بیفتد. این بار چه چیزی انتظارم را می کشید. نمی دانستم.

 نمی دانستم و او زل زده بود توی چشم هایم و می پرسید "خب بگو دیگه. تعبیرش چی میشه؟!"

 _ :نمی دونم سارا مگه من خوابگزارم.

  این را من در جوابِ سارا گفتم و او بی تفاوت سرش را تکان داد و گفت:" ولی من می دونم. این یعنی این که تو زودتر از من می میری".

 با اینکه عادت داشتم اما از حرف زدن رک و صریحش دراین رابطه ناراحت شدم. چقدر راحت از مرگ من حرف می زد و هیچ احساسی در کلامش نبود. خیال کردم مثل گاهی وقت ها که با چهره ای جدی مزاح می پراند سرِ شوخی را باز کرده و حالا است که بخندد اما او بی هیچ حرفِ دیگری انتهای بستنی اش را گاز زد و گوشه ی لبش را پاک کرد.

 باران قصد بند آمدن نداشت. یک هفته ای از آن خوابِ لعنتی می گذشت و من کتاب دینامیک را رویِ میزِ مطالعه ام گذاشته بودم و مثلا خودم را برای امتحانات پایان ترم آماده می کردم. رعد که زد به یاد علی افتادم. با این که شبِ قبل آنجا بودم بلند شدم تا سری به او بزنم."تو این بارون کجا میری؟!"پدرم همان طور که اخبار نگاه می کرد حواسش به همه جا بود."میرم خونه ی علی اینا" کمی از چایش نوشید و گفت: "تو که دیشب اونجا بودی". پالتویم را پوشیدم و جوابی بی ربط دادم " می دونم" کفش هایم را از جا کفشی بیرون آورده بودم که مادرم برایم چتر آورد.

جوی های اطراف دل کوچکی داشتند و آب باران را به عرض خیابان پس انداخته بودند. وسط میدان دختر و پسر کوچکی روی دسته گل هایشان مشما می کشیدند. ماشین ها همچون قایقان موتوری از خیابان عبور می کردند و کمی که خلوت می شد صدای شالاپ شلوپ قدم هایم را در آب می شنیدم. دلم مثل ماهی های قرمزِ تُنگ گرفته بود. هنوز رفتنش را باور نداشتم. چگونه می توانست همه چیز را تمام کند. چگونه وقتی وجودم به آن چشم ها بند بود، چشم هایی که زندگی را از من گرفته و نفسم را تنگ کرده بودند. راه چاره ام چه بود؟ دوای دردهایم را کدام پزشک کدام حکیم می دانست ؟گوشی همراهم را ازجیب سمت چپ شلوارم بیرون کشیدم. بعد دوباره فرستادمش سرجایش و بعد دوباره بیرون آوردم. پر بودم از واژه ها، از گلایه، ازشعر باید کمی خودم را خالی می کردم. باید چیزی می گفتم.

 باید چیزی می گفتم. در برابرِ آن همه سکوت ها باید چیزی می گفتم. چقدر انتظار کشیده بودم و هیچ جوابی نگرفته بودم و حالا بعد ازماه ها معنای آن حرف ها چه بود؟ حسِ بازیکنی را داشتم که با وجودِ خستگی باری دیگر او را به میدان فراخوانده باشند. خسته بودم از عشق از زندگی از خودم. این دیگر چه بازی ای بود که پایانی نداشت چرا هر بار که می خواستم جانی دوباره بگیرم تقدیر شمشیرهای برّان خود را در قلبم فرو می کرد؟ مگر چه جرمی مرتکب شده بودم؟ گناهم چه بود که این گونه باید در آتشی فروزان و بی رحم می سوختم؟.

 بارها بهت گفتم که عشق یک دروغِ بزرگِ و تو نباید این دروغ رو باور کنی. گفتم عشق از احساس میاد و احساس از یک خیالِ واهی پس بیا و رو به حقایق بیار. اما تو همیشه با من مخالف بودی. همیشه می خواستی حرفِ خودت رو ثابت کنی و می گفتی یه حس عمیق قلبی می تونه تا ماه ها، سال ها و عمری ادامه پیدا کنه و حتی ذره ای هم ازش کاسته نشه. من هفته و ماه و کمی تا قسمتی سال رو هم قبول داشتم اما هرگز با تو سرِ یک عمر احساس عاشقانه به تفاهم نرسیدم. ما راجع به این ها بارها و بارها صحبت کردیم و تو بدون یک قدم عقب نشینی سرِ باورهات و احساست بودی... حالا نگاه کن. خوب نگاه کن. می بینی که عشق زاده ی تفکرات انسانِ؟ می بینی که ما به راحتی دور از هم زندگی می کنیم و حتی شاید بهتر از قبل شادتر از قبل...فقط خواستم بهت بگم اگه بهت ثابت شده حالا می تونیم برای هم دوستای خوبی باشم. 

مضحک بود. خدایا خنده دارتر و غم انگیزتر از این گفته ها وجود نداشت. برگشته بود تا به من ثابت کند تمام این روزها و شب ها و درتک تک لحظاتم به اشتباه احساسی را باور داشته ام. احساسی که در عمق وجودم ریشه دوانده بود. رگ و پی هستی ام را تشکیل می داد و بخشی از من شده بود. احساسی که با همه ی تلخی هایش در کنارم مانده و همچون نوزادی شهد جانم را می نوشید. چه طور می توانست این خنجرهای آلوده به زهر را به سویم پرتاب کند؟ این دیگر برایم قابل تحمل نبود و شاید او هم می دانست. شاید همین را می خواست. من بدون او جان می دادم و او از روزهای شاد و شادتر از قبل حرف می زد. دستی به داخل موهایم کشیدم و آهی سر دادم.

 چندین بار جملات را در ذهنم می نوشتم و خط می زدم. می نوشتم و خط می زدم تا اینکه به جمله ای کوتاه بسنده کردم."من هنوز هم سرِ حرفم هستم".

 چیزی نگفت. نداشت که بگوید و اگر هم داشت چیزی جز اینکه بازهم متذکر شود که من در اشتباهی محض به سر می برم نبود و همین مرا رنج می داد.

 همین مرا رنج می داد. یادآوری آن روزها. روزهای قهر و غرور و نازکشیدن و رفتن و برگشتن. حالا هم که ماجرا به نقطه ی پایان نزدیک شده بود _شاید هم رسیده بود و من نمی خواستم باور کنم_ زمان و زمین شکنجه گاهم شده بود. تمام اکسیژن هوا را داخل شش هایم داده و نوشتم:

 بنا نبود بمانی چرا به من گفتی

 کلاغِ آخرِ این قصه ها شدن سخت است ؟!

 تو رفتی از همه دنیا گذشتم اما این

 گذشتن از همه چیز و رها شدن سخت است

 پیام را برای سارا ارسال کردم و نمی دانم چرا با اینکه چتر را بالای سرم نگه داشته بودم یک قطره باران روی صفحه ی گوشی چکید و خودم هم مجبور شدم گونه هایم را پاک کنم.

.

.

.

.

 

 پ ن  :  به فکر ِ سرسپردنم به انحنای ِ شانه ات

              ولی گلایه دارم از نگاه ِ عاشقانه ات

 

 

 

   + مجیـد پارسـا ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱٩ تیر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

 

قرار نیست که آنگونه امتحان بشود 

  که اشک ِ یک نفر از گونه اش روان بشود

قرار نیست که مردی به سن و سال ِ شما  

 بیاید عاشق ِ یک دختر ِ جوان بشود

.

.

.

مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:۱٩ ‎ق.ظ ; ٢٤ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

 

این قصه با صدای تو آمد پیش

من ماندم و خیال تو کافر کیش

تقصیر تو به گردن ما افتاد

ما را رها نمی کند این تشویش

آیا به چشمهای تو مربوط است

این حال زار و سینه ی از غم بیش ؟

انگار حال ِ ما تو نمی دانی !!

.

.

.

مجید پارسا

 

 

 

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٥۳ ‎ق.ظ ; ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

دوباره آمدن و مبتلا شدن سخت است 
که نقشِ اول ِ این ماجرا شدن سخت است
برایِ آن که سکوتِ تو را نمی فهمد 
چقدر حنجره ی بی صدا شدن سخت است !!!!
بنا نبود بمانی چرا به من گفتی 
کلاغِ آخرِ این قصه ها شدن سخت است ؟!
تو رفتی از همه دنیا گذشتم اما این
گذشتن از همه چیز و رها شدن سخت است
بیا از اولِ این ماجرا خودت برگرد 
که آشنائی و بعدش جدا شدن سخت است
شکسته است غرورش وگرنه شیطان هم 
نمازِ اولِ وقتش قضا شدن سخت است
مزاح بوده انالحق کسی اگر گفته 
برای شخصِ خدا هم خدا شدن سخت است !!

مجید پارسا

 

   + مجیـد پارسـا ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

 مرا بهانه کردی و به این بهانه بد شدی

شبیه ِ آن کسی که باورم نمی شود شدی

تمام ِ کاسه کوزه های ِ ما شکست روی ِ هم

همان شبی که از دم ِ حیاط ِ خانه رد شدی

اگرچه رفته ای ولی نشسته ام به پای ِ تو

تو آن کسی که از دل ِ کسی نمی رود شدی

.

.

مجید پارسا

  

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مجیـد پارسـا ; ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; ٧ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 


 تابحال از مرز ِ چشمانش فراتر رفته ای ؟

توی ِ میدانی به جنگی نابرابر رفته ای ؟

لشکرت وقتی که از دشمن اطاعت می کنند

ناگزیر از دست ِ احساس ِ خودت در رفته ای ؟

بارها و بارها هی التماسش کرده ای ؟

بی سبب آیا به سنگرهای ِ دیگر رفته ای ؟

هی فریبت داده اند اما تو باور کرده ای

اشتباه آیا مسیری را مکرر رفته ای ؟

مرگ ِ یک فرمانده از درد ِ اسارت بهتر است

با فشنگ ِ آخر ِ یک اسلحه ور رفته ای ؟

ضربه های ِ بیشتر معمولا آدم می خورد

هر زمان از راههای مطمئن تر رفته ای !!

مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:۱۱ ‎ق.ظ ; ٥ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

یک منظره ی مشکی ِ یکدست کشیدم

آنرا به همانگونه که بوده ست کشیدم !

مابین ِ خیابان ِ شلوغ و سر ِ یک پیچ

طرح ِ دو سه تا کوچه ی بن بست کشیدم

یک پنجره ی ساده و یک پرده ی روشن

وقتی لبه اش توی ِ هوا هست کشیدم

بعدش وسط ِ پنجره ی خالی ِ آن قاب

تصویر ِ زنی از دهه ی شصت کشیدم

آنسوی ِ خیابان ِ پر از ولوله ی شهر

یک آدمک مسخره ی پست کشیدم !!

یک مرد ِ خیالاتی ِ خوش باور ِ تنها

افسرده و سودازده و مست کشیدم

هی آمدم و رفتم و خندیدی و ماندم

بعدش که گرفتار شدم دست کشیدم !!!!

مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

  آنچه در سلسله ی زلف  ِ بتان آمده است

گوشه ی چشم  ِ ترم عین  ِ همان آمده است

چه کسی غیر  ِ تو و غیر  ِ خدا داند و من

که چه ها بر سر  ِ این مرد  ِ جوان آمده است

.
.

 مجید پارسا

 

   + مجیـد پارسـا ; ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱٠ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 


چشمهای ِ بسته اغلب اضطراب آورتر است

بخشش  ِ‌ بیجا خودش حق و حساب آورتر است

لحظه های ِ گریه بدجوری هوایت می کنم

گاز  ِ‌ اشک آور عموماً اعتصاب آورتر است !!

با نگاه ِ دزدکی هم می توان دل را شکست

گوشه های ِ چشمها گاهی عتاب آورتر است

هر زمان دیدی که آرام است اطرافت بترس

قبل  ِ ‌هر طوفان سکوتش التهاب آورتر است !!

کمترین کاری که چشمان ِ تو با من می کنند

گاهی از تاثیر  ِ چندین قرص ، خواب آورتر است !!!!

لحظه هایی را که تنها بوده ام فهمیده ام

زندگی از آنچه می گویند عذاب آورتر است

در زمان ِ حمله اش صیاد پنهان می شود

چشمهای ِ بسته اغلب اضطراب آورتر است !!


 مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٤:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

 گریه ی یک پسر از مرد غم انگیزتر است

" برو " از جمله ی " برگرد " غم انگیزتر است

شعر هم حال ِ مرا اندکی اصلاح نکرد

که غزل های ِ پر از درد غم انگیزتر است

فکر ِ رفتن بخدا کارِ خودش بود ولی

 هی به رویش که نیاورد غم انگیزتر است

تازه از حاشیه ی روسری اش فهمیدم

 کاملا صورتی از زرد غم انگیزتر است

تو نباشی به ابالفضل قسم زندگی ام

   از رمان ِ" سگ ِ ولگرد " غم انگیزتر است !!!!

  مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ٢٢ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()

 

 حالم اگرچه حال ِ بدی هست ، بهتر است

امروزه اعتماد به یک مست بهتر است

حتی اگر کسی به جنون مبتلا شود

از حالتی که داده بمن دست بهتر است !!

راهی که انتهاش به جایی نمی رسد

از ابتدای جاده ی بن بست بهتر است

همواره مطمئن شدن از بودن ِ کسی

از رفتنی که محترمانه ست بهتر است !!!!

من بارها نوشته ام از رنگ ِ آسمان

خاکستری از آبی ِ یکدست بهتر است

 مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()

 


در زندگی ام غیر ِ غم و درد ندیدم   

جز مشکی و خاکستری و زرد ندیدم

اطراف ِ خودم گشتم و بعد از لحظاتی  

غیر از دو سه تا آدم ِ ولگرد ندیدم

غیر از دو سه تا بوسه ولی زورکی و تلخ 

 خیری من از این رابطه ی سرد ندیدم !!!!

شاید بروم گم شده با شعر بگویم 

  کاری که فلانی سرم آورد ندیدم

نزدیک ِ دو سال است من از دست ِ تو هر شب

غیر از هذیان و تب و سردرد ندیدم

من می روم از زندگی ات تا که بگویی  

 مانندِ تو هرگز بخدا مرد ندیدم

  

مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()

 

مردی نشسته آخر ِ شب گریه می کند

دارد میان ِ شعله ی تب گریه می کند

مردی کنار ِ آینه ای قنبرک زده

 دارد برای ِ یک رژ ِ لب گریه می کند

یک عکس ِ کهنه را کف ِدستش گرفته است

 از روی ِ احترام و ادب گریه می کند

وَر می رود به اسلحه ی خالی خودش

 هی ماشه را به سمت ِ عقب .... گریه می کند !!!!

تا نیمه های ِ شب الکی راه می رود

 یک کوچه را وجب به وجب گریه می کند

معمولا آخرش به خودش ضربه می زند

وقتی کسی بدون ِ سبب گریه می کند !!!!

احساس می کنم که خدا غصه می خورد

 وقتی که یک جوان ِ عزب گریه می کند !!!!

مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٠۸ ‎ق.ظ ; ٧ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

 

 
 هم بی کسم و هم به دلم شوق ِ کسی نیست

سودازده ی هر دو جهان را هوسی نیست

تاچند از این غصه بنالم که در این شهر

همسنگ ِ دل ِ سوخته ام همنفسی نیست

.
.

 مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

دوباره هی دل ِ ما را شما کباب کنید

 اگر کباب نشد ذره ذره آب کنید

تمام  ِ دفتر  ِ شعر  ِ‌ مرا بسوزانید

و آخرین غزلم را فقط کتاب کنید

ترانه های ِ مرا دست ِ او اگر دیدید

 به صاحبش لقب ِ لعنتی خطاب کنید

به رنگ ِ روسری اش رنگ ِ سنگ ِ قبرم را

سپرده ام که فقط قرمز انتخاب کنید

تمام  ِ زندگی ام دفن شد در این اوراق

 برای ِ بردن ِ این برگه ها شتاب کنید

خداوکیلی از آن ضربه های ِ مهلک بود

 اگر جداشدنش را فقط حساب کنید !!

شنیده ام که به همسایگانتان گفتی

فلان فلان شده را همچنان جواب کنید

تمام زندگی ام را تباه کردم تا

بفهمم از چه کسی باید اجتناب کنید !!!!


 مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

پلک زدی شعر  ِ من آغاز شد

 یک گره از روسری ات باز شد

 ای همه ی خانه خرابی ِ من

 زرد بلوز  ِ یقه آبی  ِ من

.

.

 شهر به هم می زنی و می روی ؟

 لااقل آرام ، چرا می دوی ؟

 کار ِ تو سوزاندن ِ قلب ِ من است

 آمدنت اول ِ یک رفتن است

 حادثه با چشم ِ تو نزدیک تر

 رفتنت از آمدنت شیک تر !

 آنکه به چشم  ِ تو نیامد منم

خوبتر از خوبتری بد منم

ماه ِ سفیدی که به شب رفته ای

ترشکی اما به رطب رفته ای !!

هر کسی از پیش ِ تو رد می شود

حیله گریها که بلد می شود

باز بیا زخم  ِ زبانم بزن

حرف زدم توی ِ دهانم بزن

غصه که از هر دو سه سر می خورم

خنده کجا ؟ بنده شکر می خورم !!

غصه و غم قسمت ِ من بود ، شد

 هر چه بلانسبت ِ من بود ، شد

قاتل ِ اشعار و غزلهای ِ من

 فحش بده داد بزن پای ِ من

مثل ِ تو هرچند که یکدنده ام

عامل ِ بدبختی ِ من بنده ام !

حق به من اندازه یِ دردم بده

گوش به حرفی که نکردم بده

فال به دیوانگی ام کم بزن

خوب به فنجان ِ خودت هم بزن

شعر ِ مرا توی ِ دل ِ شب بخوان

 با هیجانات ِ مرتب بخوان

تا که شدم رام ولم کن برو

جان به سر و خون به دلم کن برو

تا که به دستم نرسد دستتان

 جمله ی این شهر به بن بستتان

حوصله کن حوصله کن سر نرو

دیگر از این بیت جلوتر نرو

مرگ ِ من از زندگی ام بهتر است

مرگ بر آن زنده که در بستر است

حال ِ من امروز به هم خوردنی ست

 مرد که دیوانه شود مردنی ست !!

شعر ِ من از مرثیه غمناکتر

بغض ِ من از اشک ِ تو نمناکتر

بس که به من از تو ضرر می خورد

خودکشی ام هم به تو بر می خورد

بوده که یک شاه گدایی کند ؟

 غارنشینی که خدایی کند ؟

 بوده کسی از سر ِ وابستگی

 دق کند و گفته شود خستگی ؟!

تلخ تر از خون ِ جگر خورده ای ؟

با زن ِ بی حوصله برخورده ای ؟

مرد ِ به هم ریخته را دیده ای ؟

مرده ی آویخته را دیده ای ؟

عربده ی آدم ِ آرام ِ خوب ....

از دهن افتادن ِ یک شام ِ خوب ....

اول ِ صف بودن و آخِر شدن ....

 ترم ِ شش ِ فنی و شاعر شدن !!

لرزش ِ یک دست ِ قوی پنجه را ؟

لحظه ی دربستن ِ یک گنجه را ؟

حال ِ جوانی که زمین خورده را ؟

بوی ِ لباس ِ پسر ِ مرده را  ؟

گریه بگو آخر  ِ شب کرده ای ؟

بعد بلافاصله تب کرده ای ؟!!

گیجی ِ یک مرد دلیلش زن است !!

 بی بروبرگرد دلیلش زن است !!

عاطفه اما و اگر داشتی

از من ِ بیچاره خبر داشتی

حاصل  ِ جمع ِ من و تو ما نشد

ختم به یک خاطره حتی نشد

آخر ِ یک شب به سرم می زنم

 قبر ِ تو را پیش ِ خودم می کنم

من هذیانات ِ دلم تازه نیست

شهرت ِ این شهر به دروازه نیست

پاره کن اشعار  ِ مرا کم بخند

 آن گره ِ روسری ات را ببند !!


 مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

اغلب به محض  ِ اینکه دلت سنگ می شود

 احساس می کنم که سرم منگ می شود

لعنت به هر کسی که دم از عشق می زند

نفرین به لحظه ای که دلی تنگ می شود

برخورد ِ خنده های ِ تو با اشکهای ِ من

با هق هق  ِ صدا که هماهنگ می شود ....

مصر و عراق و سوریه و اردن و یمن

 یعنی که بعد ِ رفتن  ِ تو جنگ می شود !!!!

داری هنوز ماه تر از قبل می شوی

دارد پلنگ ِ ناز  ِ تو خرچنگ می شود

دیگر کسی توقعی از عشق می کند ؟

وقتی رُژی به ثانیه کمرنگ می شود !!

آری طبیعی است که یک فرد ِ خوش خیال

 یکسال ِ بعد مردک ِ الدنگ می شود

 

  مجید پارسا


   + مجیـد پارسـا ; ٥:٤٧ ‎ق.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

 وقتی تو را در شهرتان از دور می بینم

 شکل  ِ تو را در قالبی از نور می بینم

جغرافیای ِ خانه ات را خوب می دانم

 اما کمی هم نقطه های ِ کور می بینم

وقتی نمی آیی من از دنیا پشیمانم

 هِی توی ِ خوابم دختر  ِ مغرور می بینم

گاهی تو را توی ِ کتاب ِ درس می خوانم

گاهی میان ِ قصه ی مستور می بینم

یادش بخیر آن روزهایی را که می گفتم

 توی ِ بلوزت حبه ی انگور می بینم !!!!

یادم نمی آید کجا غافل شدم از تو

دیگر تمام  ِ چشمها را شور می بینم

هرگز خودم را تا قیامت هم نمی بخشم

وقتی تو را پیش ِ کسی مجبور می بینم

گاهی تصور میکنم از بودنم شادی

گاهی خودم را وصله ی ناجور می بینم

از بس بدی در حق ِ من کردند آدمها

 با چشمهای بسته هم ساتور می بینم


 مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٠٥ ‎ق.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

  وقتی نمی آیی من از دلشوره می میرم

 از مرد ِ همکارت سراغت را که می گیرم ....

وقتی نباشی با زبان ِ ساده یعنی من

 تا صبح ِ فردا کاملا دلگیر ِ دلگیرم

دیوانگی یعنی تو را از دور مثل ِ ماه ....

 دیوانگی یعنی که من از زندگی سیرم

من لایق ِ عشقت نبودم خوب می دانم

من مستحق ِ بدترین انواع ِ تحقیرم

یک وقتها حتی صدایم در نمی آید !

یعنی امان از دست ِ‌این بغض ِ گلوگیرم !!!!

شاید برای ِ گفتن ِ این حرفها دیر است

شاید برای ِ گفتن این شعرها دیرم

گوش ِ خدا هم پر شد از پرت و پلاهایم

از بس که نالیدم من از اقبال و تقدیرم

وقتی نگاهت می کنم آرام آرامم

 وقتی نگاهم می کنی دلشوره می گیرم


 مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

تسکین  ِ دردهای  ِ زیادم نمی شود

دیگر نمی رسند به دادم ، نمی شود

می خواستم بیاورمت توی  ِ این غزل

انگار نم کشیده سوادم ، نمی شود

دیشب دوباره گریه امانم بریده بود

دنیای  ِ لعنتی به مرادم نمی شود

هر چند گفته ای که برو منتظر نباش

با اینکه مانده است به یادم ، نمی شود

گفتی پیام می دهم اما بدون  ِ متن

یعنی اگر پیام ندادم نمی شود !!

یک خنده کافی است مرا دربدر کند

اینها ولی دلیل  ِ فسادم نمی شود

از بین  ِ این لوازم و لب تاب و خودنویس

چیزی همین شکسته مدادم نمی شود

لاغر نبوده ام به خدا ، جثه ام فقط

اندازه ی لباس  ِ گشادم نمی شود !!!!

یک چای ِ تازه کاشکی از غیب می رسید

چایی که با دعا و ثنا دم نمی شود

شیطان هم آخرش به خدا سجده می کند

هر چند مثل  ِ سجده ی آدم نمی شود !!


مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

 دارم کلافه می شوم از این فشارها

هی پیچ و تاب می خورم و مثل ِ مارها ....

 هی سرد می شود بدنم مثل ِ‌مرده ها

 هی درد می کشم به توان ِ‌ هزارها

 یک لحظه خوب هستم و یک هفته بیقرار

 حالم نگفتنی شده مثل ِ‌خمارها

 دارم تو را کنار ِ‌ خودم کم می آورم

اصلا نمی خورَد به من اینگونه کارها !!

 حتی به عکسهای ِ تو دشنام می دهم

 آنهم کسی که خوابِ ‌تو را دیده بارها !!

 لعنت به خنده های ِ تو و گریه های ِ من

نفرین به وعده های ِ تو و این شعارها

 دیگر کسی به داد ِ ‌دل ِ ‌من نمی رسد

 بدجور خسته هستم از این انتظارها

 اینست حال و روز ِ من از بعد ِ رفتنت

 اینست آخر عاقبت ِ بیقرارها


 مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٤:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

 درد دارد اینکه ناچاری رهایش می کنی

دوستش با اینکه می داری رهایش می کنی !!!!

یا نمی دانی کجاها کارتان خواهد کشید

یا که می دانی به دشواری رهایش می کنی

هی می آیی از خودت می پرسی آیا خواب بود ؟

 تا که بین ِ‌ خواب و ‌بیداری رهایش می کنی

شاعر  ِ دیوانه بودن را برایت گفته ام ؟

از غزل سرشار  ِ سرشاری ، رهایش می کنی

باورش سخت است اما زندگی یعنی همین

 از جدایی بس که بیزاری رهایش می کنی !!

قلب ِ من از بال  ِ ‌یک پروانه هم نازکتر است

خوب می دانم چرا داری رهایش می کنی

گاهی از قرص و دوا ، شلیک کردن بهتر است

 وقتی از چنگال ‌ ِ بیماری رهایش می کنی !!!!


مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱٢ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

 شخصیتی که محوِ فروپاشی ِ من است

انصافاً او عجیب ترین حالت ِ زن است

 از بس که قهر کرد و من از رو نرفته ام

فهمیده بهترین رَوِشَش قهر کردن است

 وقتی جواب ِ هیچ کسی را نمی دهد

یعنی که با زمان و زمین نیز دشمن است

 از لحظه ای که رفت و به عهدش وفا نکرد

کارم نشستن است و فقط غصه خوردن است

 یعنی غرورها به کجا ختم می شود ؟

شاید برای ِ هق هق و از گریه مردن است

شغل ِ کسی که تازه جنون را چشیده است

 هی دستخط نوشتن و بعدش نبردن است

شاید شروع ِ شعر ِ من از چشم های ِ اوست

خاصیتی که البته از ماه ِ بهمن است

یادت که هست بکرترین جای ِ بوسه را ؟!

جغرافیای ِ بوسه فقط پشت ِ گردن است !!!!

وقتی مقدر است که شاعر شود کسی

راهش فقط نشستن و از گریه گفتن است

تقصیر ِ من نبود خودت شاهدی چرا ....

چیزی که مثل ِ روز برای ِ تو روشن است


 مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٤:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

 قرار است امشب پری ها بمیرند

 از آغوشِ دریا سراغی نگیرند

 قرار است چشمانشان بسته گردد

اگر چه پری ها همه دلپذیرند

وفا اصلاً از خوبرویان نیاید

تمام  ِ فصول آخرش سردسیرند

و سهم  ِ من از زندگی شد جهنم

که در آن فقط مردهایش اسیرند

بعید است صیادی اینجا بیاید

 تمام  ِ غزالانِ این بیشه شیرند !!

قدمهام از این زندگانی مردد

نفسهام از این غصه ها ناگزیرند

خیالم پر از فکرهایِ محال است

که در اصطلاح آرزوهایِ پیرند

برایِ همه شعرهایم وزین است

 برایِ تو اما غزل ها حقیرند !!!!

چنان با همه خوب تا کرده ای تو

 بعید است از من سراغی بگیرند


مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٠٦ ‎ق.ظ ; ٢٢ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

بارها عکس ِ کسی تا ماه بالا رفته است

گاه تا نزد ِ خدا یک آه بالا رفته است

من حریف ِ چشم های ِ دل فریبت نیستم

معجزات ِ این زیارتگاه بالا رفته است

یوسف از وقتی که توصیف ِ زلیخا را شنید

هم خودش با اشتیاق از چاه بالا رفته است

اینکه من راضی شدم گاهی شکستن را ، بدان

پرچم ِ صلحی که با اکراه بالا رفته است

موقع ِ هذیان سرائی ها  فشار ِ خون ِ من

غالبا افتاده اما گاه بالا رفته است

هیچ قانونی ندارد بی وفائی هایِ تو

 بر اساس ِ شیوه ای دلخواه بالا رفته است

باز هم از ابتدا تکلیف ِ بازی روشن است

 آنچنانکه که دست ِ تو با شاه بالا رفته است

در نبردی نابرابر چاره جز تسلیم نیست

 کشته ها تعدادشان ناگاه بالا رفته است

خوب می دانم دلیل ِ آن همه قهر ِ تو را

عده ی عشاق ِ خاطر خواه بالا رفته است

فرض کن با این غزل مردی کمی قلبش گرفت !

یا تب ِ یک یاغی ِ گمراه بالا رفته است

 

 مجید پارسا

 

   + مجیـد پارسـا ; ٤:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱٠ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

روزی که تو رفتی همه جا شب می زد

 بغضی به گلویِ من مرتب می زد

انگار تمامِ خانه با من قهر است  

حتی در و بامِ خانه با من قهر است

با اینکه هنوز پاسی از شب مانده

 من ماندم و این تختِ مرتب مانده

من ماندم و این قابِ بدونِ صاحب

 یک عالمه اسبابِ بدونِ صاحب

 رویِ همه چیز بویِ دستت مانده

انگار که خانه تویِ دستت مانده

از پیرهنی که رویِ میز افتاده

 تصویر زنی به رویِ میز افتاده

تا من باشم سعی کنم جا نزنم  

تا گوشه ی جانماز را تا نزنم

تا گیر به روسری و مویت نکنم

 وقتی برسی مدام بویت نکنم

مجموعه ی شعری که ندادم گم شد

یک قسمتی از حجمِ سوادم گم شد !!

انگار که با تمامِ دنیا قهرم

 انگار طلب کارِ تمامِ شهرم

موجی تو که بر شهرِ خرابم زده ای

 شعری که میان موجِ خوابم زده ای

ناخواسته من واردِ این جنگ شدم

از رفتنِ ناگهانی ات منگ شدم

بد عهدی ، این زمانه قانون شده است

رفتن ها بی بهانه قانون شده است

در فکر فرو می روم و خیره به ماه

هر چند دقیقه هم به عکسِ تو نگاه

با پیرهنی که نیمه باز آمده ای

با قصد ِ شکستن ِ نماز آمده ای !!!!

از بس که علاقه داشتی تا بروم

راضی بشوم به رفتنت یا بروم ↓

باز آمده ام خانه خرابم بکنی

با جمله ی دیگری جوابم بکنی

ای کاش ببینی که چه با من کردی

با من نه ،  به آدمیت اصلا کردی

با عذر تراشی هم فرقی نکند

آنقدر که باشی هم فرقی نکند

یک دخترِ لوس قهر هم باشد ؛ وای !!

یک شاهِ دگر به شهر هم باشد ؛ وای !!

 

 مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

 بخوان از شعرهایم انقباضِ روحِ سردم را

بیا تخمین بزن از هر قرار انبوهِ دردم را

خودت هم خوب می دانی که من امسال می میرم

 بطور قطع می دانم که با این حال می میرم

کمی دیر آخرش فهمیده ام تکراری ام انگار

 که ببری خسته رویِ کاغذِ دیواری ام انگار

و مثلِ کرمِ شبتابی که از خورشید می لرزد

منم آن شاخه ی خشکی که مثلِ بید می لرزد

مکدر می شوی اما تو بودی علتِ دردم

 و من از ساده لوحی گریه هائی که نمی کردم !

کسی غیر از تو مسئولِ پریشان حالیِ من نیست

که تکلیفِ من از وقتی که رفتی هیچ روشن نیست

تو از میزانِ اندوهِ منِ تنها چه می دانی ؟

 تو از میزانِ جذابیتِ زنها چه می دانی ؟؟؟؟!!!!

نمی دانی هواداری حد و اندازه ای دارد

 جنونِ بی نهایت اسم و رسمِ تازه ای دارد

تو حتی علتِ خودخواهیِ من را نمی دانی

 دلیلِ این همه نالیدن از زن را نمی دانی

و این که علتِ بی خوابی ام دیگر صدایت نیست

 اسارت هم همیشه علتش جرم و جنایت نیست

شدیداً چند وقتی می شود از زندگی سیرم

 نمی دانم چرا با این حساب اما نمی میرم !

اگر دیدی که تویِ خانه لیوانی ترک خورده

.... که قلبی مطمئنا کمتر از آنی ترک خورده !

همیشه ، سنگ ، معمولاً به قلبِ شیشه می بارد

 و مردِ باغبان گل را به ضربِ تیشه می کارد

ولی گاهی محبت جنبه ی افراط می گیرد

و ماهی هم هرازگاهی درونِ آب می میرد

چرا با شعرِ من لجبازی ات دیگر مصادف نیست ؟

 کسی با قالب و وزنِ غزل هایم مخالف نیست ؟

غمِ بی انتها تبدیل خواهد شد به خشمی سرد

 و خشمی که فروکش کرده یا غم می شود یا درد !

برای خوبرویان غالباً امکانِ ماندن نیست

که من فهمیده ام وقتی زنی دل نشکند زن نیست !!

عجیب از زن گریزانم اگر حتی پری باشد

 اگر حتی میانِ شهر هم یک روسری باشد !

که تویِ خواب ، سر بر دامنِ جادوگری بودم

که من بازیچه ی دستِ زنِ جادوگری بودم

خدایا شاهدی من با کسی سازش نمی کردم

برای لحظه ای هم از کسی خواهش نمی کردم

که از این مختصر بودن مرارت ها کشیدم من

 از این اهلِ سفر بودن مرارت ها کشیدم من

بقایِ عشقِ نافرجام ، دشوار است می دانم

نمی خواهد بگوئی کارمان زار است می دانم

از این لحظه به گل ها هم بد و بیراه می گویم

به خورشید از سرِ لج گاه گاهی ماه می گویم

و از شعرِ خودم هم تازگی ها دلهره دارم

 به من همواره می گفتی که بیجا دلهره دارم

وصیت کرده ام باید که آیه هایِ صبرم را

بسوزانند و بنویسند متنِ رویِ قبرم را

مبادا روزگاری بر مزارم گرد بنشیند

 کنار  ِ قبر  ِ من شخصی که ترکم کرد بنشیند !!

و چشمانِ تو می گویند فردا آسمان ابری

 نه تنها آسمان ، بلکه تمامِ کهکشان ابری


مجید پارسا


   + مجیـد پارسـا ; ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; ٢٥ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()