+  

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام بانو

 من از یک دنیا تنفر برگشتم .
من از تلخی های مداوم برگشتم . از نفرت محض . از یک گوشه افتادن و نالیدن .
از زجر کشیدن .  از خسته بودن از همه چیز
. من از یه سفر بی پایان و تاریک برگشتم .

من از یه دنیا اندوه میام . من از جنگ برگشته م . از خون و استفراغ و لجن و انتقام و
کینه و اشک و نفرین و فریاد و درد برگشتم .
چقد سخت بود . من از مرگ برگشتم .
در حالی دارم برات می نویسم که نمی دونم کدوم ازنوشته های منو تا بحال خوندی .
من بخاطر گذشته به تو خیلی مدیونم . هیچ کاری که بتونم الان به یاد بیارم و خوشحال بشم ، برات انجام ندادم اما قول میدم یه روز  بهم افتخار کنی

تو خیلی خوب بودی .

خیلی خوب بودی که با صبر و حوصله منو تحمل می کردی ، آرومم می کردی ، دلداریم می دادی ، هیچوقت بهم
دروغ نگفتی . کم توقع بودی . صبور بودی صبور بودی صبور بودی .............
خدای صبر بودی . چقد تو خوب بودی . خوش به حالت و خوش به حال کسانی که تو رو دارن .
نمی خوام برات غمنامه بنویسم و دلتو به رحم بیارم . فقط دیشب خواب دیدم دوباره
و این خوابای خوب ، خدا کنه هیچوقت دست از سرم برنداره که من دلم به همینا خوشه .
دوباره و ده باره و صدباره خوابتو دیدم . چه خوب . آدم به کجا می رسه ؟ می بینی ؟
همون آدمی که خوشبخت ترین مرد روی زمین بود و در کنار تو بود و هروقت اراده می کرد می تونست تو رو ببینه
و از نزدیک باهات صحبت کنه و تو چشمات نگا کنه ، کنارت باشه و باهات قدم بزنه ، همون آدمی که حظ می کرد وقتی تو رو می دید ، همون کسی که تا از روزگار
 خسته  می شد
و دلش می گرفت و کم می آورد

یه راست  می اومد
سراغت و غم عالم از دلش می رفت ...... الان دلش به یه

خواب خوشه و شبا به این امید به خواب میره که تو رو ببینه !
واقعا روزگار عجیبیه .
می دونم که نباید بهت فک کنم . مثه روز برام روشنه که باید فراموشت کنم اما به هیچ وجه ، قسم می خورم
به هیچ وجه حاضر نیستم تا آخر عمرم فراموشت کنم . خوب می شناسیم که دارم چی میگم . من هرگز
تو رو رها نمی کنم و همیشه تو رو در کنار خودم حس می کنم .
تو بهم خیلی کمک کردی . دید من به زندگی خیلی عوض شد . یه عالمه خرافات پوچ و مسخره رو از
ذهنم ریختی بیرون اما من قدرناشناس قدرتو ندونستم و بارها به این موضوع
فک کردم که چطور از دستت دادم و قدرتو نشناختم !!!! چقدر بهت نزدیک بودم و الان چقدددددددددددددددددر ازت
دورم . چقدر قدرنشناس بودم و چقدر تو حیف بودی .  با اینحال هنوزم خوشبختم که اجازه دادی تو رو داشته
باشم . من مطمئنم تو هم بهم فکر می کنی و اجازه میدی خوابتو ببینم ، هرچند بعضی وقتا توی خواب بداخلاق میشی
 اما هیچوقت ازم فرار نمی کنی .  باورت
میشه ؟ ممکنه هنوزم دوسم داشته باشی ؟

حالا می فهمم این مساله ی کوچیکی نیست و تو داری منو پرورش میدی همین حالا هم . درسته که
کنارم نیستی اما هنوز هم داری بهم انرژی میدی .
خدا کمترین کاری که می تونه برام انجام بده همینه که منو از وجود نازنین تو باخبر کنه و من حالم خوب بشه .
خیلی خوب بشه و تو هم می دونی که با تنها نزاشتن من کمک خیلی بزرگی بهم می کنی . من توقع دیگه ای ازت
ندارم . فقط فراموشم نکن . حالا هرجوری که خودت می دونی اما فقط فراموشم نکن . هرازگاهی به یادم باش .
قول میدم ذره ای ناراحتت نکنم و حتی یه بار هم سر رات
سبز نشم همونطوری که تا الان منو سر راهت ندیدی و من بارها تو رو از دور تماشا کردم !
چقدددددددددددد همه چی بهت میاد ! چقدددددددددد خانوم شدی ! چقد  زیبا شدی !
من قدرتو ندونستم و از صمیم قلب شاید بعد از مدتها دارم حس می کنم که می خوام با آرامش باهات صحبت کنم
و اعتراف کنم که در همون حد کمی که فک می کردم هم حق نداشتم نبخشمت . حالا حس می کنم اصلا حق نداشتم
 همچین فکری در موردت کرده باشم و خودمو طلبکارت بدونم . نه من همچین حقی نداشتم و تو درست می گفتی .
حالا من اینجا هستم تا برات بنویسم که خیلی خوشحالم . امیدوارم بیای و منو بخونی .
کم و زیادش می گذره زندگی . منم سپری می کنم روزگار رو . راضی ام .
دیگه نمیگم کاشکی کنارم بودی . دیگه نمیگم کاش پیشت بودم . تو هرجا هستی و با هر کی هستی
خوبه و من بهت احترام میزارم . سرت سلامت بانو
سرت سلامت
فقط کاش بیای اینجا و خوشحالم کنی . کاش بازم بیای به خوابم و دلمو شاد کنی .

بالاخره آروم شدم و همونی که می خواستی شدم . قبول کردم که ما مال هم نبودیم و تو درست میگفتی
و راضی شدم به هرچی تو بخوای . البته بعد از سالها زجر کشیدن و فریاد زدن  که خدایا چرا؟
حالا اما قبول دارم و دوس دارم هر چی تو بخوای همون بشه . من با اینکه همه ی تلاشمو برای رسیدن بهت کردم
اما تو می دونستی من به دردت نمی خورم اما چقد صب کردی و به روت نیاوردی تا مبادا دلم بشکنه . آره اون موقع ها
خیلی ضعیف بودم . تو خوشبخت باش منم خوشحالم . تو به زندگیت برس منم
تنها با خاطره ی تو تا ابد زندگی خواهم کرد .
تو این مدت با بعضی افراد آشنا شدم . هیشکی تو نشد !!!! به ابالفضل قسم هیچکسی مثه تو ندیدم خانوم . خیلی بامرامی بخدا .
با اساتید معنوی خاصی آشنا شدم ، اما با اینکه خیلی بزرگ بودن و من نمی تونم به جایگاه اونا
برسم ، مصاحبتشون هیچ لطفی برام نداشت . با قدرتهایی که داشتن تو رو از ذهنم تا مدت کوتاهی بیرون می کردن اما
فکر تو با قدددددددددددددددرت هرچه تمام رشته های اونا رو پنبه می کرد و می اومد سراغم . نتونستن . رهاشون کردم .
 قوی ترین طلسمات هم در برابر تو بی اثر بود . بیشتر فهمیدم چه گوهری
بودی و بیشتر حسرت خوردم که چرا قدرتو ندونستم . تو همه چی داشتی و من خیلی بی فکر بودم . وای از اون روزها
 وای از غفلت من وای از بی عقلی من وای از جفای روزگار وای از من وای از من وای از من بی عقل .
من متوجه شدم که باید خیلی سختی بکشم و قرار بر اینه که به یک سطح خاصی از آگاهی برسم و تو نقطه ی شروع این سیر
 خاص ملکوتی بودی و هستی .
امیدوارم خدایی که حالا خوب شناختمش و  دوسش دارم بهم قوت بده تا با آرامشی که بدست آوردم بتونم
این راه رو سپری کنم و اینو بدون که همیشه از تو به نیکی یاد خواهم کرد .
تا ابد دوستت خواهم داشت .
مجید .

 

نویسنده : مجیـد پارسـا ; ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; ٧ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()