شعرهایی که به تو بدهکارم

تو چرا این همه غمگین و پریشان شده ای ؟!!!....

 

یک منظره ی مشکی ِ یکدست کشیدم

آنرا به همانگونه که بوده ست کشیدم !

مابین ِ خیابان ِ شلوغ و سر ِ یک پیچ

طرح ِ دو سه تا کوچه ی بن بست کشیدم

یک پنجره ی ساده و یک پرده ی روشن

وقتی لبه اش توی ِ هوا هست کشیدم

بعدش وسط ِ پنجره ی خالی ِ آن قاب

تصویر ِ زنی از دهه ی شصت کشیدم

آنسوی ِ خیابان ِ پر از ولوله ی شهر

یک آدمک مسخره ی پست کشیدم !!

یک مرد ِ خیالاتی ِ خوش باور ِ تنها

افسرده و سودازده و مست کشیدم

هی آمدم و رفتم و خندیدی و ماندم

بعدش که گرفتار شدم دست کشیدم !!!!

مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٥۱ ‎ق.ظ ; ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

  آنچه در سلسله ی زلف  ِ بتان آمده است

گوشه ی چشم  ِ ترم عین  ِ همان آمده است

چه کسی غیر  ِ تو و غیر  ِ خدا داند و من

که چه ها بر سر  ِ این مرد  ِ جوان آمده است

.
.

 مجید پارسا

 

   + مجیـد پارسـا ; ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱٠ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

فهمیدم که نباید داد زد، باید ناز کشید. نباید ناله کرد، باید لذت برد. فاصله ی آگاهی و ناآگاهی از 4 انگشت هم کمتره. میشه در اوج خوشبختی یدفعه بدبخت و بیچاره شد و سقوط کرد. ممکن هم هست در اوج سختی ها و ناکامی ها خدایی شد و لذت برد. خیلی باید مواظب بود و دقت کرد.
باید چشم باز کرد. باید وقتایی که می بینی داره بهت خیلی سخت میگذره بیشتر آگاه باشی. ممکنه بیشتر بری پایین. هیشکی نیس بیاد به دادت برسه. همه گرفتار خودشونن. هیشکی نخواهد بود دستتو  بگیره. باید خیلی مواظب باشی. هیشکی از آسمون نمی افته پایین سررات قرار بگیره کمکت کنه اما معجزه هر روز و هر لحظه داره اتفاق می افته. چشمت باز نیس!
باید چشم باز کرد. صداش زد. باید باهاش حرف زد. داد نباید زد. من انسان ضعیفی بودم. خیلی تنها و مغرور و خواخواه و گیج. خیلی متوقع و عصبی. من خیلی ضعیف بودم و تنها بودم. باید وصل شد به اونایی که بوی خدا میدن. خیییییییلی کمن. باید از اونا هم گذشت و به خود خدا رسید. باید خیلی سختی کشید. سختی ای همراه با شوق و لذت. حالا غم و شادیم سراسر لذته. باشه خوشحالم نباشه هم خوشحالم. شاید بهم وصله بچسبونن بازم اما قبلش وصله می چسبوندن و حالم بد بود حالا هر چی بگن حالم خوبه.
خدایا شکرت. قبلش بغض و اشک و ناله بود حالا هم بغض و اشک هست اما شیرینه. غم هست اما خیلی خوبه. دیگه هیچی نمی خوام. از هیشکی هیچ توقعی ندارم. همین که هستم خوبه. اونوقت می ترسیدی  بری دکتر که ممکنه چی بگه! حالا دوس داری بری تمام دکترای عالم که ببیننت...... تا اگه می تونن دردتو تشخیص بدن.... دلت میخواد بری یه جای  خیلی بلند و فریاد بزنی خدایا خیلی ماهی.
خدا یادگرفتنی نیس، دیدنیه. هر کس باید خودش به تنهایی حسش کنه. باید درخواست سختی های بیشتری کنه ازش. باید بگه خدایا فهمیدم اینا کار توئه. قشنگه. خوبه. قبول. چشم. پیامتو گرفتم.

یک عمر  به راه ِ کعبه رفتیم و نبود
دیری به خیال خام ِ خود غرق ِ سجود
آخر به میان ِ میکده باده کشان
دیدیم تمام ِ قصه ها کار ِ تو بود
مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; ٥ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()