شعرهایی که به تو بدهکارم

تنها وبلاگ رسمی مجید پارسا

 

 سلام بانو

 من از یک دنیا تنفر برگشتم .
من از تلخی های مداوم برگشتم . از نفرت محض . از یک گوشه افتادن و نالیدن . از زجر کشیدن .  از خسته بودن از همه چیز . من از یه سفر بی پایان و تاریک برگشتم . من از یه دنیا اندوه میام . من از جنگ برگشته م . از خون و استفراغ و لجن و انتقام و کینه و اشک و نفرین و فریاد و درد برگشتم . چقد سخت بود . من از مرگ برگشتم .
در حالی دارم برات می نویسم که نمی دونم کدوم ازنوشته های منو تا بحال خوندی . من بخاطر گذشته به تو خیلی مدیونم . هیچ کاری که بتونم الان به یاد بیارم و خوشحال بشم ، برات انجام ندادم اما قول میدم یه روز  بهم افتخار کنی . تو خیلی خوب بودی . خیلی خوب بودی که با صبر و حوصله منو تحمل می کردی ، آرومم می کردی ، دلداریم می دادی ، هیچوقت بهم دروغ نگفتی . کم توقع بودی . صبور بودی صبور بودی صبور بودی .............
خدای صبر بودی . چقد تو خوب بودی . خوش به حالت و خوش به حال کسانی که تو رو دارن . نمی خوام برات غمنامه بنویسم و دلتو به رحم بیارم . فقط دیشب خواب دیدم دوباره و این خوابای خوب ، خدا کنه هیچوقت دست از سرم برنداره که من دلم به همینا خوشه . دوباره و ده باره و صدباره خوابتو دیدم . چه خوب . آدم به کجا می رسه ؟ می بینی ؟
همون آدمی که خوشبخت ترین مرد روی زمین بود و در کنار تو بود و هروقت اراده می کرد می تونست تو رو ببینه و از نزدیک باهات صحبت کنه و تو چشمات نگا کنه ، کنارت باشه و باهات قدم بزنه ، همون آدمی که حظ می کرد وقتی تو رو می دید ، همون آدمی که یه تار موی تو رو با دنیا عوض نکرد ! منتظر موند و موند و موند .  همون کسی که تا از روزگار  خسته  می شد  و دلش می گرفت و کم می آورد یه راست  می اومد
سراغت و غم عالم از دلش می رفت ...... الان دلش به یه خواب خوشه و شبا به این امید به خواب میره که تو رو ببینه !

واقعا روزگار عجیبیه .
می دونم که نباید بهت فک کنم . مثه روز برام روشنه که باید فراموشت کنم اما به هیچ وجه ، قسم می خورم به هیچ وجه حاضر نیستم تا آخر عمرم فراموشت کنم . خوب می شناسیم که دارم چی میگم . من هرگز تو رو رها نمی کنم و همیشه تو رو در کنار خودم حس می کنم .
تو بهم خیلی کمک کردی . دید من به زندگی خیلی عوض شد . یه عالمه خرافات پوچ و مسخره رو از ذهنم ریختی بیرون اما من قدرناشناس قدرتو ندونستم و بارها به این موضوع فک کردم که چطور از دستت دادم و قدرتو نشناختم !!!! چقدر بهت نزدیک بودم و الان چقدددددددددددددددددر ازت دورم . چقدر قدرنشناس بودم و چقدر تو حیف بودی .  با اینحال هنوزم خوشبختم که اجازه دادی تو رو داشته باشم . من مطمئنم تو هم بهم فکر می کنی و اجازه میدی خوابتو ببینم ، هرچند بعضی وقتا توی خواب بداخلاق میشی  اما هیچوقت ازم فرار نمی کنی .  باورت  میشه ؟ ممکنه هنوزم دوسم داشته باشی ؟
حالا می فهمم این مساله ی کوچیکی نیست و تو داری منو پرورش میدی همین حالا هم . درسته که کنارم نیستی اما هنوز هم داری بهم انرژی میدی . خدا کمترین کاری که می تونه برام انجام بده همینه که منو از وجود نازنین تو باخبر کنه و من حالم خوب بشه . خیلی خوب بشه و تو هم می دونی که با تنها نزاشتن من کمک خیلی بزرگی بهم می کنی . من توقع دیگه ای ازت ندارم . فقط فراموشم نکن . حالا هرجوری که خودت می دونی اما فقط فراموشم نکن . هرازگاهی به یادم باش . قول میدم ذره ای ناراحتت نکنم و حتی یه بار هم سر رات سبز نشم همونطوری که تا الان منو سر راهت ندیدی و من بارها تو رو از دور تماشا کردم ! چقدددددددددددد همه چی بهت میاد ! چقدددددددددد خانوم شدی ! چقد  زیبا شدی !
من قدرتو ندونستم و از صمیم قلب شاید بعد از مدتها دارم حس می کنم که می خوام با آرامش باهات صحبت کنم و اعتراف کنم که در همون حد کمی که فک می کردم هم حق نداشتم نبخشمت . حالا حس می کنم اصلا حق نداشتم  همچین فکری در موردت کرده باشم و خودمو طلبکارت بدونم . نه من همچین حقی نداشتم و تو درست می گفتی . حالا من اینجا هستم تا برات بنویسم که خیلی خوشحالم . امیدوارم بیای و منو بخونی . کم و زیادش می گذره زندگی . منم سپری می کنم روزگار رو . راضی ام .
دیگه نمیگم کاشکی کنارم بودی . دیگه نمیگم کاش پیشت بودم . تو هرجا هستی و با هر کی هستی خوبه و من بهت احترام میزارم . سرت سلامت بانو سرت سلامت
فقط کاش بیای اینجا و خوشحالم کنی . کاش بازم بیای به خوابم و دلمو شاد کنی .

بالاخره آروم شدم و همونی که می خواستی شدم . قبول کردم که ما مال هم نبودیم و تو درست میگفتی و راضی شدم به هرچی تو بخوای . البته بعد از سالها زجر کشیدن و فریاد زدن  که خدایا چرا؟ حالا اما قبول دارم و دوس دارم هر چی تو بخوای همون بشه . من با اینکه همه ی تلاشمو برای رسیدن بهت کردم اما تو می دونستی من به دردت نمی خورم اما چقد صب کردی و به روت نیاوردی تا مبادا دلم بشکنه . آره اون موقع ها خیلی ضعیف بودم . تو خوشبخت باش منم خوشحالم . تو به زندگیت برس منم تنها با خاطره ی تو تا ابد زندگی خواهم کرد .
تو این مدت با بعضی افراد آشنا شدم .  من فقط برای تو می نویسم و می نوشتم و خواهم نوشت . می دونم که یه روز میای و اینا رو می خونی . من هر چی دارم بخاطر توئه و مال توئه . خوشم میاد ازت بدجور به خدا .
من فقط یه چیز سرم میشه و اونم اینه که تو خیلی ماه بودی و هستی . ارزششو داری . هیشکی تو نشد !!!! به ابالفضل قسم هیچ کسی مثه تو ندیدم خانوم . خیلی بامرامی بخدا . با اساتید معنوی خاصی آشنا شدم ، اما با اینکه خیلی بزرگ بودن و من نمی تونم به جایگاه اونا برسم ، مصاحبتشون هیچ لطفی برام نداشت . با قدرتهایی که داشتن تو رو از ذهنم تا مدت کوتاهی بیرون می کردن اما فکر تو با قدرت هرچه تمام رشته های اونا رو پنبه می کرد و می اومد سراغم . نتونستن . رهاشون کردم .  قوی ترین طلسمات هم در برابر تو بی اثر بود . بیشتر فهمیدم چه گوهری بودی و بیشتر حسرت خوردم که چرا قدرتو ندونستم . تو همه چی داشتی و من خیلی بی فکر بودم . وای از اون روزها  وای از غفلت من وای از بی عقلی من وای از جفای روزگار وای از من وای از من وای از من بی عقل .

من متوجه شدم که باید خیلی سختی بکشم و قرار بر اینه که به یک سطح خاصی از آگاهی برسم و تو نقطه ی شروع این سیر  خاص ملکوتی بودی و هستی . یاد گرفتم که آدم باید رنج بکشه . زندگی یعنی رنج کشیدن های متوالی . اما آگاهانه با این رنجها روبرو شدن لذت داره و نتیجه ش آرامشه . حالا از سختی ها نمی ترسم و ناله نمی کنم .
باید همه رو ببخشم .  فهمیدم بزرگترین ریاضت صبر کردنه .

امیدوارم خدایی که حالا خوب شناختمش و  دوسش دارم بهم قوت بده تا با آرامشی که بدست آوردم بتونم این راه رو سپری کنم و اینو بدون که همیشه از تو به نیکی یاد خواهم کرد . تا ابد دوستت خواهم داشت . مجید .

الهی شکر

   + مجیـد پارسـا ; ٤:۳٢ ‎ق.ظ ; ٧ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()