شعرهایی که به تو بدهکارم

تو چرا این همه غمگین و پریشان شده ای ؟!!!....

 

روزی که تو رفتی همه جا شب می زد

 بغضی به گلویِ من مرتب می زد

انگار تمامِ خانه با من قهر است  

حتی در و بامِ خانه با من قهر است

با اینکه هنوز پاسی از شب مانده

 من ماندم و این تختِ مرتب مانده

من ماندم و این قابِ بدونِ صاحب

 یک عالمه اسبابِ بدونِ صاحب

 رویِ همه چیز بویِ دستت مانده

انگار که خانه تویِ دستت مانده

از پیرهنی که رویِ میز افتاده

 تصویر زنی به رویِ میز افتاده

تا من باشم سعی کنم جا نزنم  

تا گوشه ی جانماز را تا نزنم

تا گیر به روسری و مویت نکنم

 وقتی برسی مدام بویت نکنم

مجموعه ی شعری که ندادم گم شد

یک قسمتی از حجمِ سوادم گم شد !!

انگار که با تمامِ دنیا قهرم

 انگار طلب کارِ تمامِ شهرم

موجی تو که بر شهرِ خرابم زده ای

 شعری که میان موجِ خوابم زده ای

ناخواسته من واردِ این جنگ شدم

از رفتنِ ناگهانی ات منگ شدم

بد عهدی ، این زمانه قانون شده است

رفتن ها بی بهانه قانون شده است

در فکر فرو می روم و خیره به ماه

هر چند دقیقه هم به عکسِ تو نگاه

با پیرهنی که نیمه باز آمده ای

با قصد ِ شکستن ِ نماز آمده ای !!!!

از بس که علاقه داشتی تا بروم

راضی بشوم به رفتنت یا بروم ↓

باز آمده ام خانه خرابم بکنی

با جمله ی دیگری جوابم بکنی

ای کاش ببینی که چه با من کردی

با من نه ،  به آدمیت اصلا کردی

با عذر تراشی هم فرقی نکند

آنقدر که باشی هم فرقی نکند

یک دخترِ لوس قهر هم باشد ؛ وای !!

یک شاهِ دگر به شهر هم باشد ؛ وای !!

 

 مجید پارسا

   + مجیـد پارسـا ; ٥:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()