شعرهایی که به تو بدهکارم

تنها وبلاگ رسمی مجید پارسا

 

 بخوان از شعرهایم انقباضِ روحِ سردم را

بیا تخمین بزن از هر قرار انبوهِ دردم را

خودت هم خوب می دانی که من امسال می میرم

 بطور قطع می دانم که با این حال می میرم

کمی دیر آخرش فهمیده ام تکراری ام انگار

 که ببری خسته رویِ کاغذِ دیواری ام انگار

و مثلِ کرمِ شبتابی که از خورشید می لرزد

منم آن شاخه ی خشکی که مثلِ بید می لرزد

مکدر می شوی اما تو بودی علتِ دردم

 و من از ساده لوحی گریه هائی که نمی کردم !

کسی غیر از تو مسئولِ پریشان حالیِ من نیست

که تکلیفِ من از وقتی که رفتی هیچ روشن نیست

تو از میزانِ اندوهِ منِ تنها چه می دانی ؟

 تو از میزانِ جذابیتِ زنها چه می دانی ؟؟؟؟!!!!

نمی دانی هواداری حد و اندازه ای دارد

 جنونِ بی نهایت اسم و رسمِ تازه ای دارد

تو حتی علتِ خودخواهیِ من را نمی دانی

 دلیلِ این همه نالیدن از زن را نمی دانی

و این که علتِ بی خوابی ام دیگر صدایت نیست

 اسارت هم همیشه علتش جرم و جنایت نیست

شدیداً چند وقتی می شود از زندگی سیرم

 نمی دانم چرا با این حساب اما نمی میرم !

اگر دیدی که تویِ خانه لیوانی ترک خورده

.... که قلبی مطمئنا کمتر از آنی ترک خورده !

همیشه ، سنگ ، معمولاً به قلبِ شیشه می بارد

 و مردِ باغبان گل را به ضربِ تیشه می کارد

ولی گاهی محبت جنبه ی افراط می گیرد

و ماهی هم هرازگاهی درونِ آب می میرد

چرا با شعرِ من لجبازی ات دیگر مصادف نیست ؟

 کسی با قالب و وزنِ غزل هایم مخالف نیست ؟

غمِ بی انتها تبدیل خواهد شد به خشمی سرد

 و خشمی که فروکش کرده یا غم می شود یا درد !

برای خوبرویان غالباً امکانِ ماندن نیست

که من فهمیده ام وقتی زنی دل نشکند زن نیست !!

عجیب از زن گریزانم اگر حتی پری باشد

 اگر حتی میانِ شهر هم یک روسری باشد !

که تویِ خواب ، سر بر دامنِ جادوگری بودم

که من بازیچه ی دستِ زنِ جادوگری بودم

خدایا شاهدی من با کسی سازش نمی کردم

برای لحظه ای هم از کسی خواهش نمی کردم

که از این مختصر بودن مرارت ها کشیدم من

 از این اهلِ سفر بودن مرارت ها کشیدم من

بقایِ عشقِ نافرجام ، دشوار است می دانم

نمی خواهد بگوئی کارمان زار است می دانم

از این لحظه به گل ها هم بد و بیراه می گویم

به خورشید از سرِ لج گاه گاهی ماه می گویم

و از شعرِ خودم هم تازگی ها دلهره دارم

 به من همواره می گفتی که بیجا دلهره دارم

وصیت کرده ام باید که آیه هایِ صبرم را

بسوزانند و بنویسند متنِ رویِ قبرم را

مبادا روزگاری بر مزارم گرد بنشیند

 کنار  ِ قبر  ِ من شخصی که ترکم کرد بنشیند !!

و چشمانِ تو می گویند فردا آسمان ابری

 نه تنها آسمان ، بلکه تمامِ کهکشان ابری


مجید پارسا


   + مجیـد پارسـا ; ٤:٢۱ ‎ق.ظ ; ٢٥ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()