وقتی تو را در شهرتان از دور می بینم

 شکل  ِ تو را در قالبی از نور می بینم

جغرافیای ِ خانه ات را خوب می دانم

 اما کمی هم نقطه های ِ کور می بینم

وقتی نمی آیی من از دنیا پشیمانم

 هِی توی ِ خوابم دختر  ِ مغرور می بینم

گاهی تو را توی ِ کتاب ِ درس می خوانم

گاهی میان ِ قصه ی مستور می بینم

یادش بخیر آن روزهایی را که می گفتم

 توی ِ بلوزت حبه ی انگور می بینم !!!!

یادم نمی آید کجا غافل شدم از تو

دیگر تمام  ِ چشمها را شور می بینم

هرگز خودم را تا قیامت هم نمی بخشم

وقتی تو را پیش ِ کسی مجبور می بینم

گاهی تصور میکنم از بودنم شادی

گاهی خودم را وصله ی ناجور می بینم

از بس بدی در حق ِ من کردند آدمها

 با چشمهای بسته هم ساتور می بینم


 مجید پارسا

/ 1 نظر / 3 بازدید
...

خیلی زیباست.