با من هنوز مثلِ خودم مرد می زنی

مغرور و سر به زیر و کمی سرد می زنی

 ژرفایِ شعرِ من به حضورِ تو می رسد

 میزانِ تلخی اش به غرورِ تو می رسد

حرفی که باز گریه بیفتم بیا نزن

 قولی بیا به هم بدهیم اشتباه ِ من

با خنده ای خیالِ مرا تخت تر نکن

 این قدر ساده کارِ مرا سخت تر نکن

چیزی که هست ، زود فراموش می کنی

 دشوار نکته هایِ مرا گوش می کنی

دارم برایِ ماندنِ تو دیر می کنم

بی تو میانِ قافیه ها گیر می کنم

داری حسابِ قلبِ مرا خوب می رسی

 کم کم به آشیانه ی آشوب می رسی

دامن به آتشِ دلِ من بیشتر نزن

 اینگونه مخفیانه به این خانه سر نزن

گفتی چه خوب این که مرا درک کرده ای

 حالا بیا بگو که مرا ترک کرده ای

شاید پری شدی که مرا دور می زنی

 گشتاوری شدی که مرا دور می زنی
.
.
آنقدر״ واقعا که״ و ״ فرضا که ״ گفت ، شد

 اینگونه شد که پوست ما هم کلفت شد !!

از دستِ تو کلافه ام و دم نمی زنم

 دیگر دم از سیاهیِ بختم نمی زنم

 اما تو را کنارِ خودم کم می آورم

باز از نوشته هایِ تو یادم می آورم

گاهی گلی به لحظه ی چیدن نمی رسد

اغلب گلایه ها به شنیدن نمی رسد !!!!

حالم خراب و تیره و تار است خانه ام

 از آسمان به شکلِ غبار است خانه ام

این قدر صاف و ساده کسی مسخ می شود ؟

 این قدر بی اراده کسی مسخ می شود ؟

باید نشان دهم به تو اندوه ِسخت چیست

 فرقِ میانِ بوته ی یاس و درخت چیست !!!!

من این اواخر از همه ی شهر خسته ام

 باید به تو نشان بدهم دلشکسته ام

پروانه بعد از آن که به گل دست می زند

 خود را به هر چه می رسد و هست می زند !!

وقتی کسی از عاشقِ خود سیر می شود

 آن مرد ناگهان به شبی پیر می شود

با احتمالِ یک به هزار است اعتماد

 باور کنید عینِ قمار است اعتماد

هرگز کلاه و چکمه به دامن نمی خورد

یک مرد ، هیچ وقت به یک زن نمی خورد !!!!

 

مجید پارسا

 

/ 0 نظر / 23 بازدید