تسکین  ِ دردهای  ِ زیادم نمی شود

دیگر نمی رسند به دادم ، نمی شود

می خواستم بیاورمت توی  ِ این غزل

انگار نم کشیده سوادم ، نمی شود

دیشب دوباره گریه امانم بریده بود

دنیای  ِ لعنتی به مرادم نمی شود

هر چند گفته ای که برو منتظر نباش

با اینکه مانده است به یادم ، نمی شود

گفتی پیام می دهم اما بدون  ِ متن

یعنی اگر پیام ندادم نمی شود !!

یک خنده کافی است مرا دربدر کند

اینها ولی دلیل  ِ فسادم نمی شود

از بین  ِ این لوازم و لب تاب و خودنویس

چیزی همین شکسته مدادم نمی شود

لاغر نبوده ام به خدا ، جثه ام فقط

اندازه ی لباس  ِ گشادم نمی شود !!!!

یک چای ِ تازه کاشکی از غیب می رسید

چایی که با دعا و ثنا دم نمی شود

شیطان هم آخرش به خدا سجده می کند

هر چند مثل  ِ سجده ی آدم نمی شود !!


مجید پارسا

/ 1 نظر / 21 بازدید
حسن آذری

باسلام و احترام دعوت می شوید به جز زیبائی ات چیزهای زیادی هستند که باید انتقال بدهی وراثت را از لبخندت شروع کن آنگاه که زخمهایم را می بندی مهربانی ات را به ژن هایت تحمیل کن وقتی که باقیمانده ی سفره را در برف باغچه یِ خانه می تکانی و ای کاش خودت را می دیدی اوقاتی که پرده را کنار می زنی وُ شیشه ها را تمیز می کنی تا بفهمم که باران چقدر به خانه ی ما زیاد می آید کاش خودت را می دیدی که از هر طرف زیبایی و من چگونه از هر طرفی دوستت دارم کاش خودم را می دیدم وقتهایی که تو را می بینم